<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-09T20:12:30+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>واقعيتي شگفت‌تر از خيال: درباره‌ي کتاب «تاريخ‌چه‌ي زمان» نوشته‌ي استيون هاوکينگ</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=67</link>
    <description><![CDATA[<span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #ff0000">حسين جاويد &ndash; چاپ شده در مجله&zwnj;ي علمي &laquo;دانش&zwnj;گر&raquo; - شماره&zwnj;ي ۴۰<br /></span></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="193" alt="تاريخچه زمان" src="/upload/content/4z4pi79.jpg" width="140" align="left" border="0" />پروفسور استيون هاوکينگ يکي از مهم&zwnj;ترين فيزيک&zwnj;دان&zwnj;هاي تاريخ است. اين نابغه&zwnj;ي انگليسي در ۸ ژانويه ۱۹۴۲، درست در سيصدمين سال&zwnj;مرگ گاليله، به دنيا آمد و آن&zwnj;چنان بر علم فيزيک تاثير گذاشت که از او با نام انيشتين دوم نام مي&zwnj;برند. هاوکينگ مبتلا به نوعي بيماري بسيار نادر و درمان&zwnj;ناپذير به نام &laquo;اي ال اس&raquo; است. به همين دليل، سال&zwnj;هاست که روي صندلي چرخ&zwnj;دار زنده&zwnj;گي مي&zwnj;کند و از سخن گفتن و حرکت ناتوان است. او تنها به وسيله&zwnj;ي دو انگشت دست چپ خود و به کمک يک سيستم کامپيوتري پيش&zwnj;رفته با جهان خارج ارتباط برقرار مي&zwnj;کند، اما با همه&zwnj;ي اين دشواري&zwnj;ها موفق شده است تاثيري شگرف بر تاريخ علم فيزيک بگذارد و بشر را به شناختي کامل از دنياي پيرامون&zwnj; خود يک گام نزديک&zwnj;تر کند. نظريه&zwnj;ي سياه&zwnj;چاله&zwnj;هاي او را، در کنار نظريه&zwnj;هايي مثل نسبيت انيشتين و جاذبه&zwnj;ي نيوتون، از مهم&zwnj;ترين نظريه&zwnj;هاي تاريخ علم دانسته&zwnj;اند. </span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">هاوکينگ در سال&zwnj;هاي آغازين دهه&zwnj;ي ۱۹۸۰ به فکر نوشتن کتاب مردم&zwnj;پسندي درباره&zwnj;ي جهان افتاد. او مي&zwnj;خواست تصويري روشن و همه&zwnj;فهم از هستي و زمان ارائه دهد که براي عامه&zwnj;ي مردم قابل درک باشد. دوست داشت کتابي بنويسد که پرفروش باشد و در عين حال هدف اصلي&zwnj;اش اين بود که &laquo;راه طي شده در راستاي فهم جهان را نشان&raquo; بدهد و توضيح دهد که &laquo;تا دست&zwnj;يابي به يک نظريه&zwnj;ي کامل که جهان و هرآن&zwnj;چه در آن است را توصيف کند چه فاصله&zwnj;اي مي&zwnj;تواند وجود داشته باشد.&raquo; اين کتاب &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; نام گرفت و موفقيت بي&zwnj;نظير آن حتا براي خود هاوکينگ نيز تعجب&zwnj;آور بود. &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; خيلي زود به فهرست بست سلرها راه يافت و به زبان&zwnj;هاي بسيار زيادي ترجمه شد. اين کتاب را يکي از مهم&zwnj;ترين آثار منتشرشده در زمينه&zwnj;ي کيهان&zwnj;شناسي دانسته&zwnj;اند و استقبال از آن چنان زياد بود که امروزه &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; پرفروش&zwnj;ترين کتاب تاريخ علم لقب گرفته است. &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان،&raquo; با نام فرعي &laquo;از انفجار بزرگ تا سياه&zwnj;چاله&zwnj;ها،&raquo; با ترجمه&zwnj;هاي مختلف به فارسي هم منتشر شده و ترجمه&zwnj;ي &laquo;محمدرضا محجوب&raquo; (شرکت سهامي انتشار) از اين کتاب در سال جاري <span /><span /><span /><span />[<span /><span /><span /><span />۸۸<span /><span /><span /><span />]<span /><span /><span /><span /> براي سيزدهمين بار تجديد چاپ شده است، اتفاقي که نشان مي&zwnj;دهد علم&zwnj;دوستان ايراني هم از قافله&zwnj;ي توجه به آثار هاوکينگ عقب نمانده&zwnj;اند. </span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">هاوکينگ در &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; توضيح درباره&zwnj;ي جهان هستي را از تشريح باورهاي تاريخي آغاز مي&zwnj;کند. او ابتدا تصور عاميانه&zwnj;ي يک پيرزن از ساز و کار کيهان ـ که اعتقاد دارد &laquo;دنيا يک بشقاب تخت است که بر پشت يک سنگ&zwnj;پشت غول&zwnj;آسا قرار دارد!&raquo; ـ را مطرح مي&zwnj;کند و سپس به بررسي و بيان نظريات دانشمندان و خردمندان نسل&zwnj;هاي پيشين، از قبل از ميلاد مسيح تا سده&zwnj;هاي اخير، مي&zwnj;پردازد. او تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي کاملي از آن&zwnj;چه ارسطو و بعدها گاليله و نيوتون و دانش&zwnj;مندان بي&zwnj; نام و نشان&zwnj;تر قرون گذشته درباره&zwnj;ي زمين و آسمان مي&zwnj;پنداشتند ارائه مي&zwnj;کند. شايد جالب باشد که بدانيد بشر براي مدت&zwnj;هاي مديدي گمان مي&zwnj;کرده کره&zwnj;ي زمين مرکز جهان است! نيز بسياري از بزرگان فلسفه و علم تصوري بسيار نادرست و دور از واقعيت از زمين و دنيايي که آن&zwnj;را احاطه کرده داشته&zwnj;اند. در کنار اين باورهاي غلط، بعضي از کشفيات ستاره&zwnj;شناسان و فيزيک&zwnj;دانان در قروني که هيچ ابزار دقيق مشاهده و آزمايش علمي در دست&zwnj;رس نبوده است به&zwnj;طور شگفت&zwnj;انگيزي به واقعيت نزديک است. هاوکينگ تلاش&zwnj;هاي اين دانش&zwnj;مندان در تبيين جهان پيرامون را مطرح مي&zwnj;کند و مي&zwnj;ستايد و به درستي اشاره مي&zwnj;کند که يافته&zwnj;هاي آنان به شناخت دقيق امروزين ما کمک بسياري زيادي کرده است. پروفسور هاوکينگ سپس توضيحاتي با محوريت مباحث فيزيک نوين و جديدترين يافته&zwnj;هاي علمي دانشمندان قرن بيستم، از جمله نظريه&zwnj;ي کوانتوم و اصل عدم قطعيت، در اختيار خواننده مي&zwnj;گذارد و او را براي &nbsp;گشت و گذار در پهنه&zwnj;ي بي&zwnj;کران گيتي و آشنايي با واقعيات جهان لايتناهي، که از هر خيالي شگفت&zwnj;آورتر و باشکوه&zwnj;ترند، آماده&zwnj; مي&zwnj;کند. </span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; کتابي&zwnj;ست که شامل اطلاعاتي بسيار شگرف و گاه باورنکردني از کائنات است و مي&zwnj;تواند به سئوالات بسيار زيادي که همه&zwnj;ي ما، به پيروي از اسلاف&zwnj;مان، درباره&zwnj;ي چيستي و چگونه&zwnj;گي پيدايش و عمل&zwnj;کرد کائنات داشته&zwnj;ايم پاسخ دهد. هاوکينگ به ما مي&zwnj;گويد که کره&zwnj;ي زمين نقطه&zwnj;&zwnj;اي بي&zwnj;اهميت و بدون هيچ ويژه&zwnj;گي خاص در پهنه&zwnj;ي بي&zwnj;کران جهان است، جهاني که چند صد هزار ميليون کهکشان دارد که هر يک از چند صد هزار ميليون ستاره تشکيل شده&zwnj;اند. نسبت زمين ما به کل کائنات مثل نسبت گردويي&zwnj;&zwnj;ست به کل زمين! او هم&zwnj;چنين به لحظه&zwnj;ي آغاز زمان مي&zwnj;پردازد و نظريات مختلف در اين&zwnj;باره را مطرح مي&zwnj;کند. از جمله، به&zwnj;طور مشروح تئوري انفجار بزرگ را تبيين مي&zwnj;کند که از پذيرفته&zwnj;ترين نظريه&zwnj;هاي مربوط به آغاز وجود است. بر پايه&zwnj;ي اين نظريه پيش از انفجار بزرگ زمان و مکان مفهومي نداشت، بين ده يا بيست هزار ميليون سال قبل، با رخ دادن انفجار بزرگ زمان آغاز شد و کائنات پديد آمد و شروع به بسط و گسترش کرد. کهکشان&zwnj;ها هنوز هم به سمت بي&zwnj;نهايت در حال انبساط&zwnj;اند و احتمالن جهان براي هميشه منبسط خواهد شد. حتا اگر روزي گسترش جهان به نهايت برسد و آن&zwnj;وقت کائنات شروع به انقباض و ميل به نابودي کند، جاي هيچ نگراني براي ما نيست! چون اين فرآيند دست&zwnj;کم ده هزار ميليون سال ديگر طول خواهد کشيد و مدت&zwnj;ها پيش از آن نژاد بشر، با خاموشي گرفتن خورشيد، نابوده شده است!</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">هاوکينگ در اين کتاب به تئوري معروف سياه&zwnj;چاله&zwnj;ها هم مي&zwnj;پردازد و نقش اين نقطه&zwnj;هاي در فضا زمان ـ که به علت گرانش نيرومندشان هيچ چيز، حتا نور، ياراي عبور از آن&zwnj;ها را ندارد ـ را در پهنه&zwnj;ي گيتي به&zwnj;طور مبسوط روشن مي&zwnj;سازد. &laquo;تاريخ&zwnj;چه&zwnj;ي زمان&raquo; پر است از اطلاعات حيرت&zwnj;آوري نظير اين&zwnj;ها. آن&zwnj;قدر حيرت&zwnj;آور و جذاب که گاه مخاطب را به شک مي&zwnj;اندازد که نکند مشغول خواندن يک رمان علمي &ndash; تخيلي است و نه يک اثر ناب در زمينه&zwnj;ي فيزيک نظري و کيهان&zwnj;شناسي. پروفسور هاوکينگ در سال ۱۹۹۹ در يک گفت&zwnj;وگوي تلويزيوني با لري کينگ به پرسشي درباره&zwnj;ي مهم&zwnj;ترين دست&zwnj;آورد زنده&zwnj;گي&zwnj;اش اين&zwnj;گونه پاسخ داد: &laquo; خوشحال&zwnj;ام که دانش بشري را از انفجار بزرگ و سياه&zwnj;چاله&zwnj;ها گسترش دادم. من فقط بر سياه&zwnj;چاله&zwnj;ها نوري تاباندم.&raquo; به راستي، شايد بدون هاوکينگ شناخت ما از اين پديده&zwnj;ها و بسياري پديده&zwnj;هاي ديگر فضا و زمان محدودتر بود. &laquo;تاريخچه&zwnj;ي زمان&raquo; کتابي&zwnj;ست که نوري بر هستي و زمان مي&zwnj;تاباند و شناخت خواننده را از دنياي بدون مرز، خارق&zwnj;العاده، منظم، و باورنکردني اطراف&zwnj;اش تا حد زيادي افزايش مي&zwnj;دهد. شايد حق با انيشتين باشد که مي&zwnj;گفت: &laquo;خداوند در اداره&zwnj;ي جهان تاس نمي&zwnj;ريزد!&raquo; فقط بايد به دنبال کشف اسرار نظم مستتر در بي&zwnj;نظمي صوري کائنات بود.&nbsp; </span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">67@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-06-07T22:56:21+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با محمد حسيني درباره‌ي «نمي‌توانم به تو فکر نکنم سيما»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=57</link>
    <description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><span style="font-family: Times New Roman">زنده&zwnj;گي کاريکاتوري ما</span></p><span /><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #3300ff">حسين جاويد - چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۲۳ فروردين ۸۹ (<a href="http://bahardaily.com/Pdf/89-01-23/8.pdf">نسخه&zwnj;ي پدف</a>)<br /></span></span><p><br /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="261" alt="محمد حسيني" src="/upload/content/M.Hoseini.jpg" width="200" align="left" border="0" />محمد حسيني با تنها رمان منتشرشده&zwnj;اش &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; (۸۴) موفق شد جايزه&zwnj;ي هوشنگ گلشيري و جايزه&zwnj;ي مهرگان ادب را به دست بياورد. از آن به بعد، منتقدها و خواننده&zwnj;ها منتظر بودند تا کار بعدي اين نويسنده&zwnj;ي سي و نه ساله منتشر شود. اين انتظار چهار سال طول کشيد تا نهايتن نشر ثالث سال گذشته مجموعه&zwnj;داستان &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; را از او به بازار فرستاد. اين کتاب هشت داستان کوتاه دارد، داستان&zwnj;هايي که هيچ يک بيش&zwnj;تر از ده صفحه نيستند و هر کدام ماجرايي متفاوت از داستان&zwnj;هاي ديگر، کاراکترها و قصه&zwnj;ي جدا، و مضمون خاص خود را دارند. &nbsp;انتشار &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; بهانه&zwnj;اي بود براي يک گفت&zwnj;وگوي کوتاه با محمد حسيني درباره&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي&zwnj;اش.</span> </p><p dir="rtl">----- </p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><u>-&zwnj; آقاي حسيني، بين انتشار کار قبلي شما &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; و کتاب جديدتان فاصله&zwnj;اي چهار ساله وجود دارد. ضمن اين&zwnj;که &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; کتاب بسيار کم&zwnj;حجمي&zwnj;ست، به نظر مي&zwnj;رسد همه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي آن جديد نيستند و شايد متعلق به قبل از اين چهار سال باشند. اين وقفه چه دليلي داشت؟ آيا شما نويسنده&zwnj;ي کم&zwnj;کاري هستيد؟ </u></span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">فقط يکي از اين قصه&zwnj;ها مربوط به چهار سال پيش است، قصه&zwnj;اي&zwnj;&zwnj;ست که نتوانستم در مجموعه&zwnj;ي &laquo;ماريا&raquo; چاپ کنم و حالا اين&zwnj;جا آمده. الباقي همه&zwnj;شان قصه&zwnj;هايي هستند که در اين چهار ساله نوشته شده&zwnj;اند. اين&zwnj;که مي&zwnj;گوييد کم&zwnj;کارم، نمي&zwnj;دانم. سال&zwnj;هاست خودم را عادت داده&zwnj;ام که لااقل روزي يکي، دو ساعت بنويسم، اما قبول دارم که بين چاپ کتاب&zwnj;هاي&zwnj;ام گاه وقفه&zwnj;هايي مي&zwnj;افتد که البته بخشي از آن از اراده&zwnj;ي من خارج است. دوست ندارم فقط براي حضور داشتن&zwnj; شتاب&zwnj;زده و عجولانه کتاب چاپ کنم. نمي&zwnj;خواهم به خودم بدهکار باشم. معمولن وقتي به خودم اجازه مي&zwnj;دهم قصه&zwnj;ها چاپ بشوند که حتا نتوانم يک کلمه&zwnj;شان را جابه&zwnj;جا بکنم. رسيدن يک قصه به اين وضعيت زماني طولاني مي&zwnj;برد. يک موضوع ديگر هم هست. من در اين چهار سال روي رمان &laquo;تنها براي روجا&raquo; کار کرده&zwnj;ام که دارد به نتايج پاياني مي&zwnj;رسد. چند تا قصه&zwnj;ي ديگر هم نوشته&zwnj;ام که برخي را خودم دل&zwnj;ام نمي&zwnj;خواست در اين مجموعه باشند و برخي هم عملن امکان حضور نداشتند. </span></p><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman"><span /></span><span style="font-family: Times New Roman"><u>- شما در کار نشر هم فعال هستيد. قبلن در انتشارات ققنوس کار مي&zwnj;کرديد و حالا در نشر ثالث. به نظر من رسيد که شايد درگيري&zwnj;تان با اين کار پرزحمت شما را کمي از نوشتن عقب انداخته است.</u> </span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">البته من هم&zwnj;چون&zwnj;آن به هم&zwnj;کاري&zwnj;ام با نشر ققنوس ادامه مي&zwnj;دهم اما مسلمن همه&zwnj;ي ما ناچاريم زنده بمانيم و در اين زنده ماندن، متاسفانه، بخش عمده&zwnj;اي از وقت&zwnj;مان را دور مي&zwnj;ريزيم و به بطالت مي&zwnj;گذارنيم. احساس تلف&zwnj;شده&zwnj;گي احساس مشترک همه&zwnj;ي نويسنده&zwnj;هاي ايراني&zwnj;ست. کاري&zwnj;اش نمي&zwnj;شود کرد. زندگي هزينه دارد و بابت اين هزينه چيزي که بايد بدهي وقت است، وقتي که مي&zwnj;تواند صرف خلق ادبيات بشود. من که روزي يک ساعت يا دو ساعت مي&zwnj;نويسم، اگر مجال بيش&zwnj;تري داشتم، روزي شش ساعت يا هفت ساعت مي&zwnj;نوشتم. نوشتن و سر و کار داشتن با کاغذ و قلم تنها کاري&zwnj;ست که هيچ وقت خسته&zwnj;ام نمي&zwnj;کند. طبيعي&zwnj;ست که آن&zwnj;وقت اين چهار سال وقفه در چاپ کتاب شايد مي&zwnj;شد شش ماه، مي&zwnj;شد دو سال. خوش&zwnj;بختانه من جزء آدم&zwnj;هاي خوش&zwnj;شانسي هستم که شغل&zwnj;ام بي&zwnj;رابطه با علاقه&zwnj;ام نيست اما به&zwnj;طور کلي اين واقعيتي&zwnj;ست که نبود شرايط نويسنده&zwnj;گي حرفه&zwnj;اي در سرزمين ما از بزرگ&zwnj;ترين معضلات ادبيات ماست. </span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><u>- داستان&zwnj;هاي &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; غالبن از نظر فرم داستان&zwnj;هاي ساده&zwnj;اي هستند. پي&zwnj;رنگ و پرداختي خطي و بدون پيچيده&zwnj;&zwnj;گي دارند و نثرشان هم نثري شسته&zwnj;رفته و بدون بازي زباني&zwnj;ست. من احساس کردم بعد از &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه،&raquo; که فرم دايره&zwnj;اي خاصي داشت و شايد مخاطب حرفه&zwnj;اي&zwnj;تري مي&zwnj;طلبيد، شما حرکت کرده&zwnj;ايد به سمت اين&zwnj;که ساده&zwnj;تر بنويسيد. </u></span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">ممکن است اين اتفاق افتاده باشد، چون دوستان ديگري هم گفته&zwnj;اند، البته عکس اين هم گفته شده است. واقعن تعمدي در اين ماجرا نداشته&zwnj;ام. هفت، هشت تا موضوع داستاني داشتم و فکر مي&zwnj;کردم که اين موضوعات را بايد در فرم مناسب خودشان اجرا بکنم. البته اين به اين معني نيست &zwnj;که فرم را ساده گرفتم يا سهل&zwnj;انگارانه با آن برخورد کردم. فکر کردم که اين قصه&zwnj;ها را بايد با هم&zwnj;اين فرم روايت کرد تا آن تاثير واحدي را که مدنظر من است در ذهن مخاطب بگذارند. </span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><u>- منظور من از ساده سهل&zwnj;انگارانه نبود. داستان&zwnj;هاي روز دنيا، داستان&zwnj;هاي امريکايي يا داستان&zwnj;هاي نويسنده&zwnj;هاي جوان اروپايي، هم &nbsp;داستان&zwnj;هايي هستند که معمولن پي&zwnj;رنگ ساده&zwnj;اي دارند و مخاطب مي&zwnj;تواند راحت آن&zwnj;ها &zwnj;را بخواند و بفهمد. حالا اين&zwnj;که بتواند با لايه&zwnj;هاي زيرين و درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اثر هم ارتباط برقرار کند چيز ديگري&zwnj;ست. </u></span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">اصل اساسي داستان لذت بخشيدن به مخاطب است. اين چيزي است که هرگز نبايد فراموش شود. نويسنده، صرف&zwnj;نظر از اين&zwnj;که فرم&zwnj; داستان&zwnj;اش ساده باشد يا پيچيده، ماجرايي را براي ما روايت مي&zwnj;کند. قطعن در تعقيب اين ماجرا بايد چيزي دست مخاطب را بگيرد. آثاري هستند که در عين روايت ساده و لذت&zwnj;بخش سر بزنگاه گريبان مخاطب را مي&zwnj;گيرند و او را به عمق مي&zwnj;برند. چيزهايي را با او در ميان مي&zwnj;گذارند که نه اين&zwnj;که ديده نشده باشند، نه اين&zwnj;که گفته نشده باشند، اما معمولن خواننده را به کشف و شهود فرا مي&zwnj;خوانند و افقي را به او نشان مي&zwnj;دهند که به آن بي&zwnj;توجه بوده است. تلقي من از داستان اين است، و طبيعي&zwnj;ست مسيري که انتخاب کردم نيز هم&zwnj;اين است. گاهي وقت&zwnj;ها در برخي از کارها اگر دقيق نگاه بکنيم، عمقي وجود ندارد و آب گل&zwnj;آلود مي&zwnj;شود تا اين تصور را ايجاد کند که عميق است. اميدوارم که من هيچ&zwnj;وقت داستاني اين&zwnj;گونه ننويسم. </span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><u>ـ براي من جالب است که بعضي&zwnj;ها نثر شما را با نثر گلشيري مقايسه کرده&zwnj;اند. يک گفت&zwnj;وگو هم از شما مي&zwnj;خواندم که در آن تاثيرپذيري از گلشيري را انکار نکرده&zwnj; بوديد. به نظر من نثر شما از &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; تا &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; مثل فرم کارهاي&zwnj;تان حرکتي رو به ساده&zwnj;گي داشته. به&zwnj;طور کلي هم من شباهتي بين ساختار خاص زبان گلشيري و زبان نسبتن ساده&zwnj;ي شما نمي&zwnj;بينيم. </u></span></p><p dir="rtl"><span /><span style="font-family: Times New Roman">من فکر مي&zwnj;کنم داستان خلق ادبيات است. يعني شاخه&zwnj;اي، زيرمجموعه&zwnj;اي، جزيي از ادبيات است. آدمي که مي&zwnj;خواهد ادبيات خلق بکند حق ندارد آن را ساده بگيرد و حق ندارد که غلط بنويسد. اين اصل اساسي&zwnj;ست. گاهي فقط راجع به قصه گفتن حرف مي&zwnj;زنند و يادشان مي&zwnj;رود که دارند ادبيات خلق مي&zwnj;کنند، ادبيات به آن معناي دقيق سنتي که ما داريم. درست حرف زدن، سالم حرف زدن، زيبا حرف زدن، اين&zwnj;ها همه جزء ادبيات است. درست است که وقتي اين&zwnj;ها را در شاخه&zwnj;ي داستان&zwnj;نويسي مي&zwnj;آوريم چيزهاي ديگري ـ ماجرا و شخصيت و ... - هم اضافه مي&zwnj;شود. يک جايي ممکن است ـ به&zwnj;ضرورت شخصيت و راوي و ...&nbsp; ـ با اشتباه حرف زدن يا حتا غلط املايي داشتن کارمان بي عيب و نقص باشد. پس توليد کار بي عيب و نقص در حوزه&zwnj;ي زبان مي&zwnj;تواند به معني خلق ادبيات باشد. اما راجع به گلشيري، کساني که درباره&zwnj;ي تشابه نثر من و گلشيري حرف مي&zwnj;زنند نه تنها نثر گلشيري را نمي&zwnj;شناسند که احتمالن کتاب من را هم خوب نخوانده&zwnj;اند. نمي&zwnj;دانم ياد مولانا مي&zwnj;افتم و مثل&zwnj;اش از کسي که شرح نهنگ مي&zwnj;داد. گلشيري در حوزه&zwnj;ي زبان کارهاي بسيار زيادي انجام داده است. همه&zwnj;ي ما روي شانه&zwnj;هاي هم مي&zwnj;ايستيم. من اگر از گلشيري تاثير نپذيرم، نويسنده&zwnj;ي زمانه&zwnj;ي خودم نيستم. مگر ممکن است که من به قله&zwnj;هايي که او فتح کرده بي&zwnj;اعتنا باشم؟ اگر زبان گلشيري را کالبدشکافي کنيم، غير ممکن است که در آن تاثير جلال آل&zwnj;احمد را نبينيم، حالا هر چه&zwnj;قدر که اين&zwnj;ها از لحاظ ضرب&zwnj;آهنگ ذهني با هم&zwnj;ديگر متفاوت باشند. من نوشته&zwnj;هاي گلشيري را مثل نوشته&zwnj;هاي بسياري از نويسنده&zwnj;هاي معاصرمان بارها و بارها خوانده&zwnj;ام و مثل بسياري از نويسنده&zwnj;هاي معاصرمان از گلشيري هم تاثير پذيرفته&zwnj;ام. گلشيري کسي&zwnj;ست که نثر فارسي را بي عيب و نقص مي&zwnj;دانست و به خواست خودش در آن تغييرات مناسب و به&zwnj;جاي داستاني ايجاد مي&zwnj;کرد. طبيعي&zwnj;ست که من او را در حوزه&zwnj;ي نثر و داستان مي&zwnj;پسندم و دوست دارم. گلشيري يکي از تاثيرگذارترين نويسنده&zwnj;ها بود. هنوز گاهي وقت&zwnj;ها که به نبودن&zwnj; او فکر مي&zwnj;کنم وحشت&zwnj;زده مي&zwnj;شوم. واقعن جا داشت که هنوز کارهاي بزرگي انجام بدهد، و حيف که ديگر نيست. </span></p><p dir="rtl"><span /><u><span style="font-family: Times New Roman">- داستان&zwnj;هاي کتاب بسيار متنوع&zwnj;اند و هيچ خط مشترکي بين آن&zwnj;ها ديده نمي&zwnj;شود.از تجربه&zwnj;هاي گوناگون و جالبي هم نوشته&zwnj;ايد. مثلن، با اين&zwnj;که در جنگ نبوده&zwnj;ايد داستان درباره&zwnj;ي جنگ داريد.&zwnj; </span><span style="font-family: Times New Roman">اصولن رابطه تجربه و تخيل را چه گونه مي&zwnj;بينيد؟ </span></u></p><p dir="rtl"><u><span /></u><span style="font-family: Times New Roman">حسن ميرعابديني در &laquo;صد سال داستان&zwnj;نويسي&raquo;&zwnj; يادآوري مي&zwnj;کند که واقعيت سکوي پرش نويسنده است. هم&zwnj;اين&zwnj;طور است. تجربه تاثير مستقيمي بر نويسنده دارد. مدام راجع به اين&zwnj;که ما آثار عظيم ادبي خلق نمي&zwnj;کنيم حرف زده و فراموش مي&zwnj;شود که امکان زنده&zwnj;گي&zwnj;هاي بزرگ هم از ما دريغ شده است. آن&zwnj;قدر همه&zwnj;چيز کوچک و تنگ و تار است که نه امکان ديدن وجود دارد و نه امکان سفر کردن و تجربه اندوختن. البته ما ملتي هستيم که در شعر خيلي قوي بوده و سابقه&zwnj;ي خيلي زيادي داريم. مي&zwnj;دانيد که عنصر اساسي شعر تخيل است، براي همين ما آدم&zwnj;هاي خيال&zwnj;پرداز گاه توانسته&zwnj;ايم با خيال اين فقدان زنده&zwnj;گي بزرگ را جبران کنيم. زنده&zwnj;گي همينگوي را مقايسه بکن با زنده&zwnj;گي مطرح&zwnj;ترين نويسنده&zwnj;هاي معاصر ما. زنده&zwnj;گي نويسنده&zwnj;هاي ما کاريکاتوري از زندگي&zwnj;ست، نه به خاطر نويسنده&zwnj;هاي&zwnj;مان، بل&zwnj;که به &zwnj;خاطر شرايط&zwnj;مان. واقعيت سکوي پرش است و هر چه اين واقعيت&zwnj;ها و تجربه&zwnj;ها بيش&zwnj;تر باشند نويسنده بالاتر خواهد پريد. اين را هم بگويم که ما در روزگار معاصرمان حوادث عظيم داشته&zwnj;ايم و تجربه&zwnj;هاي بزرگي در همين دور و بر خودمان اتفاق افتاده که مطمئن باش اگر امکان بيان&zwnj;شان وجود داشته باشد ـ که روزي وجود خواهد داشت ـ ادبيات آن&zwnj;ها خلق خواهد شد و مردم هم خواهند خواند. </span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">57@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-12T15:37:21+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با يوسف علي‌خاني به مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «عروس بيد»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=55</link>
    <description><![CDATA[<p align="center"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: #000000; mso-bidi-language: FA">سفر به سرزمين خرافات</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #0000ff">حسين جاويد - چاپ&zwnj;شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۲۱ فروردين ۸۹</span></span><span /><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span /> </span><span /><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span />(<a href="http://www.bahardaily.com/Pdf/89-01-21/8.pdf">نسخه&zwnj;ي پدف</a>) </span></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">در آخرين ماه&zwnj;هاي سال گذشته، نشر &laquo;آموت&raquo; کتاب جديد &laquo;يوسف علي&zwnj;خاني&raquo; را به بازار فرستاد که &laquo;عروس بيد&raquo; نام دارد و شامل ۱۰ داستان کوتاه است. &laquo;عروس بيد&raquo; در ادامه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي مجموعه&zwnj;هاي قبلي نويسنده، يعني &laquo;قدم&zwnj; به&zwnj;خير مادربزرگ من بود&raquo; (۱۳۸۲) و &laquo;اژدهاکشان،&raquo; (۱۳۸۶) نوشته شده و مي&zwnj;توان گفت سه کتاب اخير به&zwnj;نوعي يک تريلوژي را شکل مي&zwnj;دهند، تريلوژي&zwnj;اي که در روستاي خرافه&zwnj;زده&zwnj; و وهم&zwnj;آلود &laquo;ميلک&raquo; مي&zwnj;گذرد. کارهاي يوسف علي&zwnj;خاني از استقبال خوبي برخوردار بوده و تا کنون &laquo;اژدهاکشان&raquo; (نام&zwnj;زد جايزه&zwnj;ي گلشيري و برنده&zwnj;ي جايزه&zwnj;ي جلال آل&zwnj;احمد) به چاپ چهارم و &laquo;قدم به&zwnj;خير...&raquo; (نام&zwnj;زد جايزه&zwnj;ي کتاب سال) به چاپ سوم رسيده است. انتشار &laquo;عروس بيد&raquo; بهانه&zwnj;اي بود براي يک گفت&zwnj;وگوي کوتاه با اين نويسنده&zwnj;ي جوان. </span></span></p><span style="font-size: 11pt; color: red; mso-bidi-language: FA"><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p></span><span style="font-size: 11pt; color: red; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span><span style="font-size: 11pt; color: red; mso-bidi-language: FA"><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="233" alt="عکس از حميد جاني&zwnj;پور" src="/upload/content/alikhani.jpg" width="350" align="middle" border="0" /></span></p></span><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>يوسف، هر سه کتاب تو در فضاهاي مشابهي مي&zwnj;گذرند و خرافه با بسامد بالايي در داستان&zwnj;هاي&zwnj;ات نقش ايفا مي&zwnj;کند، از جمله در داستان&zwnj;هاي مجموعه&zwnj;ي &laquo;عروس بيد.&raquo; علت اين&zwnj;که پلات داستان&zwnj;هاي&zwnj;ات اين&zwnj;قدر&zwnj; با خرافات در ارتباط&zwnj;اند چيست؟ </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">داستان يعني دروغ. ادبيات يعني دروغ. واقعيت مي&zwnj;تواند سکوي پرش&zwnj; باشد، اما وقتي نويسنده يا راوي يک ماجراي واقعي را تعريف مي&zwnj;کند جوري از اتفاقات واقعي استفاده مي&zwnj;کند که دروغي که دارد مي&zwnj;گويد قابل لمس باشد و مخاطب با آن ارتباط بگيرد. خرافه چيست به جز دروغ؟ پس خرافه امکان بسيار آماده&zwnj;اي&zwnj;ست براي يک داستان&zwnj;نويس. به&zwnj;ترين کارکرد را براي او دارد. من از اين امکان فراوان استفاده مي&zwnj;کنم. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>با بهره&zwnj;گيري مدام از اين خرافات و فضاهاي وهمي و خرافه&zwnj;زده، مي&zwnj;خواهي چه چيزي را به خواننده القا کني؟ اين شيوه را آگاهانه انتخاب کرده&zwnj;اي؟</u> </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">باور کن آگاهانه نبوده. من مثل همه&zwnj;ي داستان&zwnj;نويس&zwnj;هاي هم&zwnj;نسل خودم داستان مي&zwnj;نوشتم و خيلي از داستان&zwnj;هاي&zwnj;ام در فضاي شهر بود. يک موقعي، به خودم آمدم و ديدم همه دارند از فضاي شهر مي&zwnj;نويسند، از فضاي کارمندي، از مشکلات شهر و دودآلودگي و ترافيک مي&zwnj;نويسند. ناچار بودم به دنيايي که متعلق به خودم است و ريشه&zwnj;هاي&zwnj;اش را مي&zwnj;شناسم پناه ببرم. اين موضوع فقط هم به الموت و زادگاه&zwnj;ام ميلک ارتباط ندارد. به&zwnj; جرات مي&zwnj;گويم که نود درصد ماجراها و رسومات و خرافاتي که در داستان&zwnj;هاي&zwnj;ام استفاده مي&zwnj;کنم مربوط به جاهاي مختلف ايران است، نه تنها براي روستاها بل&zwnj;که براي شهرها. من از اين&zwnj;ها به&zwnj;عنوان يک ماده&zwnj;ي خام استفاده کرده&zwnj;ام و انتقال&zwnj;شان داده&zwnj;ام به فضاي ميلک. خوشحال&zwnj;ام که اين باور را داري و مي&zwnj;گويي سه تا کتاب در يک فضاست. دوستي نوشته بود که با انتشار &laquo;عروس بيد&raquo; سه&zwnj;گانه&zwnj;ي يوسف علي&zwnj;خاني تکميل شد. راست هم مي&zwnj;گويد. &laquo;قدم به&zwnj;خير...،&raquo; &laquo;اژدهاکشان،&raquo; و &laquo;عروس بيد&raquo; در ادامه&zwnj;ي هم هستند. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>اين هم جالب است که داستان&zwnj;هاي ـ به اصطلاح ـ آپارتماني، حتا کارهاي نويسنده&zwnj;هاي معروف&zwnj;مان، معمولن در چاپ اول&zwnj; توقف مي&zwnj;کنند و به زحمت همه&zwnj;ي نسخه&zwnj;هاي&zwnj;شان فروش مي&zwnj;رود، اما از داستان&zwnj;هاي تو، با آن فضاي خاص&zwnj;شان، خيلي خوب استقبال شده، هم از طرف خواننده&zwnj;هاي عادي و هم از طرف منتقدها. کتاب&zwnj;ها به چاپ&zwnj;هاي مکرر رسيده&zwnj;اند و جايزه&zwnj;هاي معتبر برده&zwnj;اند يا کانديداي دريافت&zwnj;شان شده&zwnj;اند. اين تريلوژي را از اول در ذهن داشتي يا وقتي جلو رفتي و استقبال ديدي، ادامه دادي؟ </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">من از اول برنامه&zwnj;ريزي داشتم که يک کتاب&zwnj;ام در فضاي زادگاه&zwnj;ام بگذرد، يکي بيايد در فضاي قزوين، و کتاب سوم در فضاي تهران اتفاق بيفتد. اين&zwnj;طور نشد. برنامه&zwnj;ريزي من براي اين بود، اما ديدم سه تا مجموعه در فضاي ميلک شکل گرفت. چه چيز اين قصه&zwnj;ها خواننده را جذب مي&zwnj;کند؟ در حالي که در داستان&zwnj;هاي به قول تو آپارتماني همه&zwnj;ي اتفاقات بين يک زن و شوهر رخ مي&zwnj;دهد يا يک ماجراي عاشقانه در کار است يا نهايتن يک درگيري در شهر، خواننده يک دفعه در هر قصه&zwnj;ي کتاب با يک اتفاق عجيب رو به رو مي&zwnj;شود و حتا با قصه&zwnj;اي مواجه مي&zwnj;شود که ناگهان پنج تا ماجراي ديگر هم به ماجراي اصلي آن پيوند مي&zwnj;خورند. خوب، اين خواننده را با کار درگير مي&zwnj;کند ديگر. در شرايطي که او مدام قصه&zwnj;هاي معمولي شنيده&zwnj; و انگار ذهن&zwnj;اش خسته شده، اين ماجراهاي وهم&zwnj;آلود و پيچ در پيچ، اين ماجراهاي خيالي و خرافي و دروغين براي&zwnj;&zwnj;اش جذاب است. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>مي&zwnj;گويي پلات&zwnj;هاي خاص داستان&zwnj;هاي&zwnj;ات روي مخاطب تاثير گذاشته؟</u> </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">نمي&zwnj;توانيم همه&zwnj;چيز را به پلات محدود کنيم. يک عده از خواننده&zwnj;ها هم از نوع لحن و زباني که من به کار مي&zwnj;برم خوش&zwnj;شان مي&zwnj;آيد. عناصر ديگري هم نقش دارند، مثل عنصر تابلوهاي زيبا يا فضاي وهم&zwnj;آلود داستان&zwnj;ها. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>اتفاقن به نظر مي&zwnj;رسد که زبان کار تو کمي براي مخاطب عادي سخت باشد. چون واژه&zwnj;هاي ناآشنا زياد دارد. خواننده بايد با آن کلنجار برود تا بتواند ارتباط برقرار کند.</u> </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">تجربه&zwnj;اش را داشته&zwnj;اي که بروي به يک شهر ترک&zwnj;نشين يا کردنشين يا جايي که گيلکي&zwnj;ها هستند؟ دو ساعت اول سرت درد مي&zwnj;گيرد اما بعد کم&zwnj;کم حتا کردي يا ترکي را مي&zwnj;فهمي. بين اين سه کتاب &laquo;قدم به&zwnj;خير...&raquo; سخت&zwnj;ترين زبان را داشت. من خواننده&zwnj;هاي فراواني ديدم که مي&zwnj;گفتند در صفحات اول اين کتاب اذيت شديم اما بعد وقتي کار را تمام کرديم ديديم به اين لهجه و زبان عادت کرده&zwnj;ايم. زبان داستان&zwnj;ها شايد فقط در ابتدا کمي خواننده را آزار دهد اما بعد براي او آشنا مي&zwnj;شود. کشور ما ايران بزرگ است با زبان فارسي، و همه&zwnj;ي ما در خدمت زبان فارسي هستيم. من هم دربست در اختيار زبان فارسي&zwnj;ام اما به گمان من با اين ريتمي که پيش مي&zwnj;رويم فارسي دچار توقف مي&zwnj;شود. مثل يک مانداب. ما بايد يک سري کلماتي را که قبلن استفاده مي&zwnj;کرده&zwnj;ايم و حالا به دلايلي مهجور مانده&zwnj;اند دوباره جذب کنيم. بعضي از اين کلمات به درد فارسي مي&zwnj;خورد. ما از زبان خودمان دور شده&zwnj;ايم و به کلمات راديو و تلويزيوني و روزنامه&zwnj;اي عادت کرده&zwnj;ايم. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>نوع زبان تو هم براي من جالب بود. اين زبان زباني نيست که گويش&zwnj;ور حقيقي و بيروني داشته باشد. با آن&zwnj;که شبيه زبان ديلمي&zwnj;ست حتا ديلمي هم نيست. زبان خاص خودت است. </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">من روي اين زبان بسيار کار کرده&zwnj;ام. حاصل يک تلاش دوازده سيزده ساله است. اين زبان نه فارسي&zwnj;ست نه ديلمي. زبان سومي&zwnj;ست که من به دست آورده&zwnj;ام. نمي&zwnj;دانم چه&zwnj;قدر موفق بوده&zwnj;ام اما خوشحال&zwnj;ام که اين تلاش را کرده&zwnj;ام. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>قبول داري زباني که ساخته&zwnj;اي در ترجمه از بين مي&zwnj;رود؟ </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">آره، اين زبان از بين مي&zwnj;رود. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>خوب اين به کار لطمه نمي&zwnj;زند؟ چون در کارهاي تو زبان عنصر مهمي&zwnj;&zwnj;ست. </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">بله، براي خواننده&zwnj;ي فارسي&zwnj;زبان عنصر مهمي&zwnj;ست و باعث مي&zwnj;شود با کار ارتباط بگيرد و لذت ببرد. در ترجمه اين اتفاق نمي&zwnj;افتد، اما آيا در ترجمه آن وهمي که من در داستان&zwnj;هاي&zwnj;ام به آن پرداخته&zwnj;ام هم از بين مي&zwnj;رود؟ آيا قصه&zwnj;ي اصلي پنهان در داستان&zwnj;ها از بين مي&zwnj;رود؟ يکي از عناصر کم مي&zwnj;شود اما به کليت کار لطمه نمي&zwnj;خورد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #000000"><u>خيلي&zwnj;ها از داستان&zwnj;هاي تو به&zwnj;عنوان داستان&zwnj;هاي اقليمي نام مي&zwnj;برند، اما به گمان من آثارت اصلن ارزش اقليمي ندارند، يا اگر دارند، در مقابل ارزش&zwnj;هاي تکنيکي و داستاني آن&zwnj;ها بسيار کم&zwnj;رنگ است. داستان&zwnj;هاي تو سرشارند از خرافه و تخيل. نمي&zwnj;توان اين داستان&zwnj;ها را اقليمي دانست و براي&zwnj;شان ارزش جامعه&zwnj;شناختي يا فولکورشناسي قائل شد.</u> </span></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">کاش اين&zwnj;ها کاري در زمينه&zwnj;ي فرهنگ مردم بود اما نيست. شما يک جمله را به من مي&zwnj;گويي، من اين جمله را تا به نفر بعدي بگويم تحريف&zwnj;اش مي&zwnj;کنم. حتا عکس به&zwnj;نوعي تحريف است. دوربين&zwnj;هاي امروز در وايدترين شکل هم نمي&zwnj;تواند زاويه&zwnj;ي کامل نگاه ما را بگيرد. من حتا اگر از يک روستاي واقعي نوشته باشم، درواقع تحريف آن روستا را نوشته&zwnj;ام.هيچ&zwnj;وقت جرات نمي&zwnj;کنم قصه&zwnj;هاي اين سه تا مجموعه را به ميلکي&zwnj;ها نشان بدهم چون اصلن باور نمي&zwnj;کنند که اين&zwnj;ها خودشان باشند! من به کساني که قضاوت اقليمي درباره&zwnj;ي کارهاي من دارند فقط مي&zwnj;توانم بگويم قصه را نخوانده&zwnj;&zwnj;ايد دوست عزيز! و تفاوت قصه با تحقيق&zwnj; را نمي&zwnj;دانيد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman"><u>مرگ و مير و کوچ اهالي که در مجموعه&zwnj;هاي قبلي تو هم ديده مي&zwnj;شد در &laquo;عروس بيد&raquo; بسيار پررنگ&zwnj;تر است. در اکثر داستان&zwnj;ها روايتي از مرگ يا کوچ يکي از اهالي ميلک را مي&zwnj;خوانيم و در &laquo;پير بي&zwnj;بي،&raquo; آخرين داستان کتاب، مي&zwnj;بينيم که ميلک ديگر تقريبن خالي از سکنه شده. از اين&zwnj;کار قصدي داشتي و آيا منظورت اين بود که داستان&zwnj;هاي ميلک تمام شدند؟ </u></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman">خوب چيزي را گرفته&zwnj;اي. اما تمام تلاش داستان&zwnj;هاي ميلک اين بود که ميلک ـ ميلکي که درواقعيت داشت مي&zwnj;مرد ـ نميرد و حداقل در دنياي داستان بماند. من هم فکر مي&zwnj;کردم داستان&zwnj;هاي ميلک تمام شده اما اين&zwnj;طور نيست. اين دو طرح را ببين (پوشه&zwnj;هايي را روي ميز نشان مي&zwnj;دهد). طرح دو رمان هستند. يکي&zwnj;اش در خود ميلک مي&zwnj;گذرد و ديگري درباره&zwnj;ي ميلکي&zwnj;هايي&zwnj;ست که به قزوين آمده&zwnj;اند. طرح يک سه&zwnj;گانه را هم در ذهن دارم که درباره&zwnj;ي ميلکي&zwnj;هايي&zwnj;ست که به تهران کوچ کرده&zwnj;اند. اگر صد بار من را بکشند، قطعه&zwnj;قطعه&zwnj;ام بکنند، آتش&zwnj;ام بزنند، باور کن از توي آن آتش باز يکي درمي&zwnj;آيد و مي&zwnj;گويد ميلک! تمام خواب&zwnj;هاي&zwnj;ام درباره&zwnj;ي ميلک است. همه&zwnj;چيز من ميلک است. </span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">55@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-10T15:26:54+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>جهان به مثابه‌ي توهمي با شکوه</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=53</link>
    <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" align="center"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #ff0000; font-family: Times New Roman">درباره&zwnj;ي کتاب &laquo;جهان هولوگرافيک&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;مايکل تالبوت&raquo;</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" align="center">&nbsp;</p><span style="color: #ff0000"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #0000ff">حسين جاويد &ndash; چاپ شده در مجله&zwnj;ي علمي &laquo;دانش&zwnj;گر&raquo; - شماره&zwnj;ي ۳۹ <p>&nbsp;</p></span></span></span></span><span style="color: #ff0000"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><p><span style="color: #000000; font-family: Times New Roman" /></p></span><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA" /></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA">&nbsp;<img height="180" alt=" " src="/upload/content/n00003914-b.jpg" width="116" align="left" border="0" /></span></span><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA">از سپيده&zwnj;دمان آغاز حيات انسان بر روي کره&zwnj;ي زمين، در گوشه&zwnj;اي ناچيز از کائنات لايتناهي،</span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000"> بنيادي&zwnj;ترين پرسشي که بشر در پيش رو داشته است پرسش درباره&zwnj;ي اسرار وجود خود و جهان است. مردمان خردمند هر روزگار، به فراخور عقايد، انديشه&zwnj;ها، و گسترد&zwnj;ه&zwnj;گي دانش خود، کوشيده&zwnj;اند به اين معما پاسخ دهند. شاعران و فيلسوفان، نسل در نسل، ظهور کرده&zwnj;اند و تلاش داشته&zwnj;اند بتوانند نوري به تاريکي&zwnj;هاي شناخت ما از ماده و آگاهي بتابانند، اما يا به کلي به خطا رفته&zwnj;اند، و يا نهايتن به اين نتيجه رسيده&zwnj;اند که &laquo;اسرار ازل را نه تو داني و نه من/ وين حرف معما نه تو خواني و نه من.&raquo; با پيش&zwnj;رفت&zwnj;هاي تکنولوژيک خارق&zwnj;العاده&zwnj;اي که از نيمه&zwnj;ي دوم قرن بيستم به بعد اتفاق افتاد اميد به درک ناشناخته&zwnj;هاي انسان و طبيعت پررنگ&zwnj;تر شد. در عصر جديد، ديگر حدس و گمان و سخن گفتن بي&zwnj;پايه از آن&zwnj;چه تصور مي&zwnj;شود واقعيت است ارزش خود را از دست داده است و هر نظريه&zwnj;ي علمي تنها با دلايل متقني که درستي آن را به اثبات برساند اعتبار مي&zwnj;يابد. اين چون&zwnj;اين است که تحقيقات جديد انسان براي شناخت جهان پيرامون خود کاملن بر ابزارها و مشاهدات علمي متکي&zwnj;ست، و در اين زمينه&zwnj; سرمايه&zwnj;گذاري هنگفتي انجام شده و مي&zwnj;شود. يافتن پاسخ براي معماي حيات آن&zwnj;قدر براي انسان واجد اهميت است که در راه رسيدن به آن از هيچ هزينه&zwnj;ي مادي و معنوي دريغ ندارد. از جمله، تنها ميلياردها دلار در مرکز سرن سرمايه&zwnj;گذاري شده تا شايد بتوان با رسيدن به شناختي از ذرات زير - اتمي به اطلاعات بيش&zwnj;تري درباره&zwnj;ي منشا حيات پي برد.</span></span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000"><span style="font-family: Times New Roman">از ميان نگره&zwnj;هاي متاخر درباره&zwnj;ي جهان نظريه&zwnj;ي هولوگرافيک بودن آن از جالب&zwnj;ترين و شگفت&zwnj;انگيزترين نظريه&zwnj;هاست. هولوگرام يک تصوير سه بعدي ا&zwnj;ست که توسط اشعه&zwnj;ي ليزر، با ساز و کار ويژه&zwnj;اي، ساخته مي&zwnj;شود و آن را مي&zwnj;توان حاصل تداخل امواج دانست. اين تصوير، هم&zwnj;چون تمثال پرنسس ليا در فيلم &laquo;جنگ ستاره&zwnj;گان،&raquo; واقعي و در عين حال فراواقعي است! ديده و ادراک مي&zwnj;شود اما اگر نزديک آن شويد و بخواهيد لمس&zwnj;اش کنيد دست&zwnj;تان از ميان آن عبور مي&zwnj;کند. درواقع، هولوگرام خيالي واقعي ا&zwnj;ست، يا واقعيتي خيالي. دو دانش&zwnj;مند بزرگ قرن بيستم، پس از تحقيقات فراوان، به اين نتيجه رسيدند که شباهت&zwnj;هاي فراواني بين هولوگرام و جهان وجود دارد و، بر اين اساس، &laquo;جهان نوعي هولوگرام غول&zwnj;پيکر است، يعني توهمي&zwnj;ست با شکوه!&raquo; اين دو دانش&zwnj;مند &laquo;ديويد بوهم،&raquo; از مهم&zwnj;ترين و سرشناس&zwnj;ترين فيزيک&zwnj;دان&zwnj;هاي کوانتوم، و &laquo;کارل پريبرام،&raquo; متخصص فيزيولوژي اعصاب، هستند. نکته&zwnj;ي جالب توجه اين&zwnj;جاست که اين دو نفر در تحقيقات جداگانه و در زمينه&zwnj;هاي متفاوت ـ هر يک در تخصص خود ـ به باور هولوگرافيک بودن جهان رسيدند و آن&zwnj;را تبيين کردند. </span></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">آن&zwnj;ها موفق شدند با کمک اين نظريه&zwnj;ي جديد پيش&zwnj;نهادهاي تازه&zwnj;اي براي درک انسان و جهان و نيز پديده&zwnj;هاي توضيح&zwnj;ناپذير و متافيزيکي که سده&zwnj;هاست بي&zwnj;پاسخ مانده&zwnj;اند فرا روي قرار دهند.</span></span></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="color: #000000"> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">کتاب &laquo;جهان هولوگرافيک&raquo; ـ با عنوان فرعي &laquo;نظريه&zwnj;اي براي توضيح توانايي&zwnj;هاي فراطبيعي ذهن و اسرار ناشناخته&zwnj;ي مغز و جسم&raquo; ـ نوشته&zwnj;ي &laquo;مايکل تالبوت،&raquo; نويسنده&zwnj;ي امريکايي، از جمله&zwnj;ي کتاب&zwnj;هايي&zwnj;ست که در تاييد و تشريح اين نظريه نوشته شده است. نويسنده&zwnj;ي کتاب کوشيده است با منسجم کردن تحقيقات و دست&zwnj;آوردهاي بوهم و پريبرام، و نيز هر دانش&zwnj;مند برجسته&zwnj;اي که يافته&zwnj;اي در تاييد هولوگرافيک بودن جهان داشته است، اين نظريه را بسط دهد و آن&zwnj;را براي همه&zwnj;گان قابل فهم کند.</span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">بوهم و پریبرام به خوبی آگاه بودند که تنها در صورتی می&zwnj;توانند فیزیک&zwnj;دان&zwnj;ها و عموم مردم را در مورد درست بودن نظریات خودشان اقناع کنند که شواهد تجربی و انکارناپذیری در چنته داشته باشند. این بود که طی چندین سال به رشته&zwnj;ای آزمایش&zwnj;&zwnj;های گوناگون دست زدند. دانش&zwnj;مندان دیگری نیز به کمک آن&zwnj;ها آمدند و با آزمایش&zwnj;هایی که ترتیب دادند به تایید نظریات بوهم و پریبرام یاری رساندند.</span></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">تئوری هولوگرافیک بودن جهان واجد روی&zwnj;کردی بسیار نو و غریب است، به&zwnj;طوری که خواننده را به حیرت می&zwnj;اندازد و ممکن است تصور او از دنیای پیرامون&zwnj;اش را کاملن متحول کند. بر اساس این تئوری، هر تکه از مغز انسان، و نیز هر تکه از جهان، واجد ویژه&zwnj;گی کل آن است. در حقیقت، همه&zwnj;چیز یک چیز هستند! جهان ما دستگاهی نیست که اجزای آن کل آن را ساخته باشند، بل&zwnj;که کلی است که تحت نظامی منسجم به نام نظم مستتر قرار دارد و عمل&zwnj;کرد اجزا را هدایت می&zwnj;کند. نیز جهان دارای خصوصیات لامکانی است. بر اساس این داده&zwnj;ها معماهای بسیاری حل می&zwnj;شوند، مثلن، ثابت می&zwnj;شود که تله&zwnj;پاتی، پیش&zwnj;آگاهی، و درمان&zwnj;های معجزه&zwnj;آمیز صرفن اتفاقاتی باورناپذیر یا غیرقابل فهم نیستند، بل&zwnj;که رویدادهایی هستند که می&zwnj;توان چرایی و درستی آن&zwnj;ها را با دلایل و آزمایش&zwnj;های علمی به اثبات رساند. هم&zwnj;چون&zwnj;این این تئوری توضیحی جالب توجه درباره&zwnj;ی مرگ دارد و امکان حیات پس از مرگ را اثبات می&zwnj;کند، زیرا &laquo;تجربه&zwnj;ی مرگ چیزی جز تغییر جای&zwnj;گاه آگاهی شخصی از یک سطح هولوگرافیک واقعیت به سطح دیگر نیست.&raquo; نظریه&zwnj;ی هولوگرافیک بودن جهان تمام اجزای دنیا را موجوداتی از یک جنس می&zwnj;داند، و حتا آگاهی را نوعی از ماده به شمار می&zwnj;آورد. از جمله این نکته را مطرح می&zwnj;کند که &laquo;وجه عمیق جهان ما امواج و ذرات متحرک لامکان و فرکانس&zwnj;های بی&zwnj;شماری&zwnj;ست که در هر لحظه هر جا هستند، که هم موج&zwnj;اند و هم ذره، این جهانی&zwnj;ست که در سنگ و کوه و خاک و آب دارای شعورند و می&zwnj;توانند آگاهانه به امواج ساطع&zwnj;شده از ذهن ما پاسخ دهند.&raquo; این&zwnj;ها تنها بخشی از بی&zwnj;شمار نکات خارق&zwnj;العاده&zwnj;ای&zwnj;ست که در جهان هولوگرافیک مطرح می&zwnj;&zwnj;شود و به تناوب پرسش&zwnj;ها و پاسخ&zwnj;های فراوانی درباره&zwnj;ی پیچیده&zwnj;گی&zwnj;های انسان و کیهان در ذهن خواننده ایجاد می&zwnj;کند.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">حسن بزرگ کتاب این است که یک&zwnj;سویه به ماجرا نگاه نکرده است و علاوه بر نظریات بوهم، پریبرام، و دانش&zwnj;مندانی که موافق آن&zwnj;ها بوده&zwnj;اند، نظریاتی که تئوری&zwnj; هولوگرافیک بودن جهان را قوین رد می&zwnj;کنند هم به شکلی کامل در کتاب مطرح شده&zwnj;اند. این روی&zwnj;کرد زمینه&zwnj;ی نگاه انتقادی به کتاب را فراهم آورده است و خواننده را در جای&zwnj;گاه داوری که می&zwnj;تواند حقیقتی را بپذیرد یا رد کند قرار می&zwnj;دهد. &laquo;جهان هولوگرافیک،&raquo; با آن&zwnj;که به نظر کتابی بسیار پیچیده و دیریاب می&zwnj;آید، اثری&zwnj;ست فوق&zwnj;العاده خوش&zwnj;خوان و جذاب که مخاطب را با خود هم&zwnj;راه می&zwnj;کند و گام به گام تا کشف رمزهای فراوانی از کائنات به پیش می&zwnj;برد. در این کتاب مطلقن از اصطلاحات فنی غیرقابل فهم و ریاضیات پیچیده خبری نیست و تنها با شناخت اندکی از مفاهیم فیزیکی و ریاضیاتی می&zwnj;توان سرتاسر متن را خواند و به شناخت علمی جالب توجهی از پدیده&zwnj;های فیزیکی و متافیزیکی طبیعت پی برد. مترجم این کتاب &laquo;داریوش مهرجویی،&raquo; کارگردان نام&zwnj;دار کشورمان، است و ناشر آن نشر &laquo;هرمس.&raquo;</span></span></p></span></span></span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">53@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-31T19:02:53+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>درباره‌ي رمان «شب ممکن» نوشته‌ي «محمدحسن شهسواري»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=46</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><strong>همه&zwnj;چيز فرو مي&zwnj;پاشد</strong></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">حسين جاويد &ndash; چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۲۴ اسفند ۸۸</span></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><img height="180" alt="&laquo;شب ممکن&raquo; " src="/upload/content/shabemomken_shahsavari.jpg" width="120" align="left" border="0" />جنبش ادبي پسامدرنيسم، به زعم اکثر تاريخ&zwnj;نگاران ادبيات، از دهه&zwnj;ي ۱۹۶۰ پا گرفت و باليد. اين جنبش روي ويرانه&zwnj;هاي مدرنيسم بنا شده بود و مي&zwnj;کوشيد نگاهي نو به جهان نامنسجم و فروپاشيده&zwnj;ي پس از جنگ&zwnj;هاي بزرگ اول و دوم داشته باشد. خاستگاه اين جنبش در غرب بود، اما سال&zwnj;ها بعد به&zwnj;گونه&zwnj;اي عجيب و بي هيچ فلسفه&zwnj;ي وجودي سر از شرق درآورد و حتا امواج آن به ايران هم رسيد. </span><span style="font-size: 11pt">در دوره&zwnj;اي که</span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"> </span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">غرابت&zwnj;ها و بدعت&zwnj;هاي پسامدرنيستي کم&zwnj;کم در داستان&zwnj;نويسي غرب رو به افول مي&zwnj;گذاشت، نويسنده&zwnj;گان </span><span style="font-size: 11pt">ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي مدرنيستي و پسامدرنيستي را در کاراکترها و محتواي اثر بازتاب مي&zwnj;دادند، و ساختار داستان به ساختارهاي کلاسيک و رئاليستي بازمي&zwnj;گشت، عده&zwnj;اي از نويسنده&zwnj;گان ايراني ـ انگار تازه از خواب زمستاني بيدار شده باشند! ـ داعيه&zwnj;ي پسامدرنيته سر دادند و هر نوشته&zwnj;ي بي سر و ته، پراشيده، و بي&zwnj;ارزشي را به&zwnj;عنوان داستان پست مدرن به خواننده&zwnj;گان عرضه کردند. غافل از اين&zwnj;که ادبيات پسامدرنيستي ويژه&zwnj;گي&zwnj;ها و تمهيداتي انديشيده و با پشتوانه&zwnj;ي تاريخي و فلسفي دارد. با ناديده گرفتن اين پرسش مهم که آيا نوشتن داستان پسامدرنيستي در ايران توجيهي دارد يا خير، به&zwnj;ندرت يک اثر فارسي با بن&zwnj;مايه&zwnj;ها و ساختار پسامدرنيستي نوشته شده که حرفي براي گفتن داشته باشد. شايد کمي دير، اما انگار بالاخره يک رمان فارسي پديد آمده که شانه به شانه&zwnj;ي آثار پسامدرنيستي غربي حرکت مي&zwnj;کند. رمان ۱۶۰ صفحه&zwnj;اي &laquo;شب ممکن&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;محمدحسن شهسواري&raquo; با هم&zwnj;اين نام&zwnj;اش از ابتدا خواننده&zwnj;ي متخصص را براي ورود به اتمسفري پسامدرن و غيرمتعين آماده مي&zwnj;سازد. فصل اول رمان به شيوه&zwnj;ي رمان&zwnj;هاي جوان&zwnj;پسند امروزي مي&zwnj;آغازد، با ضرب&zwnj;آهنگي تند، شخصيت&zwnj;هايي جذاب، و اتفاقاتي که، به&zwnj;قول فرويد، با قرار گرفتن در زنجيره&zwnj;ي آرزوهاي خواننده، لذتي زير پوست او مي&zwnj;دوانند و او را آماده&zwnj;ي پي&zwnj;گيري پلاتي جذاب مي&zwnj;کنند. فصل دوم اما انگار روي سر خواننده&zwnj; هوار مي&zwnj;شود. او، پس از بيرون آمدن از سردرگمي صفحات آغازين اين فصل درمي&zwnj;يابد که بازي خورده و آن&zwnj;چه پيش از آن و از زبان &laquo;مازيار جامه&zwnj;دار&raquo; خوانده در اصل نوشته&zwnj;ي نويسنده&zwnj;اي است که دارد يک رمان بر اساس زندگي مازيار مي&zwnj;نويسد. فصل&zwnj;هاي بعدي ضربات نهايي را هم به خواننده&zwnj; وارد مي&zwnj;کنند، چون او پيوسته با تناقض و فريب&zwnj;هاي ديگر مواجه مي&zwnj;شود و ضمنن رشته&zwnj;ي وقايع جذابي که کنج&zwnj;کاوي او را برانگيخته به گره&zwnj;اي کور ختم مي&zwnj;شود. &laquo;شب ممکن&raquo; رماني نخبه&zwnj;پسند است و بدون داشتن شناختي از پسامدرنيستم نمي&zwnj;توان به جهان داستاني آن راه يافت و درون&zwnj;مايه و ساختار آن را درک کرد و از آن لذت برد. اين است که شايد خواننده&zwnj;ي غيرنخبه کتاب را نيمه&zwnj;تمام رها کند، و يا اگر موفق شود تا انتهاي کار دوام بياورد، آن را اثري درخور نيابد. با وجود اين، خواننده&zwnj;گان نخبه گام به گام با اثر جلو مي&zwnj;روند و از تبلور تکنيک&zwnj;هاي پسامدرنيستي و مواجه با ساختار انديشيده&zwnj;ي رمان لذت مي&zwnj;برند. &laquo;شب ممکن&raquo; چهار کاراکتر اصلي دارد: مازيار جامه&zwnj;دار، هاله اجلالي، سميرا، و نويسنده&zwnj;ي زن. اين رمان در پنج فصل ـ که با نام&zwnj;هاي &laquo;شب بوف،&raquo; &laquo;شب شروع،&raquo; &laquo;شب واقعه،&raquo; &laquo;شب کوچک،&raquo; و &laquo;شب شيان&raquo; نام&zwnj;گذاري شده&zwnj;اند ـ مي&zwnj;گذرد. تناقض که از ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي اصلي داستان&zwnj;هاي پست&zwnj;مدرن است در سراسر &laquo;شب ممکن&raquo; بسط يافته و به شاخصه&zwnj;ي اين کار بدل گشته است. هر فصل فصل گذشته&zwnj;ي خود را نقض مي&zwnj;کند و اتفاقاتي که در طول رمان روايت مي&zwnj;شوند بارها و بارها جاي حقيقت و دروغ را عوض مي&zwnj;کنند، يا قرائتي نو از واقعيت ارائه مي&zwnj;دهند. در يک فصل مازيار ماجراي مرگ هاله و سميرا را بازگو مي&zwnj;کند، در فصل ديگر هاله است که روايت مي&zwnj;کند و از مرگ مازيار و سميرا سخن مي&zwnj;گويد، و در ادامه اين سميراست که رشته&zwnj;ي رمان در دست مي&zwnj;گيرد و مدعي مي&zwnj;شود مازيار و هاله مرده&zwnj;اند. يک نويسنده&zwnj;ي زن هم وجود دارد که نقش مهمي در شکل&zwnj;گيري فرم اثر ايفا مي&zwnj;کند. به اين شکل که در فصل&zwnj;هاي مختلف با اين تکنيک مواجه مي&zwnj;شويم که نويسنده&zwnj;ي همه&zwnj;ي فصل&zwnj;ها درواقع اوست، گاه دارد ماجرايي را از زبان مازيار مي&zwnj;نويسد، گاه نامه&zwnj;نگاري&zwnj;هاي&zwnj;اش با هاله را نقل مي&zwnj;کند و گاه با ضبط صداي سميرا مي&zwnj;خواهد نقبي به زندگي مازيار و روابط او بزند و رمان&zwnj;اش را کامل کند. در فصل آخر هم، با يک چرخش، با نويسنده&zwnj;ي ديگري مواجه مي&zwnj;شويم که به دل طبيعت آمده تا بتواند پس از سال&zwnj;ها رماني بنويسد. در اين فصل، به تبعيت از سرتاسر رمان، همه&zwnj;چيز فرو مي&zwnj;پاشد. شخصيت&zwnj;هايي را که در طول رمان شاهدشان بوديم يک&zwnj;جا مي&zwnj;بينيم، در حالي که برخي در دو کاراکتر مجزا نمايانده شده&zwnj;اند و ديگران ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي متناقض و متفاوت از قبل يافته&zwnj;اند. نويسنده&zwnj;ي زن اين فصل هم شباهتي قريب به نويسنده&zwnj;ي زن فصول قبل دارد و با توجه به آن&zwnj;چه به زبان مي&zwnj;آورد مي&zwnj;توان اين فرض را هم در نظر داشت که درواقع سرتاسر رمان روايتي&zwnj;ست که اين نويسنده که ديگر&laquo;قطعيت راضي&zwnj;اش نمي&zwnj;کند&raquo; (ص ۱۵۸) نوشته است. به اين ترتيب، نويسنده واقعيت را دست مي&zwnj;اندازد و آن&zwnj;را به چالش مي&zwnj;کشد. &laquo;شب ممکن،&raquo; به شيوه&zwnj;ي ديگر رمان&zwnj;هاي پسامدرنيستي، سعي مي&zwnj;کند هر واقعيت&zwnj; ممکن را مطرح کند و خواننده را به ضيافت آزمايش همه&zwnj;ي بديل&zwnj;هاي مگر فرا بخواند. نام رمان هم بر هم&zwnj;اين روي&zwnj;کرد دلالت دارد. ديگر ويژه&zwnj;گي پسامدرنيستي &laquo;شب ممکن&raquo; گريز از فرجام مشخص است. عدم قطعيتي که درباره&zwnj;ي همه&zwnj;ي وقايع رمان صدق مي&zwnj;کند پايان آن&zwnj;را هم در بر مي&zwnj;گيرد. در رمان صرفن با سخناني پراکنده از يک گروگان&zwnj;گيري مواجه&zwnj;ايم که شخصيت&zwnj;هاي رمان را به کام مرگ فرستاده است. اما اين&zwnj;که چه&zwnj;کساني را و چه&zwnj;طور در هاله&zwnj;اي از ابهام قرار دارد و رازگشايي از آن به تخيل خواننده واگذار شده است. اتصال کوتاه هم از ديگر خصوصيات داستان&zwnj;هاي پست مدرن است که در &laquo;شب ممکن&raquo; نمود دارد. نويسنده، با شيوه&zwnj;اي نو، مدام به &laquo;آشکارسازي تمهيد&raquo; مي&zwnj;پردازد، از زبان شخصيت&zwnj;ها خطاهاي داستان خود را بيان و اصلاح مي&zwnj;کند، درباره&zwnj;ي داستان&zwnj;اش نظر مي&zwnj;دهد و از نحوه&zwnj;ي ساختن کاراکترها و رويدادهاي رمان سخن مي&zwnj;گويد. رمز موفقيت نويسنده اين است که شناخت نظري خوبي از داستان&zwnj;نويسي پسامدرن دارد و به تقليد خام از داستان&zwnj;نويسان غربي نپرداخته است. نيز او داستان&zwnj;گوي قهاري&zwnj; است و در عين بهره&zwnj;گيري از تکنيک&zwnj;هاي آوانگارد فرمي با گره&zwnj;افکني و ايجاد انتظار براي حل معما موفق مي&zwnj;شود دست&zwnj;کم خواننده&zwnj;ي حرفه&zwnj;اي را پاي صفحات کتاب&zwnj;اش نگه دارد.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&times; نام يادداشت برگرفته از رمان &laquo;چينوا آچه&zwnj;به.&raquo; </span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">46@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-15T14:55:10+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با کاوه‌ ميرعباسي درباره‌ي مجموعه‌داستان «هفت روز نحس»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=44</link>
    <description><![CDATA[<p align="center"><span style="color: #ff0000">شوخي با ژانر وحشت!</span></p><p>حسين جاويد &ndash; چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۱۵ اسفند ۸۸</p><p>کاوه ميرعباسي را همه&zwnj;ي ما با ترجمه&zwnj;هاي خوبي که سال&zwnj;هاي سال از نويسنده&zwnj;ها و نوشته&zwnj;هاي نام&zwnj;دار خارجي چاپ کرده مي&zwnj;شناسيم، کارهايي از مارکز، لارنس، آندره برتون، ژرژ سيمنون، سيمون دو بوار، بورخس و ... . اخيرن، ميرعباسي تمرکز خود را روي نوشتن گذاشته و از عرصه&zwnj;ي ترجمه دور شده است. او ابتدا کتاب &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; را منتشر کرد و حالا کوتاه&zwnj;زماني&zwnj;ست که نشر نيک مجموعه&zwnj;داستان &laquo;هفت روز نحس&raquo; او را هم به بازار فرستاده است. اين مجموعه چهار داستان بلند دارد که از اولين تجربه&zwnj;هاي نويسنده&zwnj;هاي ايراني در ژانر وحشت محسوب مي&zwnj;شوند و در عين حال رگه&zwnj;هاي پررنگ طنز نيز در آن&zwnj;ها مشهود است. ميرعباسي معتقد است روي&zwnj;کردي پاروديک به ژانر وحشت داشته است. گفت&zwnj;وگوي ما با او را بخوانيد.</p><p>&nbsp;</p><p><u>- آقاي ميرعباسي، پشت جلد &laquo;هفت روز نحس&raquo; نوشته شده که داستان&zwnj;هاي اين کتاب تجربه&zwnj;هايي در &laquo;ژانر وحشت&raquo; هستند، و اشاره شده که اين گونه&zwnj;ي ادبي در ايران مهجور است. براي ورود به بحث، خواهش مي&zwnj;کنم شما خيلي کوتاه تعريفي از ژانر وحشت و مولفه&zwnj;هاي آن ارائه دهيد و تفاوت&zwnj;هاي&zwnj;اش با ژانر جنايي را تبيين کنيد. احساس مي&zwnj;کنم ممکن است اين دو ژانر با هم اشتباه گرفته شوند.</u></p><p>من فکر مي&zwnj;کنم که نمي&zwnj;شود يک تعريف جامع و مانع از ژانر وحشت ارائه داد، چون ـ هم&zwnj;آن&zwnj;طور که گفتيد ـ حيطه&zwnj;هاي مشترکي با روايت جنايي &ndash; معمايي دارد. قاعدتن، ساده&zwnj;ترين تعريف ژانر وحشت اين است که روايتي&zwnj;ست که آدم را بترساند! اما اين خيلي سطحي و دم&zwnj; دستي&zwnj;ست. در ژانر وحشت بايد يک تقسيم&zwnj;بندي اصلي انجام داد: اول، روايت&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها عنصر ماوراطبيعي هست، و ديگر، روايت&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها عنصر ماوراطبيعي نيست. اگر به عقب برگرديم، داستان پليسي و داستان ترس&zwnj;ناک، به نوعي، يک خاست&zwnj;گاه و نياي مشترک دارند که آن رمان گوتيک است. مشخصه&zwnj;ي رمان گوتيک فضاهاي آن بود، يعني محيط&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها وقايع رخ مي&zwnj;داد. عبارت گوتيک هم که براي&zwnj;اش به کار رفته از معماري گوتيک مي&zwnj;آيد، چون معماري گوتيک يک معماري سنگين است، به&zwnj;قدر باروک شلوغ نيست، پيچيده&zwnj;گي&zwnj;هاي باروک را ندارد و، در عين حال، زيورآلات هم ندارد. يک&zwnj;جور ابهت خشک دارد و مشخصن در قلعه&zwnj;ها ديده مي&zwnj;شود. داستان &laquo;دراکولا&raquo; به جهت فضاي&zwnj;اش نمونه&zwnj;ي ناب رمان گوتيک است و از جهت پي&zwnj;رنگ&zwnj;اش رمان ترس&zwnj;ناک، ترس&zwnj;ناک از نوع ماوراطبيعي&zwnj;اش، يعني پرسوناژ اصلي ـ که کنت دراکولا باشد ـ يک موجود فراواقعي&zwnj;ست. آن&zwnj;چه روايت ترس&zwnj;ناک را از روايت گوتيک يا جنايي جدا مي&zwnj;کند عنصر خرافه است. مثلن، دراکولا از باورهايي خرافي ناشي شده که قبلن درباره&zwnj;ي خون&zwnj;آشام وجود داشته است. داستان جنايي ممکن است از خرافه استفاده کند اما از دل خرافات درنمي&zwnj;آيد. الان، ژانر وحشت بسياربسيار تنوع پيدا کرده و آن&zwnj;قدر شاخه&zwnj;هاي متعدد دارد که ديگر نمي&zwnj;شود آن&zwnj;را در يک قالب خاص محدود کرد، اما مي&zwnj;شود داستان&zwnj;هاي ترس&zwnj;ناک را، به&zwnj;طور کلي، به دو گروه عمده تقسيم کرد. اول، داستان&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها يک سري وقايع عادي رخ مي&zwnj;دهد و در يک نقطه&zwnj; يک اتفاق ترس&zwnj;ناک مي&zwnj;افتد، اتفاقي که، به&zwnj;خصوص در داستان&zwnj;هاي کوتاه، پايان ماجراست. خيلي از داستان&zwnj;هاي &laquo;ادگار آلن پو&raquo; نمونه&zwnj;ي تمام&zwnj;عيار اين نوع است، هم&zwnj;اين&zwnj;طور فيلم&zwnj;هاي هيچکاک. يک نوع ديگر از روايت ترس&zwnj;ناک شامل داستان&zwnj;هايي است که روي&zwnj;داد ترس&zwnj;ناک در ابتداي آن&zwnj;ها قرار دارد و روي&zwnj;دادهاي ترس&zwnj;ناک ديگر بر پايه&zwnj;ي آن شکل مي&zwnj;گيرند. در مجلاتي که داستان ترسناک چاپ مي&zwnj;کنند و گل&zwnj;چين&zwnj;هاي داستان&zwnj;هاي ترسناک زياد به اين نوع داستان&zwnj;ها برمي&zwnj;خوريم. ژانر ترس&zwnj;ناک در کشور ما مهجور است اما در دنيا ژانر شناخته شده&zwnj; و پرمخاطبي&zwnj;ست.</p><p><u>- البته، به تعريف خيلي مشخصي از داستان ترسناک نرسيديم اما با مصداق&zwnj;ها و بررسي تفاوت&zwnj;هاي&zwnj;اش با روايت جنايي تاحدودي مرزها و ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي آن&zwnj;را روشن کرديم. حالا، برسيم به خود کتاب. داستان&zwnj;هاي مجموعه&zwnj;ي &laquo;هفت روز نحس&raquo; قرار است ترس&zwnj;ناک باشند، اما اين&zwnj;طور نيستند. به&zwnj;عنوان مثال، داستان دوم کتاب يک داستان فانتزيک است و داستان آخر هم داستان چندان ترس&zwnj;ناکي نيست و در پايان آن مي&zwnj;فهميم آن&zwnj;چه قرار بوده ترس ايجاد کند يک سوء&zwnj;تفاهم کميک است. من هنگامي که به صحنه&zwnj;ي خواستگاري در داستان&zwnj; آخر کتاب رسيدم، بسيار خنديدم! اشتباه کردن روح در داستان &laquo;ن. ن. ن.&raquo; هم به هم&zwnj;اين اندازه خنده&zwnj;دار است.</u></p><p>کاملن درست است! هدف من در داستان&zwnj;هاي کتاب &laquo;هفت روز نحس&raquo; و داستان&zwnj;هاي بعدي که خيال داشتم در اين ژانر تجربه کنم يک&zwnj;جور روي&zwnj;کرد پاروديک بود، يعني مي&zwnj;خواستم با ادبيات ترس&zwnj;ناک شوخي کنم. اين موضوع در هر چهار داستان وجود دارد و در داستان آخر مشخص&zwnj;تر است.</p><p><u>- پس شما حضور عنصر طنز در داستان&zwnj;هاي&zwnj;تان را مي&zwnj;پذيريد؟</u></p><p>بله، روي&zwnj;کرد من پاروديک بوده. به قول فرانسوي&zwnj;ها، مي&zwnj;خواستم قرائت دومي از يک ژانر داشته باشم.</p><p><u>- فکر نمي&zwnj;کنيد ژانر وحشت جايي براي طنزپردازي و روي&zwnj;کرد پاروديک باقي نمي&zwnj;گذارد؟ </u></p><p>پارودي هر ژانري را مي&zwnj;توان ساخت. من، چون رشته&zwnj;ي تحصيلي&zwnj;ام سينماست، از سينما فاکت مي&zwnj;آورم. &laquo;مل بروکس&raquo; از زماني که شروع به کارگرداني کرد آثاري پديد آورد که پارودي ژانرهاي مختلف بودند. با &laquo;زين&zwnj;هاي داغ&raquo; وسترن را پارودي کرد، با &laquo;سرگيجه&raquo; فيلم&zwnj;هاي هيچکاک را، و با &laquo;فرنکشتاين جونيور&raquo; ژانر ترس&zwnj;ناک را. معمولن، شرط پارودي کردن يک ژانر استفاده از کليشه&zwnj;هاي آن ژانر است. هر ژانري کليشه دارد، يک سري قواعد دارد که به مرور زمان کليشه شده&zwnj;اند. با هم&zwnj;اين کليشه&zwnj;ها مي&zwnj;شود به شکل&zwnj;هاي مختلف برخورد پاروديک داشت.</p><p><u>- آخر، طنز و ترس دو چاشني ناهمسازند. همانطور که گفتيد، اولين هدف داستان ترسناک اين است که بترساند اما هنگامي که فضا کميک مي&zwnj;شود خواننده را از اتمسفر هراس&zwnj;آميز دور مي&zwnj;کند. اين قضيه به داستان&zwnj;ها لطمه نمي&zwnj;زند؟</u></p><p>اگر نيت من ترساندن به معني اخص کلمه بود، قطعن هم&zwnj;اين&zwnj;طور است که شما مي&zwnj;گوييد. روي&zwnj;کرد پاروديک الزامن کميک نيست. من روايت&zwnj;هايي ننوشته&zwnj;ام که مملو از عناصر کميک باشند، حداقل خودم که فکر نمي&zwnj;کنم هم&zwnj;چو کاري کرده باشم. يک جاهايي با يک سري قواعد شوخي و آن&zwnj;ها را دست&zwnj;کاري کرده&zwnj;ام اما قواعد کلي ژانر هم رعايت مي&zwnj;شود. مثلن،&zwnj; در داستان دوم يک شي شوم داريم که از مولفه&zwnj;هاي قديمي ژانر وحشت است، چيزي که روايت را کميک مي&zwnj;کند راوي ساده&zwnj;لوحي&zwnj;ست که دارد ماجراها را تعريف مي&zwnj;کند، يا در داستان &laquo;ن.ن.ن&raquo; اگر روح بر اثر تشابه اسمي سراغ مقصر اشتباهي نرفته بود، ساير مولفه&zwnj;ها مولفه&zwnj;هاي ترس&zwnj;ناک است. قصد من اين نبوده که کسي بترسد! <br /><br /><u>- سينما و ادبيات وحشت در غرب سابقه&zwnj;اي ده&zwnj;ها ساله دارد و آن&zwnj;ها حالا به نقطه&zwnj;اي رسيده&zwnj;اند که اين ژانر را دست مي&zwnj;اندازد و پارودي آن را ارائه مي&zwnj;کنند. وقتي ما هنوز در ايران ژانر وحشت و حتا ادبيات پليسي فاخري نداريم، چه&zwnj;طور مي&zwnj;شود رويکرد پاروديک&zwnj;مان به اين ژانر را توجيه کرد؟<br /><br /></u>نويسنده&zwnj;هاي ايراني هنوز ژانر وحشت را تجربه نکرده&zwnj;اند اما اين&zwnj;طور نيست که خواننده&zwnj;ي ايراني اين ژانر را نشناسد. نزديک به هفتاد، هشتاد سال است که آثار آلن پو ترجمه شده&zwnj;اند. اکنون هم به برکت سينما خواننده&zwnj;گان ايراني ژانر وحشت را به خوبي مي&zwnj;شناسند. در هر چهار داستان اين مجموعه، نگاه من بيش&zwnj;تر به سينماي وحشت بوده و &zwnj;کم&zwnj;تر به ادبيات ترس&zwnj;ناک. من يک رمان پليسي هم نوشته&zwnj;ام که منتشر خواهد شد. آن&zwnj;جا من نمي&zwnj;توانستم با توجه با اين&zwnj;&zwnj;که ما سنت ادبيات پليسي نداريم تمام دانسته&zwnj;هاي خودم را ناديده بگيرم و به شيوه&zwnj;ي &laquo;آرتور کانن دويل&raquo; بنويسم. آن معماها ديگر معما نيستند و جذابيت&zwnj;شان را از دست داده&zwnj;اند.</p><p><u>- البته اين&zwnj;که تلفيق طنز و ترس براي من مساله ايجاد کرده شايد به هم&zwnj;اين موضوع برگردد که ما سابقه&zwnj;ي داستان ترس&zwnj;ناک نداشته&zwnj;ايم، و شما، ناگهان، به جاي يک قدم، ده قدم جلو آمده&zwnj;ايد.</u></p><p>نظر شما را قبول دارم، اما روند نوشتن سفارشي و کارخانه&zwnj;اي نيست. روايت ترس&zwnj;ناک بيشتر از دو قرن سابقه دارد و من، به عنوان کسي که سال&zwnj;هاست روايت ترس&zwnj;ناک مي&zwnj;خوانم، وقتي مي&zwnj;خواهم بنويسم نمي&zwnj;توانم سراغ چيزهايي بروم که دست&zwnj;مالي شده&zwnj;اند. نويسنده بايد نوآوري داشته باشد و يک شکل جديد ارائه دهد.</p><p><u>- شما از نوآوري سخن مي&zwnj;گوييد، در حالي که &laquo;هفت روز نحس&raquo; شامل داستان&zwnj;هايي بر پايه&zwnj;ي فيلم&zwnj;هاي سينمايي&zwnj;ست. &laquo;گريز در خزان&raquo; وامدار &laquo;درخشش&raquo; کوبريک و &laquo;پرستيژ&raquo; کريستوفر نولان است، &laquo;ن. ن . ن&raquo; برگرفته از فيلم &laquo;آن&zwnj;چه در زير نهفته است،&raquo; و &laquo;الون&raquo; متاثر از فيلمي هم&zwnj;نام خودش. کتاب قبلي شما، &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران،&raquo; هم تقليدي از &laquo;چون&zwnj;اين کنند بزرگان&raquo; با ترجمه&zwnj;ي &laquo;نجف دريابندري&raquo; بود. از اين نمي&zwnj;ترسيد که منتقدان&zwnj;تان شما را متهم کنند که خلاقيت نداريد؟</u></p><p>اين يک حرف تکراري&zwnj;ست، اما واقعيت است که قصه&zwnj;ي ناگفته&zwnj;اي در زمين نمانده است. همه&zwnj;ي قصه&zwnj;ها به شکل&zwnj;هاي مختلف گفته شده، نحوه&zwnj;ي بازگفتن اين قصه&zwnj;هاست که اهميت دارد. ادبيات حتا به پيشواز اتفاقاتي که هنوز نيفتاده هم رفته و آن&zwnj;ها را پيش&zwnj;بيني&zwnj; کرده است. من ادعاي پست مدرن بودن ندارم اما يکي از ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي ادبيات پسامدرنيستي هم اين است که به داستان&zwnj;هايي روي مي&zwnj;آورد که گفته شده&zwnj;اند، و پر است از ارجاعات ادبي. اولين اثر من، &laquo;سين مثل سودابه،&raquo; که هنوز چاپ نشده، هم يک هفت گانه است بر پايه&zwnj;ي روايت سودابه و سياوش شاه&zwnj;نامه. با هم&zwnj;آن پرسوناژها هفت روايت پليسي تعريف مي&zwnj;کند که هر کدام از آن&zwnj;ها بر پايه&zwnj;ي يک روايت پليسي شناخته شده ادبيات غرب است. اين سبک کار من است.</p><p><u>- در داستان&zwnj;هاي&zwnj; &laquo;هفت روز نحس&raquo; مخاطب عام را در نظر داشتيد يا مخاطب خاص؟ چون انگار زياد در قيد و بند ضوابط داستان&zwnj;نويسي مدرن (زاويه ديد، نثر و ...) نبوده&zwnj;ايد و کوشيده&zwnj;ايد داستان بگوييد و داستان&zwnj;تان جذاب باشد. </u></p><p>از نظر خود من مخاطب اين داستان&zwnj;ها عام&zwnj;تر از مخاطبان کتاب &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; است، چون آن&zwnj;جا تعداد فراواني شوخي هست که پايه&zwnj;ي فرهنگي دارد، و اگر خواننده آن&zwnj;ها را نداند، آن شوخي را نمي&zwnj;گيرد، در حالي که &laquo;هفت روز نحس&raquo; اين چيزها را ندارد. طيف کساني که ديده&zwnj;ام آن&zwnj;را خوانده&zwnj;اند گسترده&zwnj;تر از هر کتاب ديگر من است، حتا بيش&zwnj;تر از ترجمه&zwnj;هاي&zwnj;ام. يک تعداد از کساني که حوصله&zwnj;شان نمي&zwnj;آمد هيچ يک از ترجمه&zwnj;هاي من را بخوانند آن&zwnj;را خوانده&zwnj;اند، حتا آن&zwnj;هايي که ادبيات عامه&zwnj;پسند ناب مي&zwnj;خوانند. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">44@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-06T14:41:59+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با محمدحسين محمدي درباره‌ي «تو هيچ گپ نزن»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=43</link>
    <description><![CDATA[<p align="center"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #ff0000">دوست دارم با زبان فارسي جهاني شوم</span><br /></span></p><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman">حسين جاويد &ndash; چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۱۱ اسفند ۸۸</span></p><span /><span style="font-family: Times New Roman">محمدحسين محمدي ـ متولد سال ۱۳۵۴ در شهر مزارشريف ـ اين روزها ديگر در بين اهالي ادبيات در ايران چهره&zwnj;ا&zwnj;ي شناخته&zwnj; شده ا&zwnj;ست؛ يک، دو جين جوايز ريز و درشت براي داستان&zwnj;هاي کوتاه&zwnj;اش به دست آورده و دريافت جايزه&zwnj;ي هوشنگ گلشيري، براي کتاب &laquo;انجيرهاي سرخ مزار،&raquo; و جايزه&zwnj;ي نويسند&zwnj;ه&zwnj;گان و منتقدان مطبوعات، براي رمان &laquo;از ياد رفتن،&raquo; افتخارات&zwnj;اش را تکميل کرده است. نشر چشمه به&zwnj;تازه&zwnj;گي مجموعه&zwnj;داستان جديد محمدي، &laquo;تو هيچ گپ نزن،&raquo; را روانه&zwnj;ي بازار کرده است. اين کتاب ۹ داستان دارد که در حال و هواي آثار قبلي نويسنده هستند. به بهانه&zwnj;ي انتشار &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; با اين نويسنده&zwnj;ي افغانستاني گفت&zwnj;وگويي انجام داده&zwnj;ايم.<br /></span><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman" /></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- آقاي محمدي، جنگ درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اصلي مجموعه&zwnj;ي &laquo;انجيرهاي سرخ مزار&raquo; و رمان کوتاه &laquo;از ياد رفتن&raquo; بود. در مجموعه&zwnj;ي جديدتان، &laquo;تو هيچ گپ نزن،&raquo; هم با تعداد زيادي داستان مواجه&zwnj;ايم که درباره&zwnj;ي جنگ هستند، درواقع، هفت داستان از نه داستان مجموعه. فکر نمي&zwnj;کنيد اين&zwnj;که در همه&zwnj;ي آثارتان با پلا&zwnj;ت&zwnj;هاي مختلف به يک موضوع واحد مي&zwnj;پردازيد مخاطب را اشباع کند و از تاثيرگذاري داستان&zwnj;ها بکاهد؟</u></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">من فکر مي&zwnj;کنم هنوز هم مي&zwnj;توانم از جنگ بنويسم، منتها در اين کتاب سعي کردم بيش&zwnj;تر به حواشي جنگ بپردازم تا خود مساله&zwnj;ي جنگ و درگيري مستقيم. اين حاشيه&zwnj;ها جا براي پرداخت دارد و براي مخاطب هم از خود جنگ جذاب&zwnj;تر است. در &laquo;انجيرها...&raquo; داستان&zwnj;ها در بحبوحه&zwnj;ي جنگ بود، اما داستان&zwnj;هاي اين مجموعه به حاشيه&zwnj;ي جنگ پرداخته&zwnj;اند. مثلن، داستان &laquo;کبک مست،&raquo; يا داستان &laquo;هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم.&raquo; درست است سلاح هم مي&zwnj;بينيم، حتا شليک هم صورت مي&zwnj;گيرد، اما مسائلي که شخصيت&zwnj;ها با آن&zwnj;ها درگير هستند مسائل حاشيه&zwnj;اي جنگ هست، عواقب جنگ در جامعه&zwnj;ي افغانستان. گمان مي&zwnj;کنم جامعه&zwnj;ي افغانستان، و لااقل داستان&zwnj;نويسان افغانستان، در سال&zwnj;هاي آينده رو بياورند به اين نوع ادبيات و نگاه به جنگ. هنوزهم جاي دارد که از جنگ بنويسيم. من اين راه را ادامه خواهم داد، اما در حال حرکت به حاشيه&zwnj;ي جنگ هستم.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- من با شما مخالف&zwnj;ام. در &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; فقط در داستان &laquo;کبک مست&raquo; به&zwnj;طور مستقيم به جنگ نپرداخته&zwnj;ايد و بدون شليک حتا يک گلوله خيلي خوب مصائب جنگ را نشان داده&zwnj;ايد. داستان &laquo;هشت نفر...&raquo; در بطن جنگ مي&zwnj;گذارد. کاراکترهاي آن هم سربازند. شما بر چه پايه&zwnj;اي مي&zwnj;گوييد اين داستان به حاشيه&zwnj;ي جنگ مي&zwnj;پردازد؟</u> </span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">صحنه صحنه&zwnj;ي جنگ است، سرباز هم وجود دارد، اما مساله&zwnj;اي که اين سربازها با آن درگير هستند مسائل حاشيه&zwnj;اي جنگ است. دغدغه&zwnj;ي اين سربازها چيست؟ آيا خود جنگ است؟</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- اگر دغدغه&zwnj;اي غير از جنگ هم دارند، به&zwnj;واسطه&zwnj;ي حضورشان در بطن جنگ است. چنان&zwnj;چه سربازها در خانه&zwnj;شان بودند که آن مسائل را نداشتند. پس نمي&zwnj;شود گفت حاشيه&zwnj;ي جنگ است</u>.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">حاشيه را از اين لحاظ مي&zwnj;گويم که داستان به عواقب جنگ، مسائل ناشي از جنگ مي&zwnj;پرازد، ولو اين&zwnj;که سرباز مسلح است، در سنگر است. مساله و دغدغه&zwnj;ي سرباز جنگ و نيروي مقابل نيست. دغدغه&zwnj;اش چيز ديگري است که جنگ به او تحميل کرده است. مساله&zwnj;ي جنسيت است. يا زن داستان تو هيچ گپ نزن در حاشيه&zwnj;ي جنگ بوده و بعد کشانده شده به خود جنگ. من سعي دارم از متن جنگ فاصله بگيرم. اين موضوع در کارهاي بعدي&zwnj;ام نمود بيش&zwnj;تري خواهد داشت.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- چرا از جنگ جلوتر نيامديد؟ همه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي&zwnj;تان در زمان جنگ&zwnj;هاي داخلي و خشونت&zwnj;هاي طالبان مي&zwnj;گذرد و به زمان پس از طالبان نپرداخته&zwnj;ايد.</u></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">من نمي&zwnj;توانم از دغدغه&zwnj;ي ذهني&zwnj;ام بگريزم. دغدغه&zwnj;ي من اين است و مسائل امروز افغانستان هم به اين جنگ&zwnj;ها ربط پيدا مي&zwnj;کند. اگر بخواهيم به مساله&zwnj;ي امروز نگاهي بکنيم و دلايل&zwnj;اش را کالبدشکافي کنيم، ناچار هستيم اين جنگ را واکاوي کنيم. امروز جامعه&zwnj;ي افغانستان با مسائلي درگير است که از جنگ ناشي شده. ديگر اين&zwnj;که براي حل اين مسائل بايد جنگ قوميتي و مذهبي و نژادي که در افغانستان بود بررسي شود. در ادبيات افغانستان کم&zwnj;تر به اين مسائل پرداخته شده، واگر پرداخته شده، يا خيلي مستقيم بوده يا بسيار شعاري، و به لحاظ ادبيت متن ارزش چنداني نداشته است. ادبيات داستاني مي&zwnj;تواند به&zwnj;گونه&zwnj;اي عميق&zwnj;تر به اين مسائل بپردازد و آن&zwnj;ها را به مردم نشان بدهد تا به آن&zwnj;ها بينديشند. فکر بکنند چرا چون&zwnj;اين اتفاقاتي افتاده است. من هم در بطن جنگ بوده&zwnj;ام و هم از جنگ فاصله داشته&zwnj;ام. به هم&zwnj;اين دليل، مي&zwnj;توانم به جنگ افغانستان با ديد بازتري نگاه کنم. اکثر نويسنده&zwnj;هايي که در بحبوبه&zwnj;ي جنگ بوده&zwnj;اند يک جانبه نگاه کرده&zwnj;اند، يا شعاري. به قول معروف، يا مسلمان بوده&zwnj;اند يا کمونيست، يا طالب و مجاهد بوده&zwnj;اند يا ضدطالب. هيچ&zwnj;وقت به اين جنگ بي&zwnj;طرفانه نگاه نشده بود. نويسنده&zwnj;گان جديد افغانستان تلاش کرده&zwnj;اند که نگاه بي&zwnj;طرفانه را وارد ادبيات افغانستان بکنند، نمونه&zwnj;اش آصف سلطان&zwnj;زاده، حيدر بيگي، و جواد خاوري هستند. اين دوستان توانستند نگاهي بي&zwnj;طرفانه داشته باشند و در ادبيات هم آثارشان مقبول افتاده و با استقبال مواجه شده است. فضا و جهان ذهني من هنوز با زنده&zwnj;گي عادي در افغانستان انس نگرفته. طبعن هر نويسنده&zwnj;اي بايد از مسائلي بنويسد که در ذهن&zwnj;اش ته&zwnj;نشين شده&zwnj;اند و با آن&zwnj;ها زندگي کرده است. من با مسائل و زنده&zwnj;گي جديد افغانستان زنده&zwnj;گي نکرده&zwnj;ام تا بتوانم از آن&zwnj;ها چيزي بنويسم.</span></p><u><span style="font-family: Times New Roman">- در دو داستان &laquo;چلي&raquo; و &laquo;رانا&raquo; سراغ موضوعي غير از جنگ رفته&zwnj;ايد. براي من، به&zwnj;عنوان يک خواننده&zwnj;ي ايراني، اتفاقن اين داستان&zwnj;ها بسيار جذاب بودند، چون، افزون بر جذابيت&zwnj;هاي ادبي&zwnj;شان، تصويري از زنده&zwnj;گي عادي مردم افغانستان، رفتارها، و آداب و رسوم&zwnj; آن&zwnj;ها ارائه مي&zwnj;کنند که ارزش&zwnj;مند است. اما، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که گفتم، اين دست داستان&zwnj;ها کم&zwnj;تر در کتاب&zwnj;هاي شما ديده مي&zwnj;شوند. فکر نمي&zwnj;کنيد جاي جنبه&zwnj;هاي ديگر زنده&zwnj;گي مردم افغان در داستان&zwnj;هاي شما خالي باشد؟</span> </u><p><span style="font-family: Times New Roman">طبعن وقتي يک نويسنده نگاه&zwnj;اش را به يک مساله&zwnj;ي خاص معطوف مي&zwnj;&zwnj;کند ناچار از بعضي مسائل ديگر غافل مي&zwnj;شود. اين اتفاق در داستان&zwnj;هاي من هم افتاده و، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که خودتان اشاره کرديد، بيش&zwnj;تر مسائل جنگ برجسته شده و کم&zwnj;تر مسائل زنده&zwnj;گي روزمره&zwnj;ي افغانستان، اما خوب من اعتقاد دارم که در سي سال گذشته زندگي روزمره&zwnj;ي افغنستان جنگ بوده است!</span></p><u><span style="font-family: Times New Roman">- با توجه به اين&zwnj;که افکار عمومي دنيا متوجه افغانستان است، فکر نمي&zwnj;کنيد اگر شما هم به زباني غير از فارسي داستان بنويسيد، مثل هم&zwnj;وطنان&zwnj;تان خالد حسيني و عتيق رحيمي شهرت جهاني پيدا کنيد؟ چون، بي&zwnj;تعارف، داستان&zwnj;هاي شما از آثار آن&zwnj;ها چيزي کم ندارد.</span> </u><p><span style="font-family: Times New Roman">عقيده دارم اگر بخواهم جهاني بشوم، بايد با هم&zwnj;اين زبان جهاني بشوم. خالد حسيني يا عتيق رحيمي با زبان فارسي جهاني نشدند با زبان انگليسي و فرانسوي شدند، يا اين&zwnj;طور بگويم که انگليسي و فرانسوي اين دو تن را جهاني ساخت. من دوست دارم اگر هم جهاني شدم، با زبان فارسي بشوم. زبان مادري من فارسي&zwnj;ست و من دغدغه&zwnj;ي اين زبان را دارم، چه در افغانستان، چه در ايران، و نمي&zwnj;توانم دغدغه&zwnj;ي خود را رها کنم. اگر من بيايم به انگليسي بنويسم، شايد نتوانم اين مسائل را مطرح کنم. آن&zwnj;چه من بيان مي&zwnj;کنم با زبان فارسي و دغدغه&zwnj;ي مردم افغانستان است. اگر به زبان ديگري بنويسم، دغدغه&zwnj;هاي ديگري مطرح مي&zwnj;شود. خالد حسيني جنبه&zwnj;هايي از افغانستان را نشان داده که متفاوت از جنبه&zwnj;هايي&zwnj;ست که من نشان داده&zwnj;ام. دغدغه&zwnj;هاي عتيق رحيمي به دغدغه&zwnj;هاي من نزديک&zwnj;تر است، اما خوب او به زبان فرانسه مي&zwnj;نويسد. حتا من شنيده&zwnj;ام ايشان گفته من اهل افغانستان نيستم و فرانسوي هستم. با اين حال، هنوز از افغانستان مي&zwnj;نويسد چرا که مخاطب جهاني به افغانستان نظر دارد.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- من از اسم کتاب هم خيلي خوش&zwnj;ام آمد. اين نام، علاوه بر اين&zwnj;که نام يکي از داستان&zwnj;هاي کتاب است، محتواي کل کتاب را شامل مي&zwnj;شود. سپيدخواني دارد. &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; سرنوشت انسان افغان، و به&zwnj;خصوص زن افغان، را نشان مي&zwnj;دهد که هميشه محکوم بوده سکوت کند و حرف نزند.</u></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">اين نام اگر با فضاي داستان&zwnj;ها سنجيده شود، حرف شما را تاييد مي&zwnj;کند. البته اين نام دومي بود که براي مجموعه انتخاب کردم! اول نام &laquo;هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم&raquo; را روي کتاب گذاشته بودم، اما طولاني&zwnj; بود و به ذهن مخاطب ماندگار نبود. ناشر هم پيش&zwnj;نهاد کرد اسم عوض شود. اين شد که &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; را انتخاب کردم که گزينه&zwnj;ي دوم&zwnj;ام بود.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><u>- نثر شما اولين نکته&zwnj;اي است که توجه خواننده را به خود جلب مي&zwnj;کند. اين نثر پر است از لغات و عبارات افغاني. به&zwnj;طوري که خواننده مجبور است براي پيدا کردن معاني واژه&zwnj;ها مدام به لغت&zwnj;نامه&zwnj;ي انتهاي کتاب مراجعه کند. خاطرم هست در گفت&zwnj;وگويي که دو سال پيش با شما داشتم گفتيد که تلاش داريد به سمتي برويد که معناي لغات افغاني در خود متن مشخص باشد و خواننده کم&zwnj;تر نياز پيدا کند که به جست&zwnj;وجوي معناي لغت بپردازد. با وجود اين، حجم لغات&zwnj;نامه&zwnj;ي &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; بسيار بيش&zwnj;تر از هر دو کتاب قبلي&zwnj;&zwnj;ست.</u></span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">من هنوز هم هم&zwnj;آن تلاش را دارم، اين&zwnj;که موفق بوده&zwnj;ام يا نه حرف ديگري است. &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; را پيش از چاپ، بدون واژه&zwnj;نامه، به دوستان ايراني دادم که بخوانند. کساني بودند که انجيرها را خوانده بودند. خوش&zwnj;بختانه، با زبان مشکلي نداشتند و بدون واژه&zwnj;نامه هم با داستان&zwnj;ها ارتباط برقرار کرده بودند. در ادبيات و خصوصن ادبيات داستاني ديگر واژه رکن اصلي نيست. نمي&zwnj;توانيم بگوييم که چون خواننده معناي اين واژه را نفهميد معني کل اثر را نخواهد فهميد. جمله و حتا فراتر از آن متن اهميت دارد و اين&zwnj;که آيا خواننده در کليت متن مفهوم و فضا را مي&zwnj;گيرد يا نه. اين دست من را باز گذاشته که در فکر اين نباشم واژه&zwnj;اي را که به کار مي&zwnj;برم شايد مخاطب ايراني يا مخاطب غيرافغانستاني يا حتا افغانستاني ـ چرا که حوزه&zwnj;هاي جغرافيايي افغانستان هم متفاوت است ـ </span><span style="font-family: Times New Roman">نفهمد. در کتاب تازه&zwnj;ام، که به ناشر سپرده&zwnj;ام، روي&zwnj;کرد جديدي به زبان دارم. زبان از ياد رفتن با زبان انجيرها تفاوت داشت، زبان انجيرها با تو هيچ گپ نزن خيلي نزديکي دارد ـ چون هر دو داستان کوتاه هستند، - اما کار بعدي با کارهاي قبلي متفاوت است. ديگر اين&zwnj;که، من&nbsp; زبان هر داستاني را با توجه به محتوا و شخصيت&zwnj;هاي&zwnj;اش انتخاب مي&zwnj;کنم. اين براي من خيلي مهم است. دغدغه&zwnj;ي من اين زبان است. با هم&zwnj;آن زباني که فکر مي&zwnj;کنم مي&zwnj;نويسم. اگر بخواهم به زبان ديگري بنويسم، فکر نکنم حتا بتوانم بنويسم. </span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">43@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-02T19:27:57+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>روايتي ساده از پيچيده‌گي‌هاي فيزيک</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=30</link>
    <description><![CDATA[<p align="center"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="color: #cc0000">درباره&zwnj;ي &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان:&raquo; مباني فيزيک به روايت &laquo;ريچارد فاينمن&raquo; </span></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">حسين جاويد &ndash; چاپ شده در نشريه&zwnj;ي علمي &laquo;دانش&zwnj;گر&raquo; - شماره&zwnj;ي ۳۸ </span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">فیزیک بنیادی&zwnj;ترین علمی&zwnj;&zwnj;ست که بشر به آن پرداخته است، علمی که گستره&zwnj;ای بسیار بزرگ را دربرمی&zwnj;گیرد، از بررسی ریزترین ذرات موجود تا شناخت که&zwnj;کشان&zwnj;های امتدادیافته تا بی&zwnj;نهایت، از اخترشناسی و زمین&zwnj;شناسی تا زیست&zwnj;شناسی و روان&zwnj;شناسی، و حتا از اقتصاد تا پزشکی. بی&zwnj;شک، انسان بدون پیش&zwnj;رفت در علم فیزیک بسیاری از دست&zwnj;آوردهای ام&zwnj;روزین&zwnj;اش را نداشت و چشم&zwnj;انداز توسعه&zwnj;ی دانش در آینده هم مطلقن در گرو پیش&zwnj;روی هرچه بیش&zwnj;تر علم فیزیک و دست&zwnj;یابی آن به ناشناخته&zwnj;های طبیعت است. مطالعه و درک یافته&zwnj;ها و قوانین فیزیک عمومن برای دانش&zwnj;پژوهان غیرمتخصص، اعم از علاقه&zwnj;مندان مطالعه&zwnj;ی علم و دانش&zwnj;جویان سال&zwnj;های پایین رشته&zwnj;های مرتبط، بسیار دش&zwnj;وار است. این مخاطبان با کتاب&zwnj;هایی سر و کار پیدا می&zwnj;کنند که پر است از فرمول&zwnj;های پیچیده&zwnj;ی ریاضی و مفاهیم دیریاب، و هم&zwnj;این موضوع ممکن است باعث شود تصور آن&zwnj;ها از مطالعه&zwnj;ی فیزیک، به&zwnj;عنوان یک دانش بسیار جذاب، تغییر پیدا کند و دل&zwnj;زده شوند. ریچارد فاینمن، فیزیک&zwnj;دان بزرگ قرن بیستم، نخستین کسی بود که برای حل این معضل چاره&zwnj;ای اندیشید. او تصمیم گرفت فیزیک مقدماتی را به شکلی ساده و با کم&zwnj;ترین استفاده از مفاهیم اولیه، اصطلاحات فنی و ریاضیات به دانش&zwnj;جویان سال&zwnj;های اول و دوم دانش&zwnj;گاه تدریس کند. بیان شوخ&zwnj;طبعانه و خودمانی فاینمن، تسلط او بر شیوه&zwnj;های تدریس و توانایی خارق&zwnj;العاده&zwnj;ی او در تبیین پیچیده&zwnj;ترین مفاهیم فیزیکی با مثال&zwnj;هایی ساده از پدیده&zwnj;های زنده&zwnj;گی روزمره موفقیت بزرگی به همراه داشت و الهام&zwnj;بخش نسلی از دانش&zwnj;جویان در سراسر جهان شد. آن&zwnj;چه فاینمن طی این دوره&zwnj; برای دانش&zwnj;جویان&zwnj;اش مطرح کرد بعدها با نام &laquo;درس&zwnj;های فیزیک فاینمن&raquo; شهرت یافت و ام&zwnj;روزه مقدمه&zwnj;ای جامع بر فیزیک نوین، برای هر علاقه&zwnj;مند این علم، شناخته می&zwnj;شود. بعدها، شش مبحث ساده&zwnj;تر درس&zwnj;های فاینمن که برای عموم مردم هم جذاب و قابل درک است در کتابی باعنوان &laquo;شش قطعه&zwnj;ی آسان&raquo; به چاپ رسید. کتابی که مدتی&zwnj;&zwnj;ست ترجمه&zwnj;ی فارسی آن هم، به همت مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و با هم&zwnj;کاری نشر هرمس، در اختیار دوست&zwnj;داران فیزیک و دانش&zwnj;پژوهان قرار گرفته است. این کتاب شامل فصولی با این عناوین است: &laquo;اتم&zwnj;ها در حرکت،&raquo; &laquo;اصول فیزیک،&raquo; &laquo;رابطه&zwnj;ی فیزیک با علوم دیگر،&raquo; &laquo;پایسته&zwnj;گی انرژی،&raquo; &laquo;نظریه&zwnj;ی گرانش،&raquo; و &laquo;رفتار کوانتومی.&raquo; فاینمن این موضوعات اصلی فیزیک را به&zwnj;صورتی عمدتن کیفی و بدون استفاده از ریاضیات صوری تشریح کرده است. شیوه&zwnj;ی بیان این اعجوبه&zwnj;ی فیزیک به&zwnj;قدری دل&zwnj;نشین و شیرین است که خواننده در هنگام مطالعه&zwnj;ی کتاب احساس می&zwnj;کند که دارد یک رمان جذاب و پرماجرا را می&zwnj;خواند و نه پاره&zwnj;ای از مهم&zwnj;ترین و پیچیده&zwnj;ترین قوانین و مفاهیم فیزیک و روابط علت و معلولی حاکم بر طبیعت را. شاید برای&zwnj;تان عجیب باشد که بدانید شیوه&zwnj;ی ارائه&zwnj;ی مطالب این کتاب تا آن حد لطیف و زیباست که حتا روی احساسات هنرمندان هم تاثیر گذاشته است! &laquo;نادر مشایخی،&raquo; موسیقی&zwnj;دان کشورمان، بر اساس این کتاب قطعه&zwnj;ای با نام &laquo;</span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">six easy piece</span><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span />&raquo; ساخته است که در سال ۲۰۰۷ در وین توسط &laquo;آنالیزه گال&raquo; اجرا شد. خود فاینمن هم عاشق روش&zwnj;های نو در تدریس و سخن&zwnj;رانی بود و با این&zwnj;که جوایز متعددی، از جمله&zwnj;ی جایزه&zwnj;ی نوبل فیزیک سال ۱۹۶۵، را در کارنامه داشت بیش از همه به مدال ارستد برای آموزش که در سال ۱۹۷۲ نصیب&zwnj;اش شد افتخار می&zwnj;کرد. از هم&zwnj;این رو، بارزترین مشخصه&zwnj;ی &laquo;شش قطعه&zwnj;ی آسان&raquo; این است که به ساده&zwnj;گی می&zwnj;توان از تمام موضوعات دیریاب و مهمی که در آن مطرح شده سردرآورد و به شناختی نسبی از علم فیزیک و، فراتر از آن، سازوکارهای طبیعت و پدیده&zwnj;های گوناگون و بعضن بسیار عجیب آن رسید. خود فاینمن طبیعت را به یک بازی شطرنج بزرگ تشبیه کرده است و فیزیک را علمی می&zwnj;داند که در جست&zwnj;وجوی قوانین این بازی است. &laquo;شش قطعه&zwnj;ی آسان،&raquo; به&zwnj;رغم آن&zwnj;که کتاب چندان پرحجمی نیست و تنها ۲۰۰ برگ دارد، داده&zwnj;هایی بسیار فراوان در اختیار مخاطب&zwnj;اش قرار می&zwnj;دهد و او را با بسیاری از قواعد شطرنج طبیعت، هرچند به&zwnj;طور مختصر، آشنا می&zwnj;کند. در فصل &laquo;اتم&zwnj;ها در حرکت&raquo; خواننده با دلایل علمی پاره&zwnj;ای از پدیده&zwnj;هایی که به&zwnj;طور روزمره با آن&zwnj;ها روبه&zwnj;روست آشنا می&zwnj;شود. مثلن، این&zwnj;که بوی گل&zwnj;ها چه&zwnj;طور به مشام ما می&zwnj;رسد، چرا دانه&zwnj;های برف شش&zwnj; ضلعی هستند، فرایند سوختن چه&zwnj;طور اتفاق می&zwnj;افتد، و یا تفاوت ماهوی حالت&zwnj;های گوناگون ماده به چه شکل است. در فصل &laquo;اصول فیزیک&raquo; مطالبی درباره&zwnj;ی پرتوهای مختلف، نظریه&zwnj;ی عدم قطعیت، فیزیک کوانتومی، سازوکار انفجار بمب اتمی و میدان&zwnj;های الکتریکی و مغناطیسی می&zwnj;خوانیم و به شناخت مختصر اما سودمندی درباره&zwnj;ی ذرات گوناگونی که اجزای بنیادی ماده را تشکیل می&zwnj;دهند دست می&zwnj;یابیم. در هم&zwnj;این فصل است که فاینمن به ابهاماتی که درباره&zwnj;ی روابط میان ذرات وجود دارد می&zwnj;پردازد و پیش&zwnj;بینی می&zwnj;کند: &laquo;داریم به درکی از ذرات زیر &ndash; اتمی نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شویم.&raquo; پیش&zwnj;بینی&zwnj;ای که ام&zwnj;روزه با نزدیک&zwnj;بودن آغاز به کار برخورددهنده&zwnj;ی بزرگ هادرون در مرکز سرن و تلاش دانش&zwnj;مندان برای کشف بوزون هیگز فاصله&zwnj;ی چندانی تا به واقعیت پیوستن ندارد. فصول دیگر هم به هم&zwnj;این اندازه روشن&zwnj;گر و البته گیرا هستند. به&zwnj;خصوص فصل &laquo;رابطه&zwnj;ی فیزیک با علوم دیگر&raquo; که از ساده&zwnj;ترین فصل&zwnj;های کتاب است و می&zwnj;توان آن&zwnj;را مفیدترین و پرکشش&zwnj;ترین قسمت کتاب برای عموم خواننده&zwnj;گان دانست، فصلی که اطلاعات جامعی درباره&zwnj;ی شیمی، ارگانیسم&zwnj;های زنده و نحوه&zwnj;ی کار آن&zwnj;ها، مواد تشکیل&zwnj;دهنده&zwnj;ی سلول&zwnj;های موجودات زنده و مکانیسم حیات، و نیز نجوم در بر دارد. مطالعه&zwnj;ی کتاب &laquo;شش قطعه&zwnj;ی آسان&raquo; نوشته&zwnj;ی ریچارد فاینمن هم خواننده را به شناختی از فیزیک و کشفیات این علم درباره&zwnj;ی چرخه&zwnj;ی حیات می&zwnj;رساند و هم قدمی&zwnj;ست برای علاقه&zwnj;مند کردن مخاطبان جوان به علم و تعمیق و تحقیق در شگفتی&zwnj;ها و رازهای پرشمار طبیعت، کتابی که با ترجمه&zwnj;ی روان &laquo;محمدرضا بهاری&raquo; منتشر شده است و می&zwnj;توان آن را از به&zwnj;ترین آثار علمی چاپ &zwnj;شده در سال&zwnj;های اخیر به شمار آورد.<p>&nbsp;</p></span></span></span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">30@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-17T14:45:05+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>