<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-09T20:30:17+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>«قاتل در باران،» گریزی به دنیای پرماجرای «ریموند چندلر»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=50</link>
    <description><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="181" alt="چندلر" src="/upload/content/ghatel.jpg" width="140" align="left" border="0" />ریموند چندلر (۱۸۸۸ &ndash; ۱۹۵۹)، رمان&zwnj;&zwnj;نویس معروف امریکایی، فقط بیست و سه داستان کوتاه نوشته است. از این بیست و سه داستان تعدادی در زمان حیات خود او به&zwnj;صورت کتاب منتشر شدند، اما هشت داستان سرنوشت عجیبی یافتند. آن&zwnj;ها، به دلیلی عجیب، تا سال&zwnj;ها پس از مرگ چندلر ناشناخته بودند. چندلر از این داستان&zwnj;های کوتاه در پرداختن رمان&zwnj;های&zwnj;اش، از جمله &laquo;خواب طولانی،&raquo; بهره&zwnj;ی بسیاری گرفته بود و به هم&zwnj;این دلیل آن&zwnj;ها را&laquo;اوراق&zwnj;شده&raquo; می&zwnj;پنداشت و مایل نبود که دوباره چاپ شوند. پس این هشت داستان در لابه&zwnj;لای صفحات کاهی مجلاتی که برای اولین&zwnj;بار منتشرشان کرده بودند باقی ماندند و اندک&zwnj;اندک از یاد رفتند. نزدیک به بیست و پنج سال پس از مرگ چندلر، این داستان&zwnj;ها کشف شدند و در قالب کتابی با نام &laquo;قاتل در باران&raquo; در دست&zwnj;رس دوست&zwnj;داران فراوان این پلیسی&zwnj;نویس نام&zwnj;دار قرار گرفتند. &laquo;قاتل در باران،&raquo; &laquo;مردی که سگ&zwnj;ها را دوست داشت،&raquo; &laquo;پرده،&raquo; &laquo;دختر را محاکمه کن،&raquo; &laquo;سنگ یشم ماندارین،&raquo; &laquo;بی&zwnj;سیتی بلوز،&raquo; &laquo;بانوی دریاچه،&raquo; و &laquo;جنایتی در کوهستان رخ نداده&raquo; نام این هشت داستان است.</span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">در سال ۸۷، نشر خجسته، سه داستان از این هشت داستان را ـ با عناوین &laquo;قاتلی در باران،&raquo; &laquo;مردی که به سگ&zwnj;ها علاقه داشت،&raquo; و &laquo;پرده می&zwnj;افتد&raquo; ـ در کتابی با نام &laquo;قاتلی در باران&raquo; و با ترجمه&zwnj;ی &laquo;کاظم اسماعیلی&raquo; به بازار فرستاد. اخیرن، نشر چشمه هم ترجمه&zwnj;ی داستان بلند &laquo;قاتل در باران&raquo; را به هم&zwnj;راه ترجمه&zwnj;ی یک داستان دیگر از چندلر، با نام &laquo;منتظر می&zwnj;مونم،&raquo; در کتابی با نام &laquo;قاتل در باران&raquo; منتشر کرده است. ترجمه&zwnj;ی این کتاب را&laquo;امید نیک&zwnj;فرجام&raquo; انجام داده. غرض از نوشتن یادداشت حاضر، پیش&zwnj;نهاد مطالعه&zwnj;ی کتاب دوم است، اما پیش از آن یک انتقاد از مترجم را روا می&zwnj;دانم.</span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">در کتاب هیچ توضیحی داده نشده که چرا از بین هشت داستان کتاب &laquo;قاتل در باران&raquo; فقط یک داستان برای ترجمه انتخاب شده و از ترجمه&zwnj;ی باقی داستان&zwnj;ها خبری نیست. افزون بر این، داستان &laquo;منتظر می&zwnj;مونم&raquo; بر چه پایه&zwnj;ای کنار داستان &laquo;قاتل در باران&raquo; نشسته است، آن هم در حالی که در گروه آن هشت داستان قرار ندارد. درواقع، &laquo;قاتل در باران&raquo; در حال حاضر معجونی ناهم&zwnj;سا&zwnj;ز و دم&zwnj;دستی از دو داستان کوتاه چندلر است که مترجم کاهلانه آن&zwnj;ها را گردآورده و به چاپ سپرده است. با وجود این، ترجمه&zwnj;ی کار واقعن خوب است و کتاب در هم&zwnj;این شکل کنونی&zwnj;اش هم جذابیت کافی برای فراهم آوردن چند ساعت لذت را داراست.</span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;قاتل در باران&raquo; یک داستان پلیسی &ndash; معمایی کلاسیک است. این را به ساده&zwnj;گی از نام آن هم می&zwnj;توان فهمید. داستان مردی به نام &laquo;تونی دراوک&raquo; که از هرزه&zwnj;گی&zwnj;های دخترش، کارمن، به تنگ آمده و سراغ یک کارآگاه خصوصی می&zwnj;رود تا از او بخواهد به رابطه&zwnj;ی مرد کتاب&zwnj;فروشی به نام &laquo;استاینر&raquo; و دخترش پایان دهد. ماجرا قدری جالب&zwnj;تر از آن است که در نظر اول درمی&zwnj;یابیم. درواقع، کارمن دختر حقیقی تونی نیست و این مرد قوی هیکل دخترک را، وقتی نوزاد بوده، در کنار خیابان یافته و بزرگ کرده است و حالا قصد ازدواج با او را دارد. این است که روی روابط کارمن حساس است و سعی می&zwnj;کند به طرق مختلف، از تطمیع تا تهدید، مردهایی که را با او رابطه دارند وادار کند که ترک&zwnj;اش کنند. دراوک کارآگاه خصوصی داستان را ـ که نامی از او نمی&zwnj;دانیم ـ راضی می&zwnj;کند &nbsp;تا مسئولیت از میدان به در کردن استاینر را قبول کند. استاینر در کار اجاره&zwnj;ی کتاب&zwnj;های مستهجن است و درآمد خوبی دارد. کارآگاه وارد ماجرا می&zwnj;شود و به&zwnj;زودی اتفاقاتی رخ می&zwnj;دهد که گره&zwnj;های داستان را زیاد می&zwnj;کند. از جمله، کارآگاه استاینر را در حالی که از بدن عریان کارمن عکس می&zwnj;گرفته غافل&zwnj;گیر می&zwnj;کند اما کمی دیر، برای این&zwnj;که پیش از او یک قاتل در عصری بارانی با سه گلوله دخل استاینر را آورده است.</span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;قاتل در باران&raquo; با آن&zwnj;که رمان نیست و یک داستان کوتاه پرحجم محسوب می&zwnj;شود ماجراهای فراوانی در دل خود جا داده و گره&zwnj;افکنی&zwnj;ها و گره&zwnj;گشایی&zwnj;های جذابی دارد. تعریف کردن تمام ماجرای آن نه ممکن است و نه معقول، برای این&zwnj;که ـ به واسطه&zwnj;ی ویژه&zwnj;گی داستان&zwnj;های پلیسی ـ از جذابیت آن برای مخاطبانی که هنوز کتاب را نخوانده&zwnj;اند می&zwnj;کاهد. &laquo;قاتل در باران&raquo; یک داستان پلیسی کم نقص است، از آن&zwnj;جا که تا انتهای آن نمی&zwnj;توان معمای قتل و نقشی که افراد در اتفاقات دارند را حدس زد و تازه احتمال زیادی وجود دارد که خواننده در تشخیص قاتل به اشتباه بیفتد.</span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">داستان دوم کتاب، &laquo;منتظر نمی&zwnj;مونم،&raquo; از نظر پلات و از نظر سبک کار با &laquo;قاتل در باران&raquo; تفاوت دارد. این&zwnj;جا دیگر معمایی در کار نیست. حتا می&zwnj;توان آن&zwnj;را داستان پلیسی ندانست، به این دلیل که خیلی کم از مولفه&zwnj;های این ژانر بهره گرفته است. &laquo;منتظر می&zwnj;مونم&raquo; اتمسفری شبیه به داستان معروف &laquo;آدم&zwnj;کش&zwnj;ها&raquo; نوشته&zwnj;ی &laquo;ارنست همینگ&zwnj;وی&raquo; دارد، هرچند که ماجراهای این دو داستان کاملن با هم متفاوت است. &laquo;تونی ریسک،&raquo; کارمند هتل &laquo;ویندرمیر،&raquo; درگیر یک ماجرای ناخواسته می&zwnj;شود. او با یک باند تبه&zwnj;کار سر و کار پیدا می&zwnj;کند که دنبال یک طعمه که در هتل او اقامت دارد هستند. تونی با این&zwnj;که می&zwnj;داند هم&zwnj;کاری نکردن با این آدم&zwnj;های خطرناک ممکن است دردسرهای بزرگی برای&zwnj;اش به هم&zwnj;راه داشته باشد تن به آدم&zwnj;فروشی نمی&zwnj;دهد. به مردی که تحت تعقیب است کمک می&zwnj;کند که فرار کند و هوای زن او را هم دارد. هرچند که مرد نهایتن کشته می&zwnj;شود اما این چیزی از بزرگی کار تونی نمی&zwnj;کاهد. &laquo;منتظر می&zwnj;مونم،&raquo; برخلاف &laquo;قاتل در باران،&raquo; درون&zwnj;مایه&zwnj;ای زیبا و تفکربرانگیز دارد و جذابیت خود را از کنش&zwnj;محوری صرف نمی&zwnj;گیرد. این داستان ستایشی&zwnj;ست از انسان&zwnj;دوستی و محبت، آن هم در دل فضایی خشن و سرد.</span></p><span /><span style="font-family: Times New Roman">داستان&zwnj;های کتاب بسیار خوش&zwnj;خوان و جذاب هستند و می&zwnj;توان آن&zwnj;ها را با لذت فراوان و بدون خسته&zwnj;گی دنبال کرد. نیز &laquo;قاتل در باران&raquo; دری&zwnj;ست برای ورود به دنیای زیبا و پرماجرای رمان&zwnj;های ریموند چندلر. این کتاب را نشر چشمه در ۱۱۵ برگ و با بهای ۲۲۰۰ تومان منتشر کرده است.<br /></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">50@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-26T19:05:10+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«پرونده‌ي گاودزد نيمه‌شب،» کتابي جذاب از سري داستان‌هاي هنک</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=48</link>
    <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="190" alt="هنک" src="/upload/content/P1040711.JPG" width="140" align="left" border="0" />در روزهاي اخير، انتشارات &laquo;کتاب پنجره&raquo; جلد هجدهم از مجموعه&zwnj; داستان&zwnj;هاي &laquo;هنک سگ گاوچران&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;جان. آر. اريکسون&raquo; را هم به بازار فرستاده است. اين کتاب &laquo;پرونده&zwnj;ي گاودزد نيمه&zwnj;شب&raquo; نام دارد. هنک يک سگ بازي&zwnj;گوش و احمق است که در مزرعه&zwnj;اي در منطقه&zwnj;ي غرب تگزاس زنده&zwnj;گي مي&zwnj;کند. هنک خود را &laquo;فرمان&zwnj;ده&zwnj;ي حفاظت مزرعه&raquo; و سگي باهوش و جذاب مي&zwnj;داند، اما در اصل يک سگ دست و پا چلفتي و بي&zwnj;مغز است که مدام خراب&zwnj;کاري به بار مي&zwnj;آورد و باعث دردسر مي&zwnj;شود! در هر کتاب يک اتفاق جديد را که در مزرعه رخ داده از زبان هنک مي&zwnj;خوانيم، اتفاقاتي که باعث مي&zwnj;شود هنک وارد ماجرا بشود و به خيال خود سعي در حل پرونده داشته باشد! و البته پيداست که اغلب شيرين&zwnj;کاري مي&zwnj;کند و نه تنها کمکي به حل قضيه نمي&zwnj;رساند بل&zwnj;که مشکلات جديدي نيز به بار مي&zwnj;آورد! اين روايت&zwnj;ها آن&zwnj;قدر بامزه&zwnj;اند که بعيد است با خواندن يک جلد از اين کتاب&zwnj;ها وسوسه&zwnj;ي خواندن باقي جلدها رهاي&zwnj;تان کند و بتوانيد از لذت خواندن آن&zwnj;ها چشم&zwnj;پوشي کنيد. سري کتاب&zwnj;هاي هنک ظاهرن براي نوجوانان نوشته شده، اما، برخلاف آن&zwnj;چه در نظر اول به نظر مي&zwnj;رسد، بزرگ&zwnj;سالان مخاطبان اصلي آن هستند.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;پرونده&zwnj;ي گاودزد نيمه&zwnj;شب&raquo; را مي&zwnj;توان يکي از به&zwnj;ترين و خواندني&zwnj;ترين کتاب&zwnj;هاي سري هنک&nbsp;دانست. ماجراي اين کتاب دزديده&zwnj; شدن دام&zwnj;ها در نيمه&zwnj;شب از چراگاه مجاور مزرعه&zwnj;ي محل زنده&zwnj;گي هنک است. اين چراگاه متعلق به &laquo;عمو جاني&raquo;ست. عمو جاني ديگر يک گاوچران جوان نيست و نمي&zwnj;تواند شب را به کمين بگذراند و مچ گاودزدها را بگيرد. اين است که به مزرعه&zwnj;ي هنک مي&zwnj;آيد و از کابوي&zwnj;هاي جوان صاحب آن&zwnj;جا، يعني &laquo;اسليم&raquo; و &laquo;لوپر،&raquo; تقاضاي کمک مي&zwnj;کند. اسليم چادر و وسايل مورد نياز را برمي&zwnj;دارد و با هنک راهي چراگاه مي&zwnj;شوند تا آن&zwnj;جا اردو بزنند و منطقه را زير نظر بگيرند. اين آغاز يک سري ماجراي بامزه و جذاب است که نهايتن به حل معما ختم مي&zwnj;شود.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">برخلاف بسياري از جلدهاي هنک، در &laquo;پرونده&zwnj;ي گاودزد نيمه&zwnj;شب&raquo; هنک موفق مي&zwnj;شود، در کنار گند زدن&zwnj;هاي بي&zwnj;پايان&zwnj;اش، يک کار مفيد واقعي انجام بدهد! او به موقع اسليم را خبر مي&zwnj;کند تا سراغ گاودزد برود و او را گير بياندازد. هم&zwnj;اين نکته، جذابيت مضاعفي به جلد تازه&zwnj;ي سري هنک داده و آن&zwnj;را شيرين&zwnj;تر کرده است.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">کتاب&zwnj;هاي هنک آن&zwnj;قدر خوش&zwnj;خوان&zwnj;اند که مي&zwnj;توانيد ـ مثل من! ـ شب&zwnj;ها پيش از خواب يکي از جلدهاي آن را دست بگيريد و يک ساعته تمام&zwnj;اش کنيد و با لب&zwnj;خند به خواب برويد. خلاصه، اگر هنوز از فنزهاي هنک نيستيد، توصيه مي&zwnj;کنم هر چه زودتر به باشگاه طرف&zwnj;داران اين سگ بوگندوي دوست&zwnj;داشتني بپيونديد و از مطالعه&zwnj;ي ماجراهاي آن لذت ببريد. کتاب&zwnj;ها همه به&zwnj;طور جداگانه قابل مطالعه&zwnj;اند و مي&zwnj;توانيد خواندن اين سري کتاب&zwnj;ها را از هم&zwnj;اين کتاب &laquo;پرونده&zwnj;ي گاودزد نيمه&zwnj;شب&raquo; آغاز کنيد.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">راستي، يک خبر داغ داغ! &laquo;<a href="http://bisotun.blogspot.com/">فرزاد فربد</a>&raquo; عزيز ـ مترجم سري هنک ـ در وبلاگ&zwnj;اش خبر داده جلد نوزدهم مجموعه&zwnj;ي هنک، که &laquo;نره&zwnj;گاو شاخ&zwnj;قلابي&raquo; نام دارد، هم چاپ شده و ـ فعلن ـ در کتاب&zwnj;فروشي نشر پنجره ـ در ميدان شهيد قندي ـ در دست&zwnj;رس است.&nbsp;</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right">&nbsp;</p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">پي&zwnj;نوشت:</span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">اين آخرين يادداشت کتابلاگ در سال ۸۸ بود. اميدوارم سال جديد براي همه&zwnj;ي خواننده&zwnj;گان اين&zwnj;جا و دوستان عزيزم سالي پر از پول، فراغت، و اعصاب راحت باشد تا بتوانند هرچه&zwnj;قدر دل&zwnj;شان مي&zwnj;خواهد کتاب بخوانند! </span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">48@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-20T20:09:46+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«گاردن‌پارتی،» مرثیه‌ای بر اختلاف‌ طبقاتی</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=36</link>
    <description><![CDATA[<p><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt=" " src="/upload/content/garden.jpg" width="140" align="left" border="0" />&laquo;کاترين منسفيلد&raquo; (۱۸۸۸ &ndash; ۱۹۲۳) از تاثيرگذارترين و شناخته&zwnj;شده&zwnj;ترين چهره&zwnj;هاي تاريخ داستان کوتاه است. اين بانوي نويسنده در زلاندنو زاده شد اما بيش&zwnj;تر عمر خود را در انگلستان و آلمان و ايتاليا گذراند، و در فرانسه، از بيماري سل، مرد. مرگ او در سي و پنج ساله&zwnj;گي، و در اوج مهارت و پخته&zwnj;گي ادبي&zwnj;اش، روي داد. هر چند داستان&zwnj;هاي کوتاهي که نوشته بود در زمانه&zwnj;ي خود تاحدودي نامتعارف و آوانگارد به حساب مي&zwnj;آمد و طرف&zwnj;داران کم&zwnj;شماري داشت اما آينده&zwnj;گان بر اهميت او در تاريخ ادبيات انگليسي&zwnj;زبان صحه گذاردند و خاموشي نابه&zwnj;هنگام او را ضايعه&zwnj;اي دانستند که ادبيات را از آثار بزرگ احتمالي نويسنده&zwnj;اي چيره&zwnj;دست محروم ساخت. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">حاصل عمر ادبي منسفيلد چندان پربار نيست. اهميت او هم نه در کميت آثارش که در کيفيت آن&zwnj;هاست. چهل و اندي داستان کوتاه، يک دفتر شعر، و تعدادي نقد و نوشته&zwnj;ي پراکنده مرده&zwnj;ريگ اين نويسنده را تشکيل مي&zwnj;دهد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">شمار قابل توجهي از داستان&zwnj;هاي کاترين منسفيلد به فارسي منتشر شده، اما او در ايران، آن&zwnj;چون&zwnj;آن که بايد، شناخته شده و محبوب نيست. داستان کوتاه &laquo;باد مي&zwnj;وزد،&raquo; ( در کتابي با هم&zwnj;اين نام، ترجمه&zwnj;ي فرشته مولوي، نشر مرکز) داستان کوتاه &laquo;ازدواج به سبک روز،&raquo; ( در کتاب &laquo;يک درخت، يک صخره، يک ابر،&raquo; ترجمه&zwnj;ي حسن افشار، نشر مرکز) و سه کتاب &laquo;خانه&zwnj;ي عروسک،&raquo; (ترجمه&zwnj;ي ثريا نوراحمد، نشر جوف) &laquo;آقاي کبوتر و بانو،&raquo; (ترجمه&zwnj;ي شيرين تعاوني، نشر چشمه) و &laquo;مرواريد&raquo; (ترجمه&zwnj;ي غلام مرادي، نشر سبزان) از جمله&zwnj;ي آثار ترجمه شده&zwnj; از منسفيلد است. به اين ليست بايد کتاب &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; را هم افزود که برگردان يکي از به&zwnj;ترين و مشهورترين نوشته&zwnj;هاي منسفيلد است. اين کتاب، در سال ۱۳۷۱، با ترجمه&zwnj;ي شيرين تعاوني، توسط انتشارات &laquo;خانه&zwnj;ي آٰفتاب&raquo; به بازار آمد. &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; يکي از نشريات سري &laquo;دريچه&zwnj;اي بر به&zwnj;ترين داستان&zwnj;هاي مدرن&raquo; بود که خانه&zwnj;ي آفتاب چند شماره&zwnj;اي از آن&zwnj;&zwnj;ها را چاپ کرد. متاسفانه، چاپ اين سري ابتر ماند واين کتاب تجديد چاپ نشد و به مرور به انبوه کتاب&zwnj;هاي کم&zwnj;ياب پيوست. محض اطلاع، اين نوشته&zwnj;ي منسفيلد از جمله&zwnj;ي يکي از هزار و يک کتابي&zwnj;ست که پيش&zwnj;نهاد شده قبل از مردن بخوانيم. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">ماجراي &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; در يک صبح تا شب اتفاق مي&zwnj;افتد، در منزل مجلل و بزرگ &laquo;شريدن&raquo;ها. سپيده&zwnj;دمان روزي&zwnj;ست که قرار است در عصرگاه آن يک گاردن&zwnj;پارتي در خانه برگزار شود. همه در تب و تاب و جنب و جوش&zwnj;اند. کارگرها و آشپزها به آماده&zwnj;سازي مقدمات کار مشغول&zwnj;اند و خانم شريدن و سه دختر نوجوان&zwnj;اش ـ مگ، جوزي، و لورا ـ بر فعاليت آن&zwnj;ها نظارت دارند. در نزديکي محل سکونت شرايدن&zwnj;ها فاجعه&zwnj;اي رخ داده است که آن&zwnj;ها از وقوع آن بي&zwnj;خبرند. &laquo;اسکات&raquo; گاري&zwnj;چي، ساکن آلونک&zwnj;هاي پايين تپه ـ تپه&zwnj;ا&zwnj;ي که خانه&zwnj;ي شرايدن&zwnj;ها بر فراز آن قرار دارد - مرده است. اسب او &laquo;از يک واگن باري رم کرده و او را با مغز زمين زده و کشته.&raquo; اين خبر را کارگر شيريني&zwnj;فروشي، که اکلرهاي خامه&zwnj;اي سفارشي را آورده، با هيجان به اطلاع پيش&zwnj;خدمت&zwnj;ها و دخترها مي&zwnj;رساند. اين روي&zwnj;داد، با آن&zwnj;که در اواسط داستان آشکار مي&zwnj;شود، نقطه&zwnj;ي آغاز کشمکش پلات و پروراننده&zwnj;ي درون&zwnj;مايه&zwnj;ي آن است. لورا بسيار متاثر مي&zwnj;شود. به هر حال، اسکات هم&zwnj;سايه&zwnj;ي آن&zwnj;هاست و اگر گاردن&zwnj;پارتي برگزار شود، صداي ارکستر و همهمه&zwnj;هاي شادي و خنده تا منزل او خواهد رسيد و زن و پنج بچه&zwnj;ي قد و نيم قد او را غم&zwnj;گين&zwnj;تر خواهد کرد. لورا معتقد است مهماني بايد کنسل شود اما مادر و خواهران&zwnj;اش چون&zwnj;اين عقيده&zwnj;اي ندارند. او، هر چه تلاش مي&zwnj;کند، موفق به منصرف کردن آن&zwnj;ها از برگزاري مراسم نمي&zwnj;شود و سرخورده به اتفاقات گردن مي&zwnj;نهد. لورا صبح هم، هنگامي که کارگرها براي نصب چادرها در باغ آمده&zwnj;اند، رفتاري خارج از تشريفات الزامي طبقه&zwnj;اي که به آن تعلق دارد انجام داده و با کارگرها بسيار خودماني و گرم برخورد کرده است. </span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">منسفيلد در کنار توصيف باغ مجلل شريدن&zwnj;ها و ريخت و پاش مفصل مهماني آن&zwnj;ها بر روي تپه درباره&zwnj;ي زاغه&zwnj;هاي دامنه&zwnj;ي تپه که کارگرها و رخت&zwnj;شوي&zwnj;ها در آن&zwnj;ها ساکن&zwnj;اند هم مي&zwnj;نويسد و خواننده را در مقابل منظره&zwnj;اي با دو دنياي متفاوت قرار مي&zwnj;دهد، دنياي بورژوازي و دنياي پرولتاريا. البته او اين تقابل را از ديدگاهي انسان&zwnj;دوستانه و بشري به نمايش مي&zwnj;گذارد و نه به شيوه&zwnj;ي ادبيات مارکسيستي تصنعي. اين است که داستان&zwnj;اش تاثيرگذار است و احساسات خواننده را به غليان وامي&zwnj;دارد و اندوه او را نسبت به اين تفاوت&zwnj;ها برمي&zwnj;انگيزد. </span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">لورا پرسوناژ اصلي داستان است. او با کارگرها و فقرا هم&zwnj;دل است اما هم&zwnj;نشين اغنياست. براي او بسيار دش&zwnj;وار است که ازيک طرف مهماني و خوشي اعيان و اشراف دور و برش را ببينيد و از طرف ديگر مرد فقيري را که مرده و خانواده&zwnj;اش بر جنازه&zwnj;ي او مويه مي&zwnj;کنند. هيچ کاري از دست او برنمي&zwnj;آيد جز اين&zwnj;که گريه کند و در انتهاي داستان، و در ميانه&zwnj;ي گريستن، جمله&zwnj;ي پرمعني&zwnj;اش را خطاب به برادرش بگويد: &laquo;زنده&zwnj;گي جدن خيلي... جدن خيلي...&raquo; جمله&zwnj;اي که ناقص مي&zwnj;ماند و او صفت مناسبي براي&zwnj;اش نمي&zwnj;يابد اما اين ناگفته از سد گفته تاثيرگذارتر و پرمعناتر است.</span></span></p></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">نکته&zwnj;ي قوت &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; اين است که منسفيلد به دام سانتيمانتاليسم نيفتاده و با روايتي خون&zwnj;سرد و بي&zwnj;طرفانه موفق مي&zwnj;شود خواننده را به هنگامه&zwnj;ي ماجرايي دردآلود پرتاب کند و او را به قضاوت وادارد. &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; آيينه&zwnj;اي تمام&zwnj;عيار از نابرابري طبقاتي و مرثيه&zwnj;اي بر بي&zwnj;عدالتي آشکار جهان است.</span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"> </span><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #0000ff; font-family: Times New Roman">::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;بهرام بيضايي.&raquo;</span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">36@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-19T19:29:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«زارع شيکاگو،» هجويه‌اي عليه روزنامه‌‌هاي زرد!</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=29</link>
    <description><![CDATA[<span /><span /><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt="زارع شيکاگو" src="/upload/content/chicago.jpg" width="140" align="left" border="0" />&laquo;مارک توين&raquo; از مشهورترين نويسنده&zwnj;هاي تاريخ ادبيات ايالات متحده است. اين نابغه&zwnj;ي همه&zwnj;کاره با نوشتن کتاب&zwnj;هايي هم&zwnj;چون &laquo;سرگذشت هکلبري فين،&raquo; &laquo;شاه&zwnj;زاده و گدا،&raquo; &laquo;زنده&zwnj;گي بر روي مي&zwnj;سي&zwnj;سي&zwnj;پي،&raquo; و &laquo;ماجراهاي تام ساير&raquo; نام&zwnj;اش را در تاريخ ادبيات جهان جاودانه ساخت و طرف&zwnj;داران پروپاقرصي براي خودش دست و پا کرد.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&nbsp;از توين کتاب&zwnj;هاي زيادي به فارسي ترجمه شده است. يکي از اين کتاب&zwnj;ها نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي کوتاه &laquo;زارع شيکاگو&raquo;ست که نشر &laquo;سپهر،&raquo; پيش از انقلاب، با ترجمه&zwnj;ي زنده&zwnj;نام &laquo;کريم کشاورز،&raquo; منتشر کرد. چاپ دوم اين کتاب در سال ۱۳۵۲ به بازار آمد. از آن تاريخ تاکنون، متاسفانه، &laquo;زارع شيکاگو&raquo; تجديد چاپ نشده است و سال&zwnj;هاست که کتابي ناياب به شمار مي&zwnj;آيد. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">روي جلد کتاب &laquo;زارع شيکاگو&raquo; اين عبارت نوشته شده: &laquo;اقتباس از مارک تواين، توسط گابريل تيموري.&raquo; در منابع فارسي هم از اين اثر در کارنامه&zwnj;ي مارک توين نام برده شده، اما ـ از شما چه پنهان!ـ من هر چه در سايت&zwnj;هاي خارجي جست&zwnj;وجو کردم، نامي از &laquo;زارع شيکاگو&raquo; ـ چه با هم&zwnj;اين اسم، و چه با اسم ديگرش: &laquo;چه&zwnj;گونه ناشر يک روزنامه&zwnj;ي کشاورزي شدم&raquo; ـ در فهرست نوشته&zwnj;هاي مارک توين نيافتم. احتمال مي&zwnj;دهم که &laquo;گابريل تيموري&raquo; اين نمايش&zwnj;نامه را بر اساس يکي از فکاهي&zwnj;هاي توين نوشته باشد، اما نمي&zwnj;دانم اين فکاهي در کدام&zwnj;يک از کتاب&zwnj;هاي توين، يا کدام نشريه، به چاپ رسيده است. اگر کسي اطلاع دقيق&zwnj;تري در اين&zwnj;باره دارد، سپاس&zwnj;گزار خواهم بود، چون&zwnj;آن&zwnj;چه نقص دانسته&zwnj;هاي من را هم برطرف کند.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">باري، &laquo;زارع شيکاگو&raquo; نمايش&zwnj;نامه&zwnj;اي&zwnj;ست در دو پرده و هجده سن کوتاه. کاراکترهاي محدودي هم دارد: مدير، جسي، بوب، آرتور، سام، و دو مرد.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">مدير روزنامه&zwnj;ي &laquo;زارع شيکاگو،&raquo; که از کار بيست&zwnj;ساله&zwnj;اش خسته شده است، قصد دارد براي نشريه&zwnj;اش سردبيري استخدام کند تا خود فرصتي براي استراحت داشته باشد. ابتدا آرتور به دفتر روزنامه مي&zwnj;آيد و تقاضاي کار مي&zwnj;کند. او تحصيل&zwnj;کرده&zwnj;ي رشته&zwnj;ي کشاورزي&zwnj;ست و متخصص اين&zwnj;کار. با اين حال، به علت اين&zwnj;که از برخي مطالب روزنامه ايراد مي&zwnj;گيرد و ضعف&zwnj;هاي آن را به مدير گوش&zwnj;زد مي&zwnj;کند، رد مي&zwnj;شود. او که به پول احتياج دارد مي&zwnj;پذيرد به&zwnj;عنوان مستخدم در اداره&zwnj;ي روزنامه مشغول به کار شود و مدير با خواسته&zwnj;ي او موافقت مي&zwnj;کند. سپس، سام ـ که شيادي چاپلوس و بي&zwnj;نهايت زرنگ - است نزد آقاي مدير مي&zwnj;آيد. اين مرد جوان، که اندک سررشته&zwnj;اي از کشاورزي و روزنامه&zwnj;نگاري ندارد، با تملق و چرب&zwnj;زباني مدير را متقاعد مي&zwnj;کند که با حقوقي بسيار بالا او را استخدام کند. در عوض، قول مي&zwnj;دهد به&zwnj;زودي تيراژ روزنامه را بسيار افزايش دهد. توافق حاصل مي&zwnj;شود و مدير به مرخصي مي&zwnj;رود. سام سرتاسر روزنامه&zwnj;ي کشاورزي &laquo;زارع شيکاگو&raquo; را با مزخرفات و دستورالعمل&zwnj;هاي مسخره پر مي&zwnj;کند و روزنامه را به چاپ&zwnj;خانه مي&zwnj;فرستد. ديري نمي&zwnj;گذرد که خبر مي&zwnj;رسد &laquo;زارع شيکاگو&raquo; شهر را به هم ريخته و هزاران نسخه از آن به فروش رفته است. اين در حالي&zwnj;ست که پيش از آن اين روزنامه&zwnj;ي تخصصي خريداران و آبونه&zwnj;هاي محدودي داشته است. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">مدير تعطيلات&zwnj;اش را نيمه&zwnj;کاره رها مي&zwnj;کند و به شهر بازمي&zwnj;گردد. در دفتر روزنامه، به سراغ سام مي&zwnj;رود و او را به علت اين&zwnj;که روزنامه&zwnj;ي وزين &laquo;زارع شيکاگو&raquo; را به &laquo;روزنامه&zwnj;اي پر از جفنگ&raquo; و &laquo;يک روزنامه&zwnj;ي احمق&zwnj;ها&raquo; بدل ساخته بازخواست مي&zwnj;کند و متهم&zwnj;اش مي&zwnj;کند که چيزي از روزنامه&zwnj;نگاري نمي&zwnj;فهمد. جواب سام دندان&zwnj;شکن، و با واقعيتي تلخ هم&zwnj;راه، است: &laquo;که به شما گفته روزنامه&zwnj;نويسي علم و اطلاع لازم دارد؟ راجع به اوضاع مالي و بانک&zwnj;داري که مقاله مي&zwnj;نويسد؟ کساني &zwnj;که يک قاز ندارند. ره&zwnj;بر مبارزه با مشروبات الکلي کيست؟ بد مست&zwnj;ها. راجع به مسائل نظامي چه کسي اظهار نظر مي&zwnj;کند؟ آدم&zwnj;هاي چلاق و بي دست و پايي که هرگز پا توي يک سربازخانه نگذاشته&zwnj;اند. روزنامه&zwnj;هاي کشاورزي را که اداره مي&zwnj;کند؟ احمق&zwnj;هايي که ...&raquo;<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">مشاجره ادامه دارد تا اين&zwnj;که سام شاه&zwnj;بيت نمايش&zwnj;نامه را رو مي&zwnj;کند:<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;روزنامه&zwnj;ي مخصوص احمق&zwnj;ها خواننده زياد دارد و هر قدر احمقانه&zwnj;تر باشد، خواننده&zwnj;گان بيش&zwnj;تر خواهد داشت. اگر کسي بخواهد در نوشتن روزنامه عقل سليم و هوش و حسن سليقه و نکته&zwnj;سنجي را به&zwnj; کار برد، ورشکسته&zwnj;گي عاجل نصيب&zwnj;اش خواهد شد. يک خرده به اطراف خود نگاه کنيد. ببينيد روزنامه&zwnj;نويس&zwnj;ها چه مي&zwnj;کنند؟ جز اين است که با کمال وقاحت، ابلهي، و لئامت تمام غرايز پست و صفات بد بشري را مورد استفاده قرار مي&zwnj;دهند؟ پرسش&zwnj;نامه&zwnj;هاي ابلهانه درج مي&zwnj;کنند، مسابقه&zwnj;هاي احمقانه مي&zwnj;گذارند، داستان&zwnj;هاي ناشيانه و بي&zwnj;موضوع مي&zwnj;نويسند. سر موفقيت&zwnj;شان هم در هم&zwnj;اين است...&raquo;<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اين پاراگراف چکيده&zwnj;ي تمام آن چيزي&zwnj;ست که نمايش&zwnj;نامه سعي در بيان&zwnj;اش دارد. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;زارع شيکاگو&raquo; از طنزي ناب برخوردار است و، با همه&zwnj;ي کوتاهي&zwnj;اش، نوشته&zwnj;اي&zwnj;ست خواندني و دوست&zwnj;داشتني. اميدوارم، به زودي، يا ناشري آن را تجديد چاپ کند و يا مترجمي آستين بالا بزند و ترجمه&zwnj;ي مجددي از آن انجام دهد تا همه بتوانند اين نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي&nbsp;جذاب اما ناياب را مطالعه کنند.</span></p><span style="font-family: Times New Roman"><p><br /><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #0000ff">::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريچارد فاينمن.&raquo;</span></span></p></span><p><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #0000ff"><br /></span></span><span style="font-family: Times New Roman"><img height="50" alt="feed" src="/upload/content/feed.jpg" width="50" align="right" border="0" />لطفن، مشترک فيد کتابلاگ شويد تا آسان و هميشه مطالب را بخوانيد.<br /></span><a href="/xml/blogs.xml.php"><span style="font-family: Times New Roman">http://www.ketablog.ir/xml/blogs.xml.php</span><br /></a></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">29@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-15T11:39:05+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«سرزمين هرز،» کلاژي از جهان نابه‌سامان </title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=28</link>
    <description><![CDATA[<span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt="&laquo;سرزمین هرز&raquo;" src="/upload/content/sarzamineHarz.jpg" width="140" align="left" border="0" />منظومه&zwnj;ی &laquo;سرزمین هرز&raquo; نوشته&zwnj;ی &laquo;تامس استرنز الیوت،&raquo; شاعر امریکایی، از نام&zwnj;دارترین و به&zwnj;ترین شعرهای قرن بیستم است. این شعر بلند، که آن&zwnj;را مرثیه&zwnj;ای بر پوچی و نومیدی انسان پس از جنگ بزرگ اول نامیده&zwnj;اند، نخستین&zwnj;بار در اکتبر ۱۹۲۲ به چاپ رسید. &laquo;سرزمین هرز&raquo; خیلی زود به گنجینه&zwnj;ی ادبیات کلاسیک انگلیسی افزوده شد و روز به روز خواستاران و دوست&zwnj;داران پرشمارتری یافت، هم در امریکا، هم در انگلستان، و هم در دیگر جای&zwnj;ها. &nbsp;<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">این شعر در ایران هم سرنوشت جالبی یافت. نخست، &laquo;ح. رازی،&raquo; &laquo;حمید عنایت،&raquo; و &laquo;چنگیز مشیری،&raquo; به&zwnj;طور مشترک، ـ احتمالن، بخشی از ـ آن &zwnj;را ترجمه کردند و در &laquo;جنگ هنر و ادب ام&zwnj;روز،&raquo; اسفند ۱۳۳۴، به چاپ سپردند. سپس، &laquo;بهمن شعله&zwnj;ور،&raquo; به&zwnj;خواهش &laquo;احمد شاملو&raquo; و &laquo;سیروس طاهباز،&raquo; دوباره آن&zwnj; را به فارسی برگرداند و در زمستان ۱۳۴۳ در نشریه&zwnj;ی &laquo;آرش&raquo; منتشر کرد. شعله&zwnj;ور معتقد بود که مترجمین قبلی &laquo;توجه نداشتند که زبان شعر بین زبان ادبی شاعر، و خود آن به سبک&zwnj;ها گوناگون، و گفت&zwnj;وگوی شخصیت&zwnj;های شعر نوسان می&zwnj;کند.&raquo; تا دهه&zwnj;ی هشتاد، این شعر دست کم سه بار دیگر به فارسی ترجمه شد: &laquo;دشت سترون و اشعار دیگر،&raquo; ترجمه&zwnj;ی &laquo;پرویز لشکری،&raquo; نیل، ۱۳۵۰- &laquo;سرزمین بی&zwnj;حاصل،&raquo; ترجمه&zwnj;ی &laquo;حسن شه&zwnj;باز،&raquo; بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۷- &laquo;دشت سترون،&raquo; ترجمه&zwnj;ی دکتر شهریار شهیدی، هما، ۱۳۷۷. در دهه&zwnj;ی هشتاد ـ از ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۸ـ چهار ترجمه&zwnj;ی فارسی جدید از این کتاب به چاپ رسید و ترجمه&zwnj;ی بهمن شعله&zwnj;ور هم تجدید چاپ شد! اتفاقی که نشان می&zwnj;دهد ایرانی&zwnj;ها شعر الیوت را تمام&zwnj;شده نمی&zwnj;دانند و هنوز هم آن را دوست می&zwnj;دارند. ترجمه&zwnj;های جدید الیوت کار &laquo;مهدی وهابی،&raquo; (نشر امتداد) &laquo; جواد علاف&zwnj;چی،&raquo; (نشر نیلوفر) &laquo;خلیل پاک&zwnj;نیا&raquo; و &laquo;محمود داوودی،&raquo; (نشر سی و دو حرف &ndash; سوئد) و &laquo;به&zwnj;روز حاجی&zwnj;محمدی&raquo; (نشر ققنوس) هستند. من همه&zwnj;ی این ترجمه&zwnj;ها را خوانده&zwnj;ام و باید اذعان کنم که ـ به&zwnj;خصوص، سه برگردان آخرـ ترجمه&zwnj;های بسیار دقیق و پخته&zwnj;ای&zwnj;اند. با وجود این، هنوز هم خواندن الیوت با ترجمه&zwnj;ی شعله&zwnj;ور، که خودش هم شاعر است، لذت دیگری دارد، هم به دلیل دقت آن و حفظ لحن شعر، و هم به لحاظ تقدم و پیشینه&zwnj;ی تاریخی&zwnj;اش. &nbsp;<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;سرزمین هرز&raquo; با ترجمه&zwnj;ی بهمن شعله&zwnj;ور را نشر &laquo;چشمه&raquo; در سال ۱۳۸۷، در ۷۲ برگ، و با بهای ۱۵۰۰ تومان منتشر کرده است. این اولین بار است که ترجمه&zwnj;ی شعله&zwnj;ور، با اجازه&zwnj;ی او، به&zwnj;صورت کتاب منتشر می&zwnj;شود. سال&zwnj;ها پیش، در ۱۳۶۲، نشر &laquo;فاریاب&raquo; هم این ترجمه را به چاپ رساند اما در آن زمان از سفر نویسنده&zwnj;ی &laquo;سفر شب&raquo; به فرنگ سال&zwnj;ها می&zwnj;گذشت و او رضایت و نظارتی بر چاپ آثارش نداشت. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">باری، بعد از این حاشیه&zwnj;ی طولانی، نوبت پرداختن به متن است. &laquo;سرزمین هرز&raquo; تی. اس. الیوت شعری&zwnj;ست پیچیده و دیریاب. اگر پذیرفت که ارائه&zwnj;ی خلاصه&zwnj;ای از یک شعر بسیار دش&zwnj;وار است، باید گفت که تعریف ماجرای این شعر، بدون از دست رفتن دقایق آن، محال است! چه &laquo;سرزمین هرز&raquo; شعری&zwnj;ست کلاژگونه و در پنج پاره&zwnj;ی جداگانه. این پاره&zwnj;ها &laquo;تدفین مرده،&raquo; &laquo;دستی شطرنج،&raquo; &laquo;موعظه&zwnj;ی آتش،&raquo; &laquo;مرگ در آب&raquo; و &laquo;آن&zwnj;چه رعد بر زبان راند&raquo; نام دارند. این تکه&zwnj;ها، در ظاهر، به هم بی&zwnj;ربط&zwnj;اند و هر یک با کاراکترها و اتمسفرهای جداگانه به روایتی می&zwnj;پردازند. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">الیوت تسلط و احاطه&zwnj;ی بی&zwnj;نظیری بر شعر کلاسیک و مدرن و نیز شعر یونان و روم و اساطیر باستانی دارد. عظمت و اهمیت &laquo;سرزمین هرز&raquo; از هم&zwnj;این شناخت نشات گرفته و بدون این شناخت نیز کامل نمی&zwnj;شود، یعنی هم&zwnj;آن&zwnj;طور که الیوت از دانسته&zwnj;های فراوان&zwnj;اش برای سرودن شعری این چون&zwnj;این سمبولیستی و سرشار از معنا و اشاره بهره گرفته، مخاطب هم باید به ابزار الیوت مسلح باشد تا بتواند شاه&zwnj;کار او را رمزگشایی کند و معنای شعر را از ورای پوسته&zwnj;ی ظاهری آن دریابد. الیوت مدام از &laquo;اووید،&raquo; &laquo;شکسپیر،&raquo; &laquo;دانته،&raquo; &laquo;میلتون،&raquo; &laquo;بودلر،&raquo; &laquo;ورلن&raquo; و دیگر شاعران و نویسنده&zwnj;گان بزرگ گذشته و معاصر یاد می&zwnj;آورد و در جای&zwnj;جای شعرش از اساطیر کلاسیک نظیر فیلومل و تایریسیاس استفاده می&zwnj;کند، هم آشکارا و هم در عمق. حتا عنوان شعر تلمیحی&zwnj;ست به ماجرای سلطانی به نام &laquo;سلطان ماهی&zwnj;گیر&raquo; که &laquo;به&zwnj;نحوی اسرارآمیز عقیم شد و سرزمینی که او بر آن فرمان می&zwnj;راند نیز دست&zwnj;خوش سترونی گشت.&raquo; این چون&zwnj;این است که شعر او طنینی آرکائیک می&zwnj;یابد و در فضایی آخرالزمانی وارد می&zwnj;شود. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اتمسفر شعر اتمسفری سرد و بی&zwnj;روح است. ایماژها تیره و مه&zwnj;آلودند. در سرتاسر شعر با المان&zwnj;ها و تصاویری مواجه&zwnj;ایم که به طرق گوناگون به باورها و روی&zwnj;دادهای تاریخ مسیحیت دلالت دارند. از جمله: صخره (که در دین مسیح واجد معانی و مضامین دینی فراوانی&zwnj;ست،) کلیسا، و آوای خروس (که یادآور خیانت یاران مسیح به اوست.) <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">ارائه&zwnj;ی یک تفسیر واحد از &laquo;سرزمین هرز،&raquo; هم&zwnj;چون&zwnj;آن&zwnj; که از دیگر شاه&zwnj;کارها، تقلیل ارزش&zwnj;های متن و نادیده انگاشتن ظرفیت&zwnj;های فراوان نشانه&zwnj;شناسیک و معناشناختی آن است. با این حال، می&zwnj;توان این منظومه&zwnj;ی بلند را تصویری از جهان پوچ انسان معاصر دانست، جهانی که از هر چه معنویت خالی&zwnj;ست و تنها خشونت و تزویر بر آن حکم می&zwnj;راند. سرزمین هرز هم&zwnj;این زمین بایر ماست که جز تخم کینه و دشمنی و کشت و کشتار نمی&zwnj;پرورد. شاید الیوت با ایجاد کنتراست بین ناباروری و باورهای مسیحیت می&zwnj;خواهد این دیدگاه را به مخاطب خود القا کند که جهان بی&zwnj;معنویت جهانی&zwnj;ست سترون که جز فاجعه و پوچی و بطالت دربرندارد، طرفه این&zwnj;که این شعر در سال&zwnj;های سخت و پر از خلا پس از جنگ بزرگ اول سروده شده است. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">چند پاره&zwnj;گی شعر و کلاژوار بودن آن را می&zwnj;توان از نگاه فرمالیستی به تماشا نشست و آن&zwnj;را ستود. درواقع، الیوت با استفاده از این تمهید بین فرم و محتوای اثرش هارمونی ایجاد کرده است. اثر او جهانی آشفته و تکه&zwnj;تکه را می&zwnj;سازد و این مضمون در فرم اثر نیز نمود یافته است. <br /></span><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman">و آخر: متن انگلیسی شعر الیوت سرشار از طنین زیبا و مسحورکننده&zwnj;ی کلمات است. ترجمه&zwnj;ی شعر او، نه تنها به فارسی که به هر زبان دیگر، هر آن&zwnj;چه با دقت و هنرمندی باشد، این زیبایی موزون را نابود می&zwnj;کند و سمفونی اعجاب&zwnj;انگیز شعر را به نوایی که با یک قابلمه نواخته شده بدل می&zwnj;سازد. افسوس! </span></p><span style="font-family: Times New Roman"><p><img height="75" alt="بهمن شعله&zwnj;ور و حسین جاوید - زمستان ۸۶ - تهران" src="/upload/content/me.sholevar.jpg" width="452" align="middle" border="0" /></p></span> <p dir="rtl"><span style="color: #0000ff; font-family: Times New Roman">::: یادداشت بعدی کتابلاگ: معرفی &laquo;زارع شیکاگو،&raquo; اقتباسی از نوشته&zwnj;های &laquo;مارک توین.&raquo;</span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">28@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-12T16:00:01+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«اين ساندويچ مايونز ندارد،» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست‌داشتني </title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=27</link>
    <description><![CDATA[<span /><span /><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt=" " src="http://ketablog.ir/upload/content/Salinger.jpg" width="140" align="left" border="0" />&laquo;جي. دي. سلينجر&raquo; هفته&zwnj;ي گذشته مرد و به تمام حرف و حديث&zwnj;ها درباره&zwnj;ي زنده&zwnj;گي خصوصي&zwnj;اش پايان داد. پيش از اين، مهم&zwnj;ترين نکته&zwnj;اي که درباره&zwnj;ي او وجود داشت عزلت&zwnj;نشيني و گوشه&zwnj;گيري&zwnj;اش بود. هيچ يادداشتي درباره&zwnj;ي سلينجر و آثارش نوشته نمي&zwnj;شد مگر اين&zwnj;که نويسنده نقبي هم به زنده&zwnj;گي اسرارآميز و پنهاني او بزند. او خود عقيده&zwnj;ي داشت: &laquo;احساس گم&zwnj;نامي و ابهام دومين دارايي ارزش&zwnj;مندي&zwnj;ست که به نويسنده به عاريت داده شده.&raquo; باري، هر چيز که پوشيده باشد، لاجرم، کنج&zwnj;کاوي برانگيز است - و، به&zwnj;جرات، مي&zwnj;توان ادعا کرد که اين تز عجيب و غريب به شهرت و محبوبيت سلينجر کمک بزرگي کرد. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اکنون، اين پيرمرد امريکايي ديگر نه نفس مي&zwnj;&zwnj;کشد و نه مي&zwnj;نويسد. ديوارهاي آن خانه&zwnj;ي معروف، در شهر کورنيش ايالت نيوهمپشاير، هم ديگر کسي را نخواهند ديد که از آن&zwnj;ها بالا مي&zwnj;کشد تا بل&zwnj;که براي لحظه&zwnj;اي کاشانه&zwnj;ي نويسنده&zwnj;ي محبوب&zwnj;اش ـ يا، شايد، خود او ـ را برانداز کند. ما هستيم و سي و اندي داستان کوتاه و بلند و يک رمان دوست&zwnj;داشتني، مگر اين&zwnj;که معجزه&zwnj;اي رخ دهد و آقاي نويسنده مرده&zwnj;ريگي داشته باشد که به دست هواخواهان پرشور او برسد.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">از قضا، مرگ سلينجر مصادف شد با انتشار برگردان فارسي جديدي از ده داستان کوتاه او: &laquo;من ديوونه&zwnj;ام،&raquo; &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون،&raquo; &laquo;آخرين روز آخرين مرخصي،&raquo; &laquo;سربازي در فرانسه،&raquo; &laquo;غريبه،&raquo; &laquo;برادران واريوني،&raquo; &laquo;ملودي بلو،&raquo; &laquo;دختري که مي&zwnj;شناختم،&raquo; &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; و &laquo;گروه&zwnj;بان احساساتي.&raquo; اين داستان&zwnj;ها در کتابي با نام &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; توسط نشر افق، در ۲۳۵ برگ، و با بهاي ۵۵۰۰ تومان منتشر شده&zwnj;اند. ترجمه&zwnj;ي کتاب کار دو خانم جوان است: &laquo;سارا آرامي&raquo; و &laquo;مرجان حسني&zwnj;راد.&raquo;<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">هم&zwnj;اين ابتدا خيال&zwnj;تان را راحت کنم! همه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي اين کتاب، پيش از اين، به فارسي ترجمه و منتشر شده بودند. اگر &laquo;نغمه&zwnj;ي غم&zwnj;گين&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي امير امجد و بابک تبرايي) و &laquo;هفته&zwnj;اي يه بار آدمو نمي&zwnj;کشه&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي اميد نيک&zwnj;فرجام و ليلا نصيري&zwnj;ها) را داريد، لازم نيست اين کتاب را بخريد، اما چون&zwnj;آن&zwnj;چه غير از اين است، &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد&raquo;&nbsp; پيش&zwnj;نهاد خوبي براي اين روزهاست که سلينجرخواني وسوسه&zwnj;برانگيزتر شده است. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">بيش&zwnj;تر داستان&zwnj;هاي کتاب ـ اگر دقيق&zwnj;تر بگويم، شش داستان آن ـ حول زنده&zwnj;گي دو نفر از اعضاي خانواده&zwnj;ي &laquo;کالفيلد&raquo; مي&zwnj;گذرد، يعني &laquo;هولدن&raquo; و &laquo;وينسنت.&raquo; کساني که &laquo;ناتور دشت&raquo; را خوانده&zwnj;اند ممکن است گمان کنند که اين داستان&zwnj;ها مربوط به بعد از نشر اين رمان هستند ـ خواهم گفت چرا ـ اما چون&zwnj;اين نيست! همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها پيش از انتشار رمان معروف سلينجر در نشريات ادبي منتشر شده&zwnj;اند و مي&zwnj;توان اين&zwnj;طور گفت که سلينجر با نوشتن آن&zwnj;ها، درواقع، براي نوشتن &laquo;ناتور دشت&raquo; زورآزمايي و تجربه&zwnj;اندوزي مي&zwnj;کرده است. به&zwnj;&zwnj;ترين گواه براي اين ادعا دو داستان نخستين کتاب هستند. کاراکتر اصلي &laquo;من ديوونه&zwnj;ام&raquo; و &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون&raquo; هولدن کالفيلد است. دقيقن، هم&zwnj;آن هولدني که بعدها سر و کله&zwnj;اش در &laquo;ناتور دشت&raquo; پيدا مي&zwnj;شود. البته، شخصيت او در اين&zwnj;جا هنوز يک شخصيت ديناميک و کامل نيست و بيش&zwnj;تر به يک طرح اوليه از هولدن &laquo;ناتور دشت&raquo; شباهت دارد. جالب اين&zwnj;جاست که اتفاقات اين دو داستان کوتاه هم در رمان سلينجر پرداخته&zwnj;تر و گسترده&zwnj;تر مورد استفاده قرار گرفته&zwnj;اند.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;من ديوونه&zwnj;ام&raquo; شرح اخراج هولدن از مدرسه&zwnj;ي شبانه&zwnj;روزي&zwnj;ست، روي&zwnj;دادي که استارت و پي&zwnj;ريزنده&zwnj;ي تمام پلات &laquo;ناتور دشت&raquo; است. او به ديدن &laquo;اسپنسر&raquo; پير، معلم تاريخ&zwnj;اش، مي&zwnj;رود و پس از آن سوار قطار مي&zwnj;شود و به خانه&zwnj;ي&zwnj;شان در نيويورک بازمي&zwnj;گردد. در &laquo;ناتور دشت&raquo; هم چون&zwnj;اين اتفاقي مي&zwnj;افتد و هولدن در سرگرداني&zwnj;هاي&zwnj;اش سري به خانه&zwnj;ي يکي از معلم&zwnj;هاي&zwnj;اش مي&zwnj;زند. البته اين دو معلم و ماجراهايي که در خانه&zwnj;ي هر يک براي او رخ مي&zwnj;دهد تفاوت&zwnj;هايي دارند، اما چارچوب پيش&zwnj;آمدها هم&zwnj;سان است، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که جزييات ديگري هم با آن&zwnj;&zwnj;چه در &laquo;ناتور دشت&raquo; نقل مي&zwnj;شود فرق دارند. &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون&raquo; هم شرح يکي از سبک&zwnj;سري&zwnj;هايي&zwnj;ست که در &laquo;ناتور دشت،&raquo; به&zwnj;و&zwnj;فور، از هولدن سر مي&zwnj;زند. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">چهار داستان ديگر، مستقيم و غيرمستقيم، به کالفيلدها مربوط&zwnj;اند، بيش&zwnj;تر به وينسنت و کم&zwnj;تر به هولدن. اين داستان&zwnj;ها &laquo;آخرين روز آخرين مرخصي،&raquo; &laquo;سربازي در فرانسه،&raquo; &laquo;غريبه،&raquo; و &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; هستند. در سه داستان اول &laquo;بيب،&raquo; دوست و هم&zwnj;رزم وينسنت، نقش مهمي دارد. به روايتي، از ديد اوست که به&zwnj;زنده&zwnj;گي وينسنت پرداخته و ماجراهاي عشق&zwnj;ها و، نهايتن، کشته&zwnj;شدن او روايت مي&zwnj;شود. در &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; خود وينسنت راوي داستان است و به شرح ماجرايي در بحبوحه&zwnj;ي جنگ مي&zwnj;پردازد. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">در بازه&zwnj;ي بزرگ&zwnj;تر، پررنگ&zwnj;ترين درون&zwnj;مايه&zwnj;اي که در داستان&zwnj;هاي کتاب ديده مي&zwnj;شود نشان دادن زشتي&zwnj;هاي جنگ و انتقاد از آن است. به غير از داستان&zwnj;هاي مربوط به کالفيلدها، &laquo;گروه&zwnj;بان احساساتي&raquo; و &laquo;دختري که مي&zwnj;شناختم&raquo; هم پلات&zwnj;هاي مرتبط با جنگ دارند و، با ايجاد کنتراست تکراري اما هميشه&zwnj; زيبا بين عشق و جنگ، تلاش مي&zwnj;کنند هول&zwnj;ناکي و پوچي آن&zwnj;را عريان&zwnj;تر و تاثيرگذارتر به نمايش بگذارند. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">در داستان&zwnj;هاي مربوط به کالفيلدها وينسنت در جنگ کشته مي&zwnj;شود و هولدن مفقودالاثر، در حالي که هر دوي آن&zwnj;ها در &laquo;ناتور دشت&raquo; حضور دارند و هولدن در رمان کم&zwnj;تر از آن&zwnj;چه در اين داستان&zwnj;ها مي&zwnj;بينيم سن دارد. از اين جهت گفتم که خواننده&zwnj;&zwnj;ي ناآگاه ممکن است گمان کند اين داستان&zwnj;هاي کوتاه مربوط به پس از نگارش رمان &laquo;ناتور دشت&raquo; هستند. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;برادران واريوني&raquo; و &laquo;ملودي بلو&raquo; نه به جنگ ارتباط دارند و نه به کالفيلدها، اما از زيباترين داستان&zwnj;هاي کتاب هستند. &laquo;ملودي بلو&raquo; نغمه&zwnj;ي غم&zwnj;گيني&zwnj;ست از زماني که در ايالات متحده ميان سياه و سفيدها تبعيض فراواني وجود داشت و بيمارستان&zwnj;هاي خصوصي حتا از پذيرش سياه&zwnj;پوستان رو به موت خودداري مي&zwnj;کردند. &laquo;برادران واريوني&raquo; ماجراي دو برادر است که در موسيقي شهرتي به هم مي&zwnj;زنند و يکي از آن&zwnj;ها قرباني آن ديگري مي&zwnj;شود، هم در رسيدن به علاقه&zwnj;هاي&zwnj;اش و هم در اين&zwnj;که، به اشتباه، به تاوان شيادي برادرش کشته مي&zwnj;شود. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اگر بخواهم يک نظر کلي درباره&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي کتاب بدهم، بايد بگويم که داستان&zwnj;هايي متوسط هستند و، به&zwnj; هيچ وجه، به پاي شاه&zwnj;کاري مثل &laquo;ناتور دشت&raquo; نمي&zwnj;رسند. اين نکته، در تناقض با اين واقعيت نيست که اين داستان&zwnj;&zwnj;ها فضاسازي، لحن و پلات&zwnj;هاي قدرت&zwnj;مند و بسيار دوست&zwnj;داشتني دارند و خواندن&zwnj;شان براي مخاطبان لذت&zwnj;بخش است. به&zwnj;خصوص، براي آن&zwnj;ها که سلينجر را چون يک اسطوره مي&zwnj;پندارند.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">من درباره&zwnj;ي دقت ترجمه&zwnj;ي کتاب صاحب صلاحيت نظر دادن نيستم، اما فارسي کتاب مي&zwnj;توانست بسيار به&zwnj;تر از آن&zwnj;چه اکنون هست باشد. متاسفانه، ويراستار کتاب از اصول نگارشي و ويرايشي آگاهي نداشته و تاثير منفي خود را به کار دو مترجم جوان تزريق کرده است. نقطه&zwnj;گذاري کتاب سرتاسر غلط و ناهم&zwnj;گون است و زبان آن، بي&zwnj;دليل، بين زبان گفتار و نوشتار نوسان مي&zwnj;کند. پانويس&zwnj;ها شعور خواننده را دست&zwnj;کم گرفته&zwnj;اند و هر نکته&zwnj;ي بديهي را براي او توضيح مي&zwnj;دهند، از جمله يادآوري مي&zwnj;کنند که &laquo;وين&raquo; پاي&zwnj;تخت اتريش است و &laquo;اس اس&raquo; نيروهاي حزب نازي&zwnj;اند، &laquo;جين&raquo; نوشيدني&zwnj;ست و &laquo;بلندي&zwnj;هاي بادگیر&raquo; را &laquo;اميلي برونته&raquo; نوشته است! بگذريم از گرته&zwnj;برداري&zwnj;ها و اين&zwnj;که حتا تعداد داستان&zwnj;هاي سلينجر در پشت کتاب به اشتباه ذکر شده است. در اصل، اين&zwnj; خطاها کار مترجمان جوان کتاب است، اما چون نام يک ويراستار در شناس&zwnj;نامه&zwnj;ي کتاب ذکرشده بايد همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها را به پاي او نوشت. واقعن، حيف است که کتابي چون&zwnj;اين خواندني قرباني بي&zwnj;سوادي ويراستار شود. </span></p><p><span style="color: #0000ff; font-family: Times New Roman">::: يادداشت بعدي کتابلاگ:&nbsp; معرفي &laquo;سرزمين هرز&raquo; با ترجمه&zwnj;ي &laquo;بهمن شعله&zwnj;ور.&raquo;</span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">27@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-04T19:42:45+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«جانورها،» رمانی جذاب از «جويس کرول اوتس» </title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=24</link>
    <description><![CDATA[<p><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="185" alt="جانورها" src="/upload/content/Beasts.jpg" width="119" align="left" border="0" />&laquo;جويس کرول اوتس،&raquo; نويسنده&zwnj;ي زن امريکايي، در ادبيات داستاني ايالات متحده و جهان نامي پرآوازه دارد. او نزديک به سد اثر (اعم از رمان، شعر، داستان کوتاه، نمايش&zwnj;نامه، مقاله و ...) منتشر کرده و تعداد جوايز معتبري که به دست آورده يا نام&zwnj;زد دريافت&zwnj;شان بوده است از شمار خارج است. کرول اوتس تا هم&zwnj;اين چند سال پيش براي مخاطبان ايراني چندان شناخته شده نبود. در دو، سه سال اخير، چند کتاب خوب از او به فارسي ترجمه و منتشر شده است. &laquo;عروس بيوه،&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي رويا بشنام &ndash; نشر مرواريد) &laquo;سياهاب،&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي مهدي غبرايي &ndash; نشر افق) و &laquo;وقتشه با من زنده&zwnj;گي کني،&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي مهري شرفي &ndash; نشر مرکز) از جمله&zwnj;ي اين کتاب&zwnj;هاست. با وجود &zwnj;اين، هنوز &laquo;تب&raquo; اوتس در ايران بالا نگرفته و آثار او، آن&zwnj;چون&zwnj;آن که شايسته&zwnj;گي&zwnj;اش را دارند، مورد توجه کتاب&zwnj;خوان&zwnj;ها واقع نشده&zwnj;اند.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">رمان &laquo;جانورها&raquo; ـ که نسخه&zwnj;ي اصلي آن در سال ۲۰۰۲ چاپ شد ـ جديد&zwnj;ترين کتابي&zwnj;ست که از اين نويسنده&zwnj;ي ۷۱ ساله به فارسي برگردان و منتشر شده است. اين کتاب را نشر افق، به تازه&zwnj;گي، با ترجمه&zwnj;ي &laquo;حميد يزدان&zwnj;پناه،&raquo; و در ۱۷۱ برگ، به بازار کتاب عرضه کرده است.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;جانورها&raquo; حول محور زنده&zwnj;گي دختري به نام &laquo;جيليان&raquo; شکل مي&zwnj;گيرد. روايت داستان غيرخطي، و به&zwnj;صورت فلش&zwnj;بک و فلش&zwnj;فوروارد، است. جيليان که اکنون ـ سال ۲۰۰۱ ـ چهل و چهار ساله است با ديدن مجسمه&zwnj;ي يک توتم در تالار اوسنياي موزه&zwnj;ي لوور پاريس خاطرات گذشته&zwnj;اي دور، بسيار دور، را در ذهن تداعي مي&zwnj;کند و به روايت آن مي&zwnj;پردازد. او تاکيد دارد که داستاني که تعريف مي&zwnj;کند &laquo;اعتراف&raquo; نيست، اما روايت او دقيقن مصداق يک اعتراف تام و تمام است!</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">جيليان، در نقب خود به گذشته، به سال&zwnj;هاي ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶ برمي&zwnj;گردد، هنگامي که دانش&zwnj;جويي جوان بود و در دانش&zwnj;کده&zwnj;ي کاتامونت ـ در برکشاير مانتين، جنوب غربي ماساچوست ـ تحصيل مي&zwnj;کرد. ماجرا با يک آتش&zwnj;سوزي مشکوک آغاز مي&zwnj;شود، حريقي که پروفسور &laquo;آندره هارو&raquo; ـ مردي ميانه&zwnj;سال، نه&zwnj;چندان زيبا اما فوق&zwnj;العاده جذاب، که خواستاران زيادي در بين دانشجويان دارد ـ و هم&zwnj;سرش &laquo;دورکاس&raquo; ـ زن هنرمندي که پيکره&zwnj;هاي زشت و بس عجيب و غريب از توتم&zwnj;ها مي&zwnj;سازد ـ را به کام مرگ مي&zwnj;فرستد. اين آتش&zwnj;سوزي يکي از سلسله اتفاقات مشابهي&zwnj;ست که مدت&zwnj;هاست در کاتامونت و اطراف آن رخ مي&zwnj;دهد و مقامات محلي از کشف عامل آن&zwnj;ها عاجزند.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">شخصيت&zwnj;هاي اصلي رمان کم&zwnj;تعدادند: آندره هارو، دورکاس، و چند دانش&zwnj;جوي ديگر کاتامونت که هم&zwnj;کلاسي جيليان هستند و در کنار او در هيت &zwnj;کاتج، يکي از خواب&zwnj;گاه&zwnj;هاي کوچک دانش&zwnj;کده، زنده&zwnj;گي مي&zwnj;کنند: پنه&zwnj;لوپه، دومينيک، کيسي، مارسيا، و سيبل. دختران در جلب توجه آندره با هم در رقابت&zwnj;اند و گاه&zwnj;گداري پيش مي&zwnj;آيد که پاي يکي از آن&zwnj;ها به زنده&zwnj;گي زوج جوان باز مي&zwnj;شود. از چند و چون اين ديدارها خبري درز نمي&zwnj;کند، و دختران ورودشان به زنده&zwnj;گي هارو را تکذيب مي&zwnj;کنند، اما نشانه&zwnj;هايي وجود دارد که ديگران را، تاحدودي، از آن&zwnj;چه رخ داده آگاه مي&zwnj;سازد.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">هارو و دورکاس، همواره، اتفاقات عجيبي را که بين آن&zwnj;ها و دخترها مي&zwnj;افتد پنهان مي&zwnj;کنند، اما روزي جيليان، که عاشق هارو و البته موفق به عشق&zwnj;ورزي با او هم شده، با کنج&zwnj;کاوي در اسناد و آرشيو آندره هارو به واقعيات عجيبي درباره&zwnj;ي ارتباط او و دختران دانش&zwnj;کده پي مي&zwnj;برد.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">اسرار آتش&zwnj;سوزي خانه&zwnj;ي شماره&zwnj;ي ۹۹، زنده&zwnj;گي و مرگ مرموز آندره و دورکاس، و اتفاقات عجيبي که در آن سال&zwnj;ها در کاتامونت رخ مي&zwnj;دهد، همه و همه، در روايت اعتراف&zwnj;گونه&zwnj;ي جيليان بازگو مي&zwnj;شوند و قدم به قدم مخاطب را تا کشف حقيقت به پيش مي&zwnj;برند.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">پلات داستان بسيار جذاب و پرکشش است، به&zwnj;طوري که خواننده پس از بيرون آمدن از سردرگمي صفحات آغازين کتاب به سختي مي&zwnj;تواند از ادامه دادن ماجراي پرتعليق و دلهره&zwnj;آميز کتاب دل بکند.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;جانورها،&raquo; افزون بر داستان خواندني&zwnj;اش، درون&zwnj;مايه&zwnj;هاي جالب توجهي نيز در دل دارد. در بين ديدگاه&zwnj;هايي که مي&zwnj;توان از نگاه نشانه&zwnj;شناسيک به &laquo;جانورها&raquo; داشت نقش توتم و تابو در اين اثر خواندني جويس کرول اوتس براي من جذاب&zwnj;تر بود. در نوشته&zwnj;ي مفصل&zwnj;تري، با نام &laquo;توتم&zwnj;ها و تابوها،&raquo; از اين ديدگاه به بررسي &laquo;جانورها&raquo; پرداخته&zwnj;ام. اين يادداشت در شماره&zwnj;ي ششم فصل&zwnj;نامه&zwnj;ي نقد ادبي &laquo;نگره&raquo; منتشر خواهد شد.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;جانورها&raquo; رماني&nbsp;جالب و دوست&zwnj;داشتني&zwnj;ست. مطالعه&zwnj;ي آن را به همه&zwnj;ي علاقه&zwnj;مندان ادبيات، به&zwnj;خصوص طرف&zwnj;داران ادبيات معاصر امريکا، پيش&zwnj;نهاد مي&zwnj;دهم.</span></span></p><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="color: #0000ff; font-family: Times New Roman">::: يادداشت بعدي کتابلاگ: &laquo;عبدالقادري از جنگل آمده بود!&raquo;</span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">24@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-25T15:13:59+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«سلموني،» رماني در يک داستان کوتاه</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=14</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="158" alt="سلموني نوشته&zwnj;ي رينگ لاردنر" src="/upload/content/salmooni.jpg" width="100" align="left" border="0" /></span>&nbsp;<span /><span /><span style="font-size: small"> <span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;سلموني&raquo; داستان کوتاهي&zwnj;ست از &laquo;رينگ لاردنر،&raquo; (۱۸۵۵ &ndash; ۱۹۳۳) نويسنده&zwnj;ي امريکايي، که انتشارات &laquo;نيلا&raquo; آن&zwnj;را در سري &laquo;کتاب کوچک&raquo; خود منتشر کرده است. اين کتاب فقط ۲۲ صفحه دارد اما ارزش ادبي آن بسيار فراتر از تعداد صفحات&zwnj;اش است. مي&zwnj;توان اين&zwnj;طور گفت که &laquo;سلموني&raquo; يک رمان کوتاه است که به نحو بسيار هنرمندانه&zwnj;اي خلاصه و در اين حجم به خواننده عرضه شده است؛ از آن داستان&zwnj;هاي کوتاه که جان مي&zwnj;دهند براي چاپ در گل&zwnj;چين&zwnj;هاي ادبي. داستان در يک شهر کوچک در امريکا اتفاق مي&zwnj;افتد. &laquo;وايتي،&raquo; سلماني شهر، در حال آرايش موي يک تازه&zwnj;وارد، مثل بقيه&zwnj;ي هم&zwnj;کاران&zwnj;اش، گرم صحبت شده و ماجراي مردي به نام &laquo;جيم&raquo; را که به تازه&zwnj;گي کشته شده روايت مي&zwnj;کند. از ميان روايت کوتاه وايتي، فضاي شهر، شيوه&zwnj;ي زنده&zwnj;گي مردم آن و بسياري از جزييات ديگر براي خواننده روشن مي&zwnj;شود. رينگ لاردنر ريزه&zwnj;کاري&zwnj;هايي را که شايد برخي از نويسنده&zwnj;ها براي ارائه&zwnj;شان نياز به ده&zwnj;ها صفحه توصيف مستقيم داشته باشند، چيره&zwnj;دستانه، فقط در خلال تک&zwnj;گويي وايتي مي&zwnj;آفريند، به&zwnj;گونه&zwnj;اي که خواننده به ساده&zwnj;گي مي&zwnj;تواند چهره&zwnj;ي شهر را در ذهن&zwnj;اش بازسازي کند. کاراکترهاي داستان هم، با اين&zwnj;که از هر کدام بيش از چند خط نمي&zwnj;خوانيم، بسيار فراتر از &laquo;تيپ&raquo; هستند و هويت مستقلي دارند. به&zwnj;ويژه، شخصيت اصلي داستان ـ جيم ـ به زيبايي هر چه تمام&zwnj;تر توصيف شده و خواننده به شناختي نسبتن کامل از رفتارها و خصوصيات رواني و اخلاقي او دست مي&zwnj;يابد. شايد بتوان اين&zwnj;طور گفت که فقط نويسنده&zwnj;اي بسيار بااستعداد و کارکشته از عهده&zwnj;ي چون&zwnj;اين کار مهمي ـ شخصيت&zwnj;پردازي و فضاسازي بي&zwnj;نقص در يک داستان کوتاه با اين حجم ـ برمي&zwnj;آيد. جيم شخصيتي شوخ&zwnj;طبع و بي&zwnj;قيد دارد. نيز، با وجود اين&zwnj;که زن و فرزند دارد، بدش نمي&zwnj;آيد که گاهي شيطنت کند و با زن&zwnj;هاي ديگر روي هم بريزد. استعداد تقليد صداي او هم بي&zwnj;نظير است. او تلاش مي&zwnj;کند &laquo;جولي گرگ،&raquo; از دختران جوان شهر کوچک داستان، را به دست آورد اما جولي دل در گرو &laquo;دکتر استر،&raquo; پزشک جواني که به تازه&zwnj;گي به اين شهر آمده، دارد. اين است که جيم موفق نمي&zwnj;شود و براي جبران اين شکست نقشه&zwnj;اي مي&zwnj;کشد. با کمي تمرين، صداي دکتر را تقليد مي&zwnj;کند و يک شب با دعوت از دوستان و هم&zwnj;پياله&zwnj;هاي&zwnj;اش، جولي را دست مي&zwnj;اندازد و با او به نام دکتر استر قرار مي&zwnj;گذارد و جولي را به مطلب دکتر مي&zwnj;کشد! اين شوخي حسابي مايه&zwnj;ي تفريح و خنده&zwnj;ي دوستان و اهالي شهر مي&zwnj;شود و البته جيم جان&zwnj;اش را سر هم&zwnj;اين شوخي از دست مي&zwnj;دهد.</span></span></span></p><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">هرچند من بر اين&zwnj;گمان&zwnj;ام که ارزش آثار ادبي گران&zwnj;قدر، اعم از فيلم و تئاتر و داستان کوتاه و رمان، با تعريف کردن پلات آن&zwnj;ها از بين نمي&zwnj;رود، و اين آثار فراتر از يک سلسله ماجرا هستند، اما از شرح نحوه&zwnj;ي قتل &laquo;جيم&raquo; صرف&zwnj;نظر مي&zwnj;کنم تا داستان براي مخاطباني که با من هم&zwnj;راي نيستند و اين يادداشت را مي&zwnj;خوانند هم پاره&zwnj;اي از جذابيت&zwnj;اش را حفظ کند. فقط مي&zwnj;گويم که نحوه&zwnj;ي مرگ جيم به نحوه&zwnj;ي مرگ &laquo;ديويد،&raquo; در رمان &laquo;پس باد همه&zwnj;چيز را با خود نخواهد برد&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريچارد براتيگن،&raquo; بي&zwnj;شباهت نيست!</span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"> <p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">زباني که &laquo;محمد نجفي،&raquo; مترجم کتاب، براي برگردان &laquo;سلموني&raquo; برگزيده زباني&zwnj;ست محاوره&zwnj;اي و عاميانه. انتخاب اين زبان به ساختن لحن وايتي، که آرايش&zwnj;گر است، و، در نتيجه، اتمسفر داستان بسيار کمک کرده است. کساني که ترجمه&zwnj;ي نجفي از رمان &laquo;ناتور دشت&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;سلينجر&raquo; را هم خوانده&zwnj;اند حتمن درخاطر دارند که او در اين کتاب هم از هم&zwnj;اين زبان بهره گرفته است. زباني که به سبب بازسازي لحن لمپن&zwnj;گونه و نوجوانانه&zwnj;ي &laquo;هولدن کالفيلد&raquo; صميميت و قدرت خاصي به ترجمه&zwnj;ي ناتور دشت داده است.</span></span></p></span></span><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;سلموني&raquo; از آن دست کتاب&zwnj;هايي&zwnj;ست که براي نخواندن&zwnj;اش هيچ عذر و بهانه&zwnj;اي منطقي نيست! نه گران است و نه طولاني. (چاپ جديد آن) تنها پانسد تومان قيمت دارد و خواندن&zwnj;اش بيش از نيم ساعت به درازا نخواهد کشيد. به همه&zwnj;ي دوست&zwnj;داران ادبيات توصيه مي&zwnj;کنم که اين داستان کوتاه مهم را بخوانند. </span></span></p></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">14@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2009-12-28T17:10:23+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مارسل پروست به روايت هارولد پينتر</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=7</link>
    <description><![CDATA[<span style="font-family: Times New Roman"><img height="207" alt="&laquo;در جست&zwnj;وجوي زمان از دست رفته&raquo;" src="/upload/content/DarJosto.jpg" width="120" align="left" border="0" />نظرتان درباره&zwnj;ي يک رمان هشت جلدي چيست؟ آن هم رماني که خواندن و ادراک صحنه به صحنه&zwnj;اش نياز به ژرف&zwnj;نگري و توجه دارد. &laquo;در جست&zwnj;وجوي زمان از دست&zwnj; رفته&raquo;ي &laquo;مارسل پروست&raquo; را مي&zwnj;گويم. اثري بسيار مشهور که شمار خواننده&zwnj;گان&zwnj;اش، برخلاف کساني که تنها نامي از آن شنيده&zwnj;اند، يا قفسه&zwnj;اي از کتاب&zwnj;خانه&zwnj;شان را با جلدهاي متنوع آن آراسته&zwnj;اند، بسيار کم&zwnj;شمار است. در ايران، حتا منتقدان حرفه&zwnj;اي و نويسنده&zwnj;گان هم اين کتاب را نمي&zwnj;خوانند. شايد، تقصيري هم ندارند. گذران روز در تلاش معاش&nbsp; براي کم&zwnj;تر کسي زمان و ياراي خواندن يک رمان چند هزار صفحه&zwnj;اي باقي مي&zwnj;گذارد. بگذريم از آن&nbsp;هفتاد هزار توماني که براي خريد يک دوره &laquo;در جست&zwnj;وجو...&raquo; بايد دودستي تقديم کتاب&zwnj;فروش محترم شود.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اقتباس &laquo;هارولد پينتر&raquo; از &laquo;در جست&zwnj;وجوي زمان از دست رفته&raquo; معجزه&zwnj;اي&zwnj;ست که از راه رسيده تا يک آشنايي کلي و لذت&zwnj;بخش با کار پروست را براي دوست&zwnj;داران ادبيات به ارمغان بياورد. به پنجره&zwnj;ي کوچکي مي&zwnj;ماند که رو به باغ زيبا و دل&zwnj;فريبي باز شده است و در عين حال که چشم&zwnj;انداز جامعي پيش چشم بيينده مي&zwnj;گشايد، وسوسه&zwnj;ي کشف و لمس جزييات را مثل خوره به جان&zwnj;اش مي&zwnj;اندازد. جزيياتي که البته جز با خواندن متن کامل کار پروست رخ نمي&zwnj;نمايند!<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اين اثر درواقع يک نمايش&zwnj;نامه است اما نه نمايش&zwnj;نامه&zwnj;اي کلاسيک. يک متن کاملن مدرن است با فرمي نو. در تضاد با سکوت ويران&zwnj;کننده&zwnj;ي اغلب نوشته&zwnj;هاي پينتر. سرشار از هياهوي مهماني&zwnj;هاي اشرافي و فخرفروشي&zwnj;هاي اين دوک و دوشس و آن مارکي و مارکيز در شب&zwnj;نشيني&zwnj;هاي فرانسوي سال&zwnj;هاي پاياني قرن نوزده و سال&zwnj;هاي آغازين قرن بيست. پر از پرسوناژ. پازلي که اجزاي آن&zwnj;را ايماژهاي گوناگون و سرشار از جزييات شکل مي&zwnj;دهند. پينتر &laquo;در جست&zwnj;وجو...&raquo; را در سال ۲۰۰۰ براي اجرا در صحنه&zwnj;ي تئاتر تلخيص و به شکل نمايش&zwnj;نامه&nbsp;بازنويسي کرده، و در هم&zwnj;آن سال هم روي صحنه برده است.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">کاراکتر اصلي کتاب جواني&zwnj;ست به نام &laquo;مارسل.&raquo; بيمار و رنجور، و در سوداي نوشتن. درست مثل خود پروست. &laquo;در جست&zwnj;وجوي زمان از دست رفته&raquo; شرحي&zwnj;ست روياگون از آن&zwnj;چه بر مارسل مي&zwnj;گذرد و آن&zwnj;چه او از گذشته به ياد مي&zwnj;آورد. در روايت مارسل بيش از همه عشق است که حضور دارد، عشق از جنس&zwnj;هاي مختلف، ـ بين مرد و مرد، بين زن و زن، بين مرد و زن، ـ عشق&zwnj; بين افراد مختلف، و عشق در زمان&zwnj;هاي مختلف. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">روايت پينتر از رمان پروست ذهن مخاطب را به کنکاش وامي&zwnj;دارد. با نمايش تنها گوشه&zwnj;اي از يک صحنه&zwnj;ي عظيم و پرزرق و برق او را به سفيدخواني و پرکردن جاهاي خالي فرامي&zwnj;خواند، و البته که با همه&zwnj;ي کوتاه بودن&zwnj;اش لذت&zwnj;آورست و دوست&zwnj;داشتني. آن&zwnj;قدر که شايد شما هم مثل من بعد از مطالعه&zwnj;&zwnj;اش وسوسه شويد همت به خرج دهيد و شاه&zwnj;کار عظيم پروست را به دست بگيريد!<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">اقتباس &laquo;هارولد پينتر&raquo; از &laquo;در جست&zwnj;وجوي زمان از دست رفته&raquo; را نشر &laquo;هرمس&raquo; منتشر کرده است. برگردان کتاب کار مترجم خوش&zwnj;سليقه&zwnj;ي&zwnj;مان &laquo;عباس پژمان&raquo; است. ۱۰۷ برگ دارد و ۱۸۰۰ تومان بها. خوشي خواندن&zwnj;اش را از خود دريغ نکنيد.<br /></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">7@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2009-11-29T19:45:27+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>