<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-07T02:26:18+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>سيماي يزد در «شمايل تاريک کاخ‌ها»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=72</link>
    <description><![CDATA[<span /><span /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt="شمايل تاريک کاخ&zwnj;ها" src="/upload/content/ShamayeleTaarikeKaakhha.jpg" width="120" align="left" border="0" />&laquo;شمايل تاريک کاخ&zwnj;ها&raquo; آخر اثر داستاني منتشرشده&zwnj;ي &laquo;حسين سناپور&raquo; است. سناپور در اين اثر، برخلاف نوشته&zwnj;هاي قبلي&zwnj;اش ـ &laquo;نيمه&zwnj;ي غايب&raquo; و &laquo;ويران مي&zwnj;آيي&raquo; که اتفاقات دهه&zwnj;ي هفتاد را روايت مي&zwnj;کنند، ـ ديگر به وقايع سياسي و اجتماعي معاصر نپرداخته و با پرشي چندين و چند ساله به گذشته&zwnj;هاي دورتر رفته&zwnj; است، يعني به روزگاران بسيار دور يزد و اصفهان در&nbsp;اعصار قاجاريه و صفويه. کتاب دو داستان بلند دارد، اولي &laquo;آتش&zwnj;بندان&raquo; و ديگري &laquo;شمايل تاريک کاخ&zwnj;ها.&raquo; &laquo;آتش&zwnj;بندان&raquo; محاکاتي&zwnj;ست از زنده&zwnj;گي و تاريخ زرتشتيان يزد، و مملو از تصويرآفريني&zwnj;هاي زيبا از اين شهر باستاني. در &laquo;آتش&zwnj;بندان&raquo; شهر يزد به&zwnj;عنوان يک عنصر داستاني حضور دارد و مدام نقش&zwnj;آفريني مي&zwnj;کند. فضاسازي&zwnj;هاي سناپور از يزد مرا دوباره با خاطرات دوران سربازي&zwnj;ام ـ که مدتي از آن در يزد&nbsp;گذشت - پيوند داد و بدک نديدم زيبايي&zwnj;هاي يزد را از دريچه&zwnj;ي توصيفات سناپور با شما شريک شوم. به خود کتاب هم بعدتر خواهم پرداخت.<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><span style="font-family: Times New Roman">باغ دولت آباد<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="380" alt="باغ دولت آباد" src="/upload/content/450px-Bad_Gir_Yazd_Dolat_Abad.jpg" width="297" align="middle" border="0" />&nbsp;</span></p><span style="font-family: Times New Roman">از ميان درخت&zwnj;ها کمي که جلوتر رفتم عمارت بلند و نورافشان را ديدم. از هر پنجره&zwnj;اش پرتوهاي قرمز، زرد، سبز، يا نارنجي بيرون مي&zwnj;زد. از زير سروهايي بلند و حوضي دراز سردرآوردم. حوض کمي جلوتر از عمارت چندضلعي وسط باغ شروع مي&zwnj;شد و انتهاش خيلي پايين&zwnj;تر توي تاريکي گم مي&zwnj;شد...هر گوشه&zwnj;اش ورودي و پنجره&zwnj;هايي بود به قد يک آدم. در طبقه&zwnj;ي بالا هم باز هم&zwnj;آن&zwnj;طور پنجره&zwnj;هاي چوبي چسبيده به هم بود با شيشه&zwnj;هاي رنگي و با شکل&zwnj;هايي خورشيدي و مخروطي و منشوري. و بالا سر عمارت ستون آجري چهارگوش و بلند و دودکش&zwnj;مانند بادگير بود که چند برابر سروها بالا رفته بود و در آن آخر شکاف&zwnj;هايي عمودي در کنار هم داشت که هر کدام نزديک قد يک آدم بود.<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman">آتش&zwnj;کده&zwnj;ي ورهام</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="299" alt="آتش&zwnj;کده&zwnj;ي ورهام يزد" src="/upload/content/800px-Yazd_fire_temple.jpg" width="400" align="middle" border="0" />&nbsp;</span></p><span style="font-family: Times New Roman">بر فراز ديوارها پيش از همه نقش بزرگ فروهر را روي پيشاني ساختمان ديدم و قلب&zwnj;ام شروع کرد به تندتر زدن. پيرمرد نقش فروهر فقط نيم&zwnj;رخ&zwnj;اش پيدا بود و آن هم دور و با چشماني فروافتاده... ساختمان آتش&zwnj;کده هم مثل همه&zwnj;ي ساختمان&zwnj;هاي قديمي وسط حياط بزرگي بود و جلوش حوض بزرگي، که اما مثل حوض&zwnj;هاي باغ&zwnj;هاي ايراني مستطيلي نبود و بيضوي بود. اطراف&zwnj;اش هم باغچه&zwnj;هايي و درخت&zwnj;هاي سبز و قهوه&zwnj;اي کاج&zwnj;هاي بلند تهران و چند درخت ديگر مثل بيد. پير فرزانه&zwnj;ي فروهر بال&zwnj;هاي آبي&zwnj; آجري&zwnj;اش را در دو سوي پيشاني ساختمان پهن کرده بود و حلقه&zwnj;ي وصل&zwnj;اش را بالاتر از بام و در پهنه&zwnj;ي آسمان، رو به يک&zwnj;سو، نگه داشته بود.<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><p dir="rtl"><span style="font-family: Times New Roman">مسجد جامع</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="380" alt="مسجد جامع يزد" src="/upload/content/559px-YazdJameMosque.jpg" width="297" align="middle" border="0" />&nbsp;</span></p><span style="font-family: Times New Roman">با دوربين&zwnj;ام از مناره&zwnj;هاي خيلي بلند سر در مسجد جامع و کاشي&zwnj;کاري&zwnj;هاي پر از نقش&zwnj;هاي اسليمي و حروف عربي، که همه بر زمينه&zwnj;اي از رنگ لاجوردي بود، عکس گرفتم... تک و توکي گردش&zwnj;گرهاي ايراني ديگر هم بودند که بيش&zwnj;تر به گروه ما توجه داشتند و کم&zwnj;تر مجذوب بناي مسجد بودند. شايد چون در اصفهان يا شهرهاي ديگر گنبد و مناره&zwnj;هاي بزرگ&zwnj;تر و کاشي&zwnj;کاري&zwnj;اي زيباتري ديده بودند. اما به هر حال براي من و بيش&zwnj;تر اعضاي گروه محراب و گنبد بلند مسجد جامع، و به&zwnj;خصوص نقش&zwnj;هاي پيچ و تابي کاشي&zwnj;هايي که در عين شباهت از هم متفاوت بودند، زيبا بود. براي من که مي&zwnj;دانستم معبدهاي زرتشتي پس از سلطه&zwnj;ي اسلام ديگر همه&zwnj;گي کوتاه و ساده ساخته شده بودند، نه مثل معبد باستاني آناهيتا در همدان يا معبد کنگاور و آتش&zwnj;کده&zwnj;ي شيز، جلوه&zwnj;ي مسجد جامع و سردر بلندش بيش&zwnj;تر مرعوب&zwnj;کننده و گيج&zwnj;کننده بود. &nbsp;<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><span style="font-family: Times New Roman">آب&zwnj;انبار پنج&zwnj;بادگيره&zwnj;ي اميرچخماق<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="300" alt="آب انبار پنج بادگيره" src="/upload/content/800px-Gym.jpg" width="400" align="middle" border="0" />&nbsp;</span></p><span style="font-family: Times New Roman">گروه قرار بود برود به سوي زورخانه که تا چند ده سال پيش از بزرگ&zwnj;ترين آب&zwnj;انبارهاي شهر بود با پنج بادگير که کارشان خنک کردن آن همه آبي بود که مي&zwnj;گفتند زماني بخش زيادي از مردم شهر ازش استفاده مي&zwnj;کرده&zwnj;اند.<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><span style="font-family: Times New Roman">برج سکوت<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="300" alt="برج سکوت يا دخمه&zwnj;ي سکوت" src="/upload/content/800px-Tower_of_silence.jpg" width="400" align="middle" border="0" />&nbsp;</span></p><span style="font-family: Times New Roman">پياده که شدم، برج&zwnj;ها را زير نور آفتاب ديدم. دو تا بودند، خاکي و پهن، هر کدام روي تپه&zwnj;اي بلند، و به فاصله&zwnj;ي پنج شش دقيقه راه از هم...در باور زرتشتي&zwnj;ها، که به&zwnj;دينان هم به&zwnj;شان مي&zwnj;گفتند، جسد را ناپاک مي&zwnj;دانستند و چون نمي&zwnj;خواستند با آن زمين را، که يکي از عناصر چهارگانه است، آلوده کنند، به جاي دفن کردن، در معرض آفتاب مي&zwnj;گذاشتندش، يا حتا در معرض خورده&zwnj;شدن توسط پرنده&zwnj;گان و حيوانات ديگر.<br /></span><p><span style="font-family: Times New Roman" /></p><span /><span /><span style="font-family: Times New Roman">*</span><span /><span /><span style="font-family: Times New Roman"> &nbsp;&laquo;شمايل تاريک کاخ&zwnj;ها&raquo; را نشر چشمه سال گذشته به چاپ رساند و اخيرن چاپ دوم&zwnj;اش به بازار عرضه شده است. عکس&zwnj;ها را از ويکي&zwnj;پدياي فارسي برداشته&zwnj;ام.</span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">72@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-09-02T15:40:01+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«از چهارده ساله‌گی می‌ترسم،» یکی از به‌ترین آثار داستانی سال ۸۸</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=61</link>
    <description><![CDATA[<span style="font-family: Times New Roman"><img height="218" alt="از چهارده ساله&zwnj;گی می&zwnj;ترسم" src="/upload/content/14.jpg" width="169" align="left" border="0" />خیلی از داستان&zwnj;هایی که در سال&zwnj;های اخیر در ایران منتشر شده&zwnj;اند، اعم از رمان و مجموعه&zwnj;داستان، کار &laquo;نویسنده&zwnj;های زورکی&raquo;ست! یعنی آدم&zwnj;هایی که استعداد، خلاقیت و علم نوشتن را ندارند اما به هر ضرب و زوری هست چهار تا دیالوگ در دهان دو تا شخصیت گذاشته&zwnj;اند و داستانی نوشته&zwnj;اند. &laquo;حسن محمودی&raquo; اما جوهر نوشتن دارد. او یکی از به&zwnj;ترین داستان&zwnj;نویسان پس از انقلاب است. داستان&zwnj;های او تمامی ویژه&zwnj;گی&zwnj;های یک داستان جذاب مدرن را دارند و در عین حال &laquo;مکانیکی&raquo; نشده&zwnj;اند و از یک سلسله عناصر داستانی صرف فراتر می&zwnj;روند. روایت&zwnj;های او از حجم انبوهی کشمکش و مواد خام داستانی تشکیل شده&zwnj;اند و پخته&zwnj;گی قلم نویسنده&zwnj;ای کارکشته را یدک می&zwnj;کشند.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;از چهارده ساله&zwnj;گی می&zwnj;ترسم&raquo; سومین مجموعه&zwnj;داستان حسن محمودی&zwnj;ست. از این نویسنده پیش از این دو مجموعه&zwnj;ی &laquo;وقتی آهسته حرف می&zwnj;زنیم، المیرا خواب است&raquo; و &laquo;یکی از زن&zwnj;ها دارد می&zwnj;میرد&raquo; منتشر شده بود. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">داستان&zwnj;های &laquo;از چهارده ساله&zwnj;گی می&zwnj;ترسم&raquo; به هم&zwnj;آن سبک ویژه&zwnj; وشناس&zwnj;نامه&zwnj;دار حسن محمودی نوشته شده&zwnj;اند. زمان روایت زمان حال است و با فلش&zwnj;بک&zwnj;ها و فلش&zwnj;فورواردهای فراوان اند&zwnj;ک&zwnj;اندک قصه قد می&zwnj;کشد و گام به گام خواننده را با خود هم&zwnj;راه می&zwnj;کند. پلات&zwnj;های داستان&zwnj;ها پلات&zwnj;هایی فوق&zwnj;العاده جذاب&zwnj;اند و هم&zwnj;زمان از عدم قطعیتی سود می&zwnj;برند که آن&zwnj;ها را از داستان&zwnj;های خطی و تک&zwnj;بعدی به داستان&zwnj;های چندوجهی و منشوروار بدل می&zwnj;سازند. غالب آن&zwnj;ها در فضایی جادویی و خیالی می&zwnj;گذرند و ذهنیت در آن&zwnj;ها مهم&zwnj;تر از عینیت است. کاراکترها و نشانه&zwnj;های مشابه، هم&zwnj;چون خطی نامرئی، داستان&zwnj;ها را به هم پیوند داده&zwnj;اند و باعث شده&zwnj;اند علاوه بر هویت مستقل تک تک داستان&zwnj;ها مجموعه کلیتی واحد و تاثیرگذارتر داشته باشد.<br />محمودی قصه&zwnj;&zwnj;های کلاسیک را به خوبی می&zwnj;شناسد و با میراث قصه&zwnj;گویی ایرانی آشناست. او سنت را با مدرنیته پیوند داده و سبکی غیرقابل تقلید آفریده است. محمودی به&zwnj;راحتی حتا یک ماجرای ساده را، ماجرای قتل یک مرد به دست یک دختر تازه&zwnj;بالغ، که هر روز مشابه&zwnj;اش در روزنامه چاپ می&zwnj;شود، به داستانی خواندنی بدل می&zwnj;کند. بعضی از داستان&zwnj;های کوتاه کتاب، مثل &laquo;سی&zwnj;در،&raquo; &laquo;قول و قرار،&raquo; و &laquo;ناخن&zwnj;ها و آواز&raquo; بی&zwnj;گمان می&zwnj;توانند در فهرست به&zwnj;ترین داستان&zwnj;های کوتاه چاپ شده پس از انقلاب اسلامی جایی برای خود باز کنند. <br /></span><span style="font-family: Times New Roman">حرف درباره&zwnj;ی این کتاب بسیار است اما ترجیح می&zwnj;دهم گفتنی&zwnj;های دیگر و جزیی&zwnj;تر را در یادداشتی مستقل بپروانم.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">من اکثر کارهای چاپ&zwnj;شده در سال ۸۸ را خوانده&zwnj;ام. به&zwnj;نظر من، &laquo;از چهارده ساله&zwnj;گی می&zwnj;ترسم،&raquo; اگر به&zwnj;ترین مجموعه&zwnj;داستان منتشرشده&nbsp; در این سال نباشد، دست&zwnj;کم در گروه سه مجموعه&zwnj;ی برتر سال ۸۸ قرار می&zwnj;گیرد. به همه&zwnj;ی کتاب&zwnj;خوان&zwnj;ها توصیه می&zwnj;کنم به جای آن&zwnj;که پول&zwnj;شان را خرج خریدن کتاب&zwnj;های صد من یک غاز کنند و سوهان روح بخرند، &laquo;از چهارده ساله&zwnj;گی می&zwnj;ترسم&raquo; حسن محمودی را تهیه کنند و از مطالعه&zwnj;ی هشت داستان ناب لذت ببرند.<br /></span><span style="font-family: Times New Roman">با محمودی قرار گذاشته بودم که با هم گفت&zwnj;وگویی درباره&zwnj;ی این کتاب برای روزنامه&zwnj;ی &laquo;بهار&raquo; انجام دهیم. بهار توقیف شد و متاسفانه باز ما ادبیاتی&zwnj;های مطبوعاتی، که کاری به سیاست نداریم، چوب سیاست را خوردیم. کاش یک روزنامه&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی فرهنگ و هنر، با اسپانسر قوی، داشتیم و بی&zwnj;دغدغه فعالیت می&zwnj;کردیم. فرصت را غنیمت می&zwnj;دانم و از دوست خوب&zwnj;ام &laquo;احسان عابدی،&raquo; که با او یک هم&zwnj;کاری هرچند کوتاه اما لذت&zwnj;بخش در گروه فرهنگ و هنر روزنامه&zwnj;ی بهار داشتم، تشکر می&zwnj;کنم. بهار هم به خاطره&zwnj;ی همه&zwnj;ی روزنامه&zwnj;هایی که در این سال&zwnj;ها در آن&zwnj;ها یادداشت نوشته&zwnj;ایم پیوست.<br /></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">61@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-21T16:46:14+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>احضار «ارواح مرطوب جنگلي!»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=59</link>
    <description><![CDATA[<span /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="130" alt="ارواح مرطوب جنگلي" src="/upload/content/arvaah.jpg" width="110" align="left" border="0" />&laquo;محسن حکيم&zwnj;معاني&raquo; و من خدمت سربازي&zwnj;مان را در مکان&zwnj;هاي مشابهي گذرانده&zwnj;ايم: ابتدا در پادگان آموزشي ولي&zwnj;عصر اردکان (در يزد) و سپس در پادگان&zwnj;هاي پدافند هوافضاي سپاه (در تهران)، البته با يک فاصله&zwnj;ي هشت، نه ساله! اين را هم&zwnj;آن ابتدا که &laquo;ارواح مرطوب جنگلي&raquo; را دست گرفتم و داستان اول آن، &laquo;هميشه سرباز،&raquo; را خواندم فهميدم. بعد که حکيم&zwnj;معاني را ديدم و با او درباره&zwnj;ي کتاب&zwnj;اش گفت&zwnj;وگو کردم، در حاشيه، از خاطرات سربازي و آدم&zwnj;هاي مشترکي که مي&zwnj;شناختيم هم سخن گفتيم. بعضي&zwnj;ها بازنشسته شده بودند و بعضي&zwnj;ها در زمان سربازي من ترفيع درجه گرفته بودند. مثلن، &laquo;حافظي&raquo; ـ که محسن گفت ماجراي داستان &laquo;مرگ را بنگر&raquo; را از او شنيده است ـ از افسري جز به افسري ارشد رسيده بود و شده بود &laquo;سرگرد حافظي.&raquo; ديگر هم فرمانده&zwnj;ي گروهان نبود و مسئوليت تربيت بدني پادگان را به عهده داشت. خلاصه، اين&zwnj;که مطالعه&zwnj;ي اولين کتاب داستان &laquo;محسن حکيم&zwnj;معاني&raquo; براي من از دو جهت لذت&zwnj;بخش بود، اول خواندن داستان&zwnj;ها و ديگر يادآوري خاطره&zwnj;هاي آن پادگان تک&zwnj;افتاده در دل کوير.</span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&nbsp;</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right">&nbsp;<span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">محسن حکيم&zwnj;معاني را همه به&zwnj;عنوان روزنامه&zwnj;نگار مي&zwnj;شناسند اما او سال&zwnj;هاست که داستان مي&zwnj;نويسد، به گفته&zwnj;ي خودش: پانزده سال. در اين سال&zwnj;ها او نوشته اما منتشر نکرده و حالا احساس کرده است که بايد از شر اين داستان&zwnj;هاي منتشرنشده خلاص شود تا بتواند با خيال آسوده&zwnj;تري روي طرح&zwnj;هايي که در دست نوشتن دارد تمرکز کند. حاصل اين فکر چاپ مجموعه&zwnj;داستان &laquo;ارواح مرطوب جنگلي&raquo;ست که در سي و چهار ساله&zwnj;گي نويسنده منتشر شده و سيزده داستان کوتاه دارد. اين داستان&zwnj;ها از لحاظ سبک نوشتن، فرم، درون&zwnj;مايه&zwnj; و پلا&zwnj;ت&zwnj;، و حتا ضعف و قدرت، با هم اختلاف زيادي دارند و به&zwnj;خوبي مي&zwnj;شود فهميد که حاصل دوره&zwnj;هاي مختلفي هستند. مجموعه هم داستان&zwnj;هاي خوب دارد، مثل &laquo;هميشه سرباز،&raquo; &laquo;قلعه&raquo; و &laquo;ارواح مرطوب جنگلي،&raquo; و هم داستان&zwnj;هاي خيلي ضعيف، مثل&zwnj; &laquo;مرگ مولف و مولفه و تاليف&raquo; و &laquo;ابرهاي صورتي بر زمينه&zwnj;ي سياه.&raquo; به&zwnj;طور کلي، محسن حکيم&zwnj;معاني ظاهرن خيلي علاقه داشته که درو&zwnj;ن&zwnj;مايه&zwnj;هاي ارزش&zwnj;مندي را در پس اتفاقات لايه&zwnj;ي بيروني داستان&zwnj;ها بگنجاند، اما به نظر من گاهي اوقات نشانه&zwnj;ها کافي نبوده&zwnj;اند و گاهي اوقات بسيار واضح و مشخص. اين است که بعضي داستان&zwnj;ها کليشه&zwnj;اي شده&zwnj;اند و بعضي&zwnj;ها آن&zwnj;قدر ابهام دارند که خواننده موفق نمي&zwnj;شود به سطوح ديگر روايت راه پيدا کند. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">حکيم&zwnj;معاني آن&zwnj;جا که واقع&zwnj;گرايي را کنار مي&zwnj;گذارد موفق&zwnj;تر است. مثلن، در داستان&zwnj;هاي &laquo;ارواح مرطوب جنگلي،&raquo; &laquo;عصا،&raquo; و &laquo;خروس&zwnj;هاي گم&zwnj;شده&zwnj;ي باباحبيب.&raquo; داستان&zwnj;هاي غيررئاليستي او لايه&zwnj;هاي معناشناختي و عدم&zwnj;تعيني دارند که به&zwnj;هيچ&zwnj;عنوان در داستان&zwnj;هاي رئاليستي نويسنده ديده نمي&zwnj;شود. داستان&zwnj;هاي غيررئال، بيش و کم، گفتمان&zwnj;هاي گوناگوني را بازآفريني مي&zwnj;کنند، در حالي که داستان&zwnj;هاي واقع&zwnj;گرا معمولن داستان&zwnj;هايي هستند که نشانه&zwnj;هاي آشنايي&zwnj;زدا که به آن&zwnj;ها تشخص و ارزش ببخشد ندارند و در به&zwnj;ترين حالت بازآفريني ناموفق نمونه&zwnj;هاي معروف مشابه&zwnj;شان در تاريخ ادبيات هستند. حکيم&zwnj;معاني نتوانسته به زبان و يک فرم مناسب و شناسنامه&zwnj;دار دست يابد. </span></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">هم&zwnj;آن&zwnj;طور که اشاره کردم، داستان&zwnj;هاي &laquo;ارواح مرطوب جنگلي&raquo; غالبن متعلق به سال&zwnj;هايي هستند که نويسنده&zwnj;شان جوان&zwnj;تر و خام&zwnj;دست&zwnj;تر بوده. اين است که نبايد آن&zwnj;&zwnj;ها را مبناي قضاوت قرار داد. بايد منتظر ماند تا داستان&zwnj;هاي کوتاه جديدتر و نيز رمان&zwnj;هاي حکيم&zwnj;معاني منتشر شوند و آن&zwnj;گاه به بررسي دقيق&zwnj;تر فراز و فرودهاي او در کار نوشتن پرداخت. </span></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">بدون آن&zwnj;که قصد يکي به نعل و يکي به ميخ کوبيدن داشته باشم، بايد بگويم که داستان&zwnj;هاي کتاب، در هم&zwnj;اين شکل فعلي، هم براي مخاطب عادي جذابيت دارند و مي&zwnj;توانند چند ساعت لذت&zwnj;بخش را براي او به ارمغان بياورند. </span></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;ارواح مرطوب جنگلي&raquo; را نشر &laquo;ققنوس&raquo; با قيمت ۱۹۰۰ تومان به بازار فرستاده است. گفت&zwnj;وگوي من و محسن حکيم&zwnj;معاني درباره&zwnj;ي اين مجموعه&zwnj;داستان به&zwnj;زودي در سايت &laquo;هزار کتاب&raquo; منتشر خواهد شد. در اين&zwnj; گفت&zwnj;وگو مفصل&zwnj;تر به مباحث مطرح&zwnj;شده در اين يادداشت پرداخته شده است.</span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">59@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-15T15:22:10+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«نمي‌توانم به تو فکر نکنم سيما،» حرکت «محمد حسيني» به سمت ساده‌نويسي</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=51</link>
    <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span style="font-family: Times New Roman"><img height="191" alt="حسيني" src="/upload/content/Hoseini.jpg" width="140" align="left" border="0" />&laquo;محمد حسيني&raquo; از زحمت&zwnj;کشان ادبيات در ايران است. او ابتدا در نشر ققنوس کار مي&zwnj;کرد و حالا هم مدتي&zwnj;ست که کارمند نشر ثالث شده و به&zwnj;عنوان اديتور براي چاپ و انتشار کتاب&zwnj;هاي نويسنده&zwnj;ها و مترجم&zwnj;ها تلاش مي&zwnj;کند. حسيني البته پيش از هر چيز يک نويسنده است. &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; جديدترين کتابي&zwnj;ست که از او منتشر شده. پيش از اين، حسيني چهار کتاب چاپ کرده بود که دو تاي آن&zwnj;ها داستان و دو تاي ديگر آثار تحقيقي بودند: &laquo;ريخت&zwnj;شناسي قصه&zwnj;هاي قرآن&raquo; (۸۲)، &laquo;يکي از هم&zwnj;اين روزها ماريا&raquo; (۸۴)، &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه،&raquo; (۸۴)، و &laquo;به دنبال فردوسي&raquo; (۸۷).</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">رمان &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; موفق شد جايزه&zwnj;ي هوشنگ گلشيري و جايزه&zwnj;ي پکا را، براي به&zwnj;ترين رمان سال ۸۴، کسب کند و شايد هم&zwnj;اين مساله باعث شده که منتقدان و خواننده&zwnj;گان با نگاه ويژه&zwnj;اي سراغ کار جديد محمد حسيني بروند و سطح توقع&zwnj;ها کمي بالا باشد. &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; شامل هشت داستان کوتاه است، داستان&zwnj;هايي که هيچ يک بيش&zwnj;تر از ده صفحه نيستند و کل حجمي که گرفته&zwnj;اند ۷۵ صفحه&zwnj; است.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">در &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما،&raquo; خبري از پيچيده&zwnj;گي نسبي &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; نيست و ويژه&zwnj;گي بارز داستان&zwnj;ها ساده&zwnj;گي آن&zwnj;هاست. پلات&zwnj;ها خطي و سرراست هستند و نثر هم ـ به غير از نثر داستان &laquo;شرح بر آن نقاش&raquo; ـ نثري&zwnj;ست شسته&zwnj;رفته و بدون بازي&zwnj;هاي زباني. شايد نويسنده در اين کار عمدي داشته و مي&zwnj;خواسته با حرکت به سمت ساده&zwnj;نويسي مخاطبان بيش&zwnj;تري را با نوشته&zwnj;هاي&zwnj;اش پيوند بدهد.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">تنوع پلات&zwnj;ها ديگر نکته&zwnj;اي&zwnj;ست که در اين مجموعه&zwnj;داستان ديده مي&zwnj;شود. هر يک از هشت داستان مجموعه ماجرايي متفاوت از داستان&zwnj;هاي ديگر، کاراکترها و قصه&zwnj;ي جدا، و مضمون خاص خود را دارد. داستان &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; بن&zwnj;مايه&zwnj;اي سياسي را مي&zwnj;پروراند، &laquo;شرح بر آن نقاش&raquo; جنگ را دست&zwnj;مايه قرار داده، &laquo;و باز به هم&zwnj;اين ساده&zwnj;گي&zwnj;ست&raquo; راوي قصه&zwnj;ي يک عشق است، و هم&zwnj;چون&zwnj;اين&zwnj;اند باقي داستان&zwnj;ها.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">راست&zwnj;اش، به نظر من، &laquo;نمي&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سيما&raquo; پيش&zwnj;رفت قابل توجهي را در کارنامه&zwnj;ي نويسنده&zwnj;ي ميان&zwnj;سال&zwnj;اش نشان نمي&zwnj;دهد. من رمان &laquo;آبي&zwnj;تر از گناه&raquo; را خيلي بيش&zwnj;تر دوست داشتم و شايد، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که گفتم، اين رمان انتظار ما را از اثر بعدي نويسنده کمي بالا برده بود.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">با این حال، اگر داستان ایرانی را پی&zwnj;گیری می&zwnj;کنید و حوصله و وقت خواندن کتاب&zwnj;های طولانی را ندارید، شاید این کتاب پیش&zwnj;نهاد مناسبی باشد. ناشر آن نشر ثالث است و بهای&zwnj;اش ۱۸۰۰ تومان.</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA" /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">پرداختن مفصل&zwnj;تر به &laquo;نمی&zwnj;توانم به تو فکر نکنم سیما&raquo; بماند برای گفت&zwnj;وگوی من با محمد حسینی که پس از تعطیلات عید در روزنامه&zwnj;ی بهار منتشر خواهد شد.</span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">51@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-29T20:09:04+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>سفري دوباره به سرزمين خرافات با «عروس بيد»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=49</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="190" alt="عروس بيد" src="/upload/content/aros-e-beed.jpg" width="140" align="left" border="0" />در آخرين ماه&zwnj;هاي سال گذشته، نشر &laquo;آموت&raquo; کتاب جديد دوست عزيز من &laquo;يوسف علي&zwnj;خاني&raquo; را به بازار فرستاد که &laquo;عروس بيد&raquo; نام دارد و شامل ۱۰ داستان کوتاه است. در هم&zwnj;اين ابتداي يادداشت، بايد بگويم که &laquo;عروس بيد&raquo; يکي از به&zwnj;ترين مجموعه&zwnj;داستان&zwnj;هاي ايراني بود که پارسال خواندم. &laquo;عروس بيد&raquo; در ادامه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي مجموعه&zwnj;هاي قبلي نويسنده، يعني &laquo;قدم&zwnj; به خير مادربزرگ من بود&raquo; (۱۳۸۲) و &laquo;اژدهاکشان،&raquo; (۱۳۸۶) نوشته شده و مي&zwnj;توان گفت سه کتاب اخير به&zwnj;نوعي يک تريلوژي را شکل مي&zwnj;دهند، تريلوژي&zwnj;اي که در روستاي خرافه&zwnj;زده&zwnj; و وهم&zwnj;آلود &laquo;ميلک&raquo; مي&zwnj;گذرد. جالب اين&zwnj;جاست که انگار مخاطبان هم از داستان&zwnj;هاي ـ به اصطلاح ـ &laquo;آپارتماني&raquo; دل&zwnj;زده&zwnj;اند و فضاهاي اين&zwnj;چون&zwnj;ايني را بيش&zwnj;تر دوست مي&zwnj;دارند. در حالي که اکثر مجموعه&zwnj;داستان&zwnj;هاي سال&zwnj;هاي اخير در چاپ اول در جا زده&zwnj;اند، و يا به زحمت تجديدچاپ شده&zwnj;اند، کارهاي يوسف علي&zwnj;خاني از استقبال خوبي برخوردار بوده و &laquo;اژدهاکشان&raquo; به چاپ چهارم و &laquo;قدم به خير&raquo; به چاپ سوم رسيده است.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">در هر داستان &laquo;عروس بيد&raquo; ما با ماجرايي مربوط به يکي از اهالي ميلک مواجه مي&zwnj;شويم. اين ماجراها رنگ و بويي از خيال و وهم دارند و در عين آن&zwnj;که فراواقعي به نظر مي&zwnj;رسند عريان&zwnj;ترين واقعيات زنده&zwnj;گي گروهي از مردم يک منطقه&zwnj;ي دورافتاده را به نمايش مي&zwnj;گذارند. خرافات مهم&zwnj;ترين عنصر شکل&zwnj;دهنده&zwnj;ي اين داستان&zwnj;هاست. مردم ميلک باورها و آيين&zwnj;هايي خرافي دارند که به شدت به آن&zwnj;ها پاي&zwnj;بندند. بعضي چيزها را مقدس و بعضي را نحس مي&zwnj;دانند. به امام&zwnj;زاده&zwnj;اي که در روستاي کوچک&zwnj;شان واقع است نيز احترام خاصي مي&zwnj;گذارند و به او معجزات و قدرت&zwnj;هاي خاصي نسبت مي&zwnj;دهند. اين امام&zwnj;زاده در اکثر داستان&zwnj;ها نقش ايفا مي&zwnj;کند، گاه يک مکان بسيار مهم براي رخ&zwnj;دادن پلات داستان است و گاه کارکردي بنيادي&zwnj;تر از يک مکان صرف دارد. هم&zwnj;اين خرافات هستند که اتمسفر ويژه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي يوسف علي&zwnj;خاني را شکل داده&zwnj;اند. <span style="color: black">اين داستان&zwnj;ها غالبن المان&zwnj;هاي فراواقعي، مانند آن&zwnj;چه در داستان&zwnj;هاي رئاليسم جادويي امريکاي لاتين مي&zwnj;بينيم، ندارند. با اين حال، بر اثر تسلط فضاي خرافه و باورهاي غيرواقعي، پس&zwnj;زمينه&zwnj;اي از وهم و خيال مي&zwnj;گيرند و خواننده را بين واقعيت و دروغ در نوسان نگه مي&zwnj;دارند. داستان&zwnj;هاي &laquo;پنجه،&raquo; &laquo;رتيل،&raquo; و &laquo;جان&zwnj;قربان&raquo; از به&zwnj;ترين نمونه&zwnj;هاي اين نوع روي&zwnj;کرد هستند. در اين داستان&zwnj;ها کسي با ملحفه به آسمان نمي&zwnj;رود و زنده&zwnj;گي جريان طبيعي خودش را طي مي&zwnj;کند. اين تصورات غيرواقعي ميلکي&zwnj;هاست که يک اتفاق طبيعي را از جادويي&zwnj;ترين و دورترين جنبه&zwnj;ي ممکن تفسير مي&zwnj;کند. مثلن، در داستان &laquo;جان قربان&raquo; سقوط طبيعي جان&zwnj;قربان، که بر اثر بي&zwnj;احتياطي&zwnj;اش در بالارفتن از درخت توت براي چيدن برگ&zwnj;هاي آن رخ داده، به مقدس بودن درخت و انتقام اما&zwnj;م&zwnj;زاده از کسي که حرمت درخت نظرکرده را حفظ نمي&zwnj;کند ربط داده مي&zwnj;شود. فقط خود داستان &laquo;عروس بيد&raquo; است که کاملن ماوراطبيعي&zwnj;ست و مي&zwnj;توان آن&zwnj;را در رديف داستان&zwnj;هاي رئاليسم جادويي قرار داد.</span></span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">بسياري از کساني که درباره&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي يوسف علي&zwnj;خاني نوشته&zwnj;اند از اين داستان&zwnj;ها به&zwnj;عنوان داستان&zwnj;هاي اقليمي نام برده&zwnj;اند، اما به گمان من آن&zwnj;ها کاملن به خطا رفته&zwnj;اند. آثار علي&zwnj;خاني ارزش اقليمي ندارند يا اگر دارند، اين ارزش در مقابل ارزش&zwnj;هاي تکنيکي و داستاني آن&zwnj;ها بسيار کم&zwnj;رنگ است. ميلک ـ با اين&zwnj;که نام يک روستاي واقعي در نزديکي قروين است ـ يک شهر خيالي&zwnj;ست، ناکجاآباد است. وقايعي که در آن مي&zwnj;گذرند هم سرشارند از تخيلات نويسنده. پس نمي&zwnj;توان اين داستان&zwnj;ها را اقليمي دانست و براي&zwnj;شان ارزش جامعه&zwnj;شناختي يا فولکلوريک قائل شد. حتا زبان اين داستان&zwnj;ها يک زبان جعلي&zwnj;ست که نويسنده با استفاده از زبان ويژه&zwnj;ي آن منطقه آفريده و زباني&zwnj; نيست که گويش&zwnj;ور واقعي و بيروني داشته باشد.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; color: black; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">مرگ و مير و کوچ اهالي روستا که در &laquo;قدم به خير...&raquo; و &laquo;اژدهاکشان&raquo; هم ديده مي&zwnj;شد در &laquo;عروس بيد&raquo; بسيار بيش&zwnj;تر است. در اکثر داستان&zwnj;ها روايتي از مرگ يا کوچ يکي از اهالي ميلک را شاهد هستيم و در &laquo;پير بي&zwnj;بي،&raquo; آخرين داستان کتاب، مي&zwnj;بينيم که ميلک ديگر تقريبن خالي از سکنه شده است. البته نگران نباشيد! قرار نيست داستان&zwnj;هاي ميلکي&zwnj;ها تمام شود. آن&zwnj;طور که يوسف به من گفت، داستان&zwnj;هاي بعدي او به سرگذشت ميلکي&zwnj;هايي که به قزوين و تهران کوچ کرده&zwnj;اند خواهد پرداخت!</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">داستان&zwnj;هاي يوسف علي&zwnj;خاني من را به ياد داستان&zwnj;هاي زنده&zwnj;نام &laquo;غلام&zwnj;حسين ساعدي&raquo; و آن شاه&zwnj;کار بي&zwnj;بديل&zwnj;اش &laquo;عزاداران بيل&raquo; مي&zwnj;اندازد. اميدوارم روزي يوسف بتواند کتابي بنويسد که تا اين پايه ماندگار، خواندني و بي&zwnj;نقص باشد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">درباره&zwnj;ي مجموعه&zwnj;داستان &laquo;عروس بيد&raquo; گفت&zwnj;وگويي با &laquo;يوسف علي&zwnj;خاني&raquo; انجام داده&zwnj;ام که پس از تعطيلات نوروزي در روزنامه&zwnj;ي بهار منتشر خواهد شد. در اين گفت&zwnj;وگو جزيي&zwnj;تر به مسائل مطرح&zwnj;شده در يادداشت حاضر پرداخته شده است. </span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">49@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-22T18:43:15+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«مرگ يزدگرد،» گزارشي نو از واقعه‌اي کهن</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=37</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="169" alt="yazdgerd" src="/upload/content/yazdgerd.jpg" width="112" align="left" border="0" />يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني بود. او در سال ۶۳۲ ميلادي بر اريکه&zwnj;ي قدرت نشست و ديهيم فرمان&zwnj;روايي ايران&zwnj;زمين را بر سر گذاشت. هرچند دولت او دولت مستعجل نبود اما بخت&zwnj; ياري&zwnj;اش نکرد و گرفتار حمله&zwnj;ي اعراب شد. او در اين جنگ شکست سختي خورد و، آن&zwnj;چون&zwnj;آن&zwnj; که تاريخ گواهي مي&zwnj;دهد، در نزديکي مرو به آسيايي پناه برد و آن&zwnj;جا آسيابان براي تصاحب جامه&zwnj;ها و جواهرات&zwnj;اش او را کشت. در نظر اول، شايد اين اتفاق بار دراماتيک چنداني نداشته باشد. به نظر مي&zwnj;آيد خيلي سخت است که بتوان از دل اين ماجراي تاريخي يک اثر ادبي ماندگار بيرون کشيد، اما اين کاري&zwnj;ست که &laquo;بهرام بيضايي&raquo; انجام داده و موفق شده است يزدگرد سوم را از اعماق تاريخ به صفحات کتاب، صحنه&zwnj;ي تئاتر و سکانس&zwnj;هاي سينما بکشاند و تحسين چند نسل از علاقه&zwnj;مندان هنرهاي نمايشي و فرهنگ&zwnj;دوستان را برانگيزد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;مرگ يزدگرد،&raquo; که نمايش&zwnj;نامه&zwnj;اي تک&zwnj;پرده&zwnj;اي&zwnj;ست، از لحظه&zwnj;اي مي&zwnj;آغازد که جسد شاه بر ميانه&zwnj;ي آسيا افتاده است و آسيابان، هم&zwnj;سر و دختر او و نيز چند تن از کارگزاران و نزديکان يزدگرد دور پيکرش ايستاده&zwnj;اند. اين کارگزاران سردار، موبد، سرکرده و سرباز هستند و از وابسته&zwnj;گان و قدرت&zwnj;منداني&zwnj;اند که پادشاه را در آخرين گريز هم&zwnj;راهي مي&zwnj;کرده&zwnj;اند. آن&zwnj;ها در ميانه&zwnj;ي راه يزدگرد را گم مي&zwnj;کنند و زماني به آسيا مي&zwnj;رسند که پيکر خونين آخرين فرمان&zwnj;رواي ساساني در ميان تاريکي و نموري ساختمان نيمه&zwnj;ويران آسيا از هراس چيره&zwnj;گي تازيان و فرجام نامشخص خود رها شده است. سردار و موبد در هم&zwnj;آن مکان به محاکمه&zwnj;ي آسيابان و خانواده&zwnj;اش مي&zwnj;نشينند تا سپس با خيالي آسوده آن&zwnj;ها را به پادافره&zwnj;ي قتل يزدگرد به چوبه&zwnj;ي دار و تنور داغ بسپارند. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">آسيابان و خانواده&zwnj;اش منکر قتل يزدگرد مي&zwnj;شوند و بر بي&zwnj;گناهي خود اصرار دارند، طوري که موبد و سردار را نيز به شک و ترديد مي&zwnj;اندازند. سرتاسر نمايش&zwnj;نامه روايت آسيابان و زن و دختر او از ماجراي حضور شاه در خانه&zwnj;ي&zwnj;شان و نحوه&zwnj;ي مرگ اوست. آن&zwnj;چه اين واقعه&zwnj;ي تاريخي را دراماتيزه کرده و آن را تا سطح يک شاه&zwnj;کار بالا برده عدم قطعيتي&zwnj;ست که در پلات اثر وجود دارد. روايت&zwnj;ها متناقض و متفاوت&zwnj;اند و هر دم حقيقتي را دروغ مي&zwnj;انگارند و دروغي را حقيقت مي&zwnj;نمايانند. آسيابان، زن، و دختر چندين و چند بار داستان را تغيير مي&zwnj;دهند و روايتي تازه ارائه مي&zwnj;کنند. اين روايت&zwnj;ها نه تنها موبد و سردار که خواننده&zwnj;گان را هم به نتيجه&zwnj;ي قطعي و حقيقت محض ره&zwnj;نمون نمي&zwnj;شوند، و اين نه تنها يک ويژه&zwnj;گي فرمي مدرن و ستودني&zwnj;ست که درون&zwnj;مايه&zwnj;ي ناب و تفکربرانگيز اثر را نيز در خود مستتر دارد. اگر بخواهم از داستان&zwnj;هاي خارجي مثال بياورم، مي&zwnj;توانم بگويم که شگرد &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; شباهت فراواني به شگرد داستان معروف &laquo;در جنگل،&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريونوسوکه آکوتاگاوا،&raquo; دارد. آن داستان هم نمونه&zwnj;ي اعلاي چيزي&zwnj;ست که &laquo;باختين&raquo; پلي&zwnj;فوني مي&zwnj;ناميد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">باري، پلي&zwnj;فوني &laquo;مرگ يزدگرد،&raquo; با توجه به زمينه&zwnj;ي تاريخي اين اثر، علاوه بر جذابيت&zwnj;هاي روايي، درون&zwnj;مايه&zwnj;اي فوق&zwnj;العاده را نيز پرورانده است. آسيابان و زن و دختر او هر دم بر طبلي مي&zwnj;کوبند. گاه مدعي مي&zwnj;شوند که يزدگرد خودکشي کرده، گاه مي&zwnj;گويند که او را به فرمان غير قابل سرپيچي خود کشته&zwnj;&zwnj;اند، سپس او را ريژورزي تصوير مي&zwnj;کنند که به ناموس آسيابان دست&zwnj;درازي کرده و به مکافات اين گناه نابخشودني مجازات شده، و در پايان اصولن منکر مي&zwnj;شوند که جسد متعلق به يزدگرد است و، با انکار گفته&zwnj;هاي قبلي&zwnj;شان، مي&zwnj;گويند که پيکر خون&zwnj;آلود کالبد آسيابان است و پادشاه، براي اين&zwnj;که از تازيان مخفي بماند، او را کشته و خود به جامه&zwnj;ي او در آمده است. همه&zwnj;ي اين روايت&zwnj;ها با جزيياتي باورپذير مطرح مي&zwnj;شوند و مخاطب را به شک مي&zwnj;اندازند که کدام&zwnj;يک دروغ&zwnj;اند و کدام&zwnj;يک راست. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">در خلال اين روايت&zwnj;ها، سرکرده جمله&zwnj;اي را به زبان مي&zwnj;آورد که بايد آن را شاه&zwnj;کليد راه&zwnj;يابي به درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اثر دانست. او مي&zwnj;گويد: &laquo;تاريخ را پيروزشده&zwnj;گان مي&zwnj;نويسند.&raquo; درواقع، مي&zwnj;توان عدم تعيني که در پلات &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; ديده مي&zwnj;شود را شرحي بر هم&zwnj;اين يک جمله دانست. درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اثر تشکيک بر حقيقت است. هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد و مي&zwnj;توان هزاران روايت و قرائت از واقعيت داشت. آن&zwnj;چه نوع نگاه به يک حقيقت و بازآفريني آن&zwnj;را معين مي&zwnj;کند، منافعي&zwnj;ست که در زمان&zwnj;ها و مکان&zwnj;هاي مختلف تغيير مي&zwnj;کند. تاريخ&zwnj; را پيروزها نوشته&zwnj;اند و اگر روزگاري ورق بازگردد، شکست&zwnj;خورده&zwnj;گان دي&zwnj;روز و پيروزان ام&zwnj;روز روايتي نو خواهند نوشت و چه بسيار حقيقت&zwnj;ها که کتمان يا عيان شوند. نبايد فريب تاريخ را خورد. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;مرگ يزدگرد&raquo; را نشر &laquo;روشن&zwnj;گران و مطالعات زنان&raquo; منتشر و در سال&zwnj;هاي مختلف تجديد چاپ کرده است. اين اثر براي اولين بار و آخرين بار، از يکم مهر تا بيستم آبان ۱۳۵۸، با نقش&zwnj;آفريني &laquo;سوسن تسليمي،&raquo; &laquo;مهدي هاشمي،&raquo; &laquo;ياسمن آرامي،&raquo; &laquo;امين تارخ،&raquo; &laquo;محمود به&zwnj;روزيان،&raquo; &laquo;کريم اکبري،&raquo; و &laquo;يعقوب شکوري&raquo; اجرا شد. در سال ۱۳۶۰ هم نسخه&zwnj;ي سينمايي آن با سرمايه&zwnj;ي شبکه&zwnj;ي دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران ساخته شد که، متاسفانه، به دلايلي ـ از جمله بي&zwnj;حجابي بازي&zwnj;گران زن ـ به نمايش عمومي درنيامد. </span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="50" alt="feed" src="/upload/content/feed.jpg" width="50" align="right" border="0" />لطفن، مشترک فيد کتابلاگ شويد تا آسان و هميشه مطالب را بخوانيد. <p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><a href="/xml/blogs.xml.php">http://www.ketablog.ir/xml/blogs.xml.php</a></span></span></p></span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">37@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-24T17:51:33+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«چه کردند نام‌وران،» سرگذشت طنزآميز شماري از نوابغ، جنايت‌کاران و شيادان!</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=8</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman"><img height="179" alt="چه کردند نام&zwnj;وران" src="/upload/content/Namvaran.jpg" width="140" align="left" border="0" /></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /></span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">&nbsp;<span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /></span></span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"> <span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">در غرب، دنباله&zwnj;نويسي براي داستان&zwnj;هاي بزرگ سابقه&zwnj;اي دراز دارد و روي&zwnj;داد رايجي&zwnj;ست. بسياري از اين کپي&zwnj;برداري&zwnj;ها به فارسي برگردان شده&zwnj;اند و، به احتمال زياد، اين&zwnj;ور و آن&zwnj;ور به چشم شما هم خورده&zwnj;اند، کتاب&zwnj;هايي مانند &laquo;ادامه&zwnj;ي بي&zwnj;نوايان&raquo; يا &laquo;ادامه&zwnj;ي بر باد رفته.&raquo; اين&zwnj;ها را خود غربي&zwnj;ها نوشته&zwnj;اند و خودشان هم از روي دست خودشان تقليد کرده&zwnj;اند، اما اتفاق جالب اين&zwnj;جاست که هر از چند گاه شاهد کتاب&zwnj;هايي هستيم که نويسنده&zwnj;هاي ايراني به زبان فارسي در ادامه&zwnj;ي بعضي از کتاب&zwnj;هاي خارجي مي&zwnj;نويسند! شماري از اين اقتباس&zwnj;ها و تکمله&zwnj;ها چندان موفق از آب درنمي&zwnj;يايند ـ مثل دنباله&zwnj;اي که &laquo;مصطفا اسلاميه&raquo; با&zwnj;عنوان &laquo;بازگشت گرگور سامسا&raquo; بر &laquo;مسخ&raquo; نوشته است ـ اما گاهي هم بخت با نويسنده يار است و نوشته&zwnj;اي مي&zwnj;آفريند که شانه به شانه&zwnj;ي اثر اصلي حرکت مي&zwnj;کند و براي دوست&zwnj;داران آن اثر تجديد خاطره&zwnj;ي شيريني&zwnj;ست با کتاب مورد علاقه&zwnj;ي&zwnj;شان؛ </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;کاوه ميرعباسي&raquo; از زمره&zwnj;ي هم&zwnj;اين کتاب&zwnj;هاست.</span></span></span></span></span></span></p><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">کاوه ميرعباسي را همه&zwnj;ي ما با ترجمه&zwnj;هاي خوبي که سال&zwnj;هاي سال از نويسنده&zwnj;ها و نوشته&zwnj;هاي نام&zwnj;دار خارجي چاپ کرده مي&zwnj;شناسيم، کارهايي مثل &laquo;خاطره&zwnj;ي دل&zwnj;برکان غم&zwnj;گين من&raquo; و &laquo;زنده&zwnj;ام که روايت کنم،&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;گابريل گارسيا مارکز،&raquo; &laquo;ناديا،&raquo; شاه&zwnj;کار &laquo;آندره برتون،&raquo; &laquo;سايه&zwnj;ي گيوتين&raquo; و &laquo;مسافري که با ستاره&zwnj;ي شمال آمد،&raquo; نوشته&zwnj;هاي پليسي &laquo;ژرژ سيمنون،&raquo; &laquo;تصاوير زيبا،&raquo; کار &laquo;سيمون دو بوار،&raquo; &laquo;اولريکا،&raquo; چند داستان کوتاه از &laquo;بورخس،&raquo; و ... . گويا، تازه&zwnj;گي&zwnj;ها ميرعباسي ترجمه را کنار گذاشته و به گود نويسنده&zwnj;گي وارد شده است. &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; از نخستين دست&zwnj;پخت&zwnj;هاي اوست و از آن&zwnj;جا که &laquo;سالي که نکوست، از بهارش پيداست،&raquo; به نظر نمي&zwnj;رسد که اين تغيير جاي&zwnj;گاه خيلي هم به ضرر ميرعباسي باشد و چه بسا که او نويسنده&zwnj;ي معروفي هم بشود!</span></span></span></span></span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"> </span></span></span></span></span><span style="font-size: small"><span style="font-size: small"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><p><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">براي اين&zwnj;که آش تعريف و تمجيدم از &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; خيلي شور نشود، بگذاريد اول بزرگ&zwnj;ترين عيب آن را بگويم و بعد بروم سراغ شيرين&zwnj;کاري&zwnj;هاي&zwnj;اش! بي&zwnj;شک، حرفه&zwnj;اي&zwnj;تر&zwnj;ها با ديدن نام کتاب دريافته&zwnj;اند که کار ميرعباسي دنباله&zwnj;ي چه کتابي&zwnj;ست؛ &laquo;چون&zwnj;اين کنند بزرگان&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ويل کاپي،&raquo; با ترجمه&zwnj;ي &laquo;نجف دريابندري&raquo; کبير! کار ويل کاپي شامل </span><span style="font-size: 11pt">قطعاتي&zwnj;ست طنزآميز درباره&zwnj;ي ۱۲ شخصيت&zwnj; معروف تاريخي: خوفو، پريکلس، اسکندر کبير، هانيبال، کلئوپاترا، نرون، آتيلا، کريستف کلمب،</span><span /><span style="font-size: 11pt"><span /> </span><span style="font-size: 11pt">لوکرتزيا بورجا، فردريک کبير، کاترين کبير و پطر کبير. سرگذشت و شاه&zwnj;کارهاي اين، به</span><span /><span style="font-size: 11pt"><span /> </span><span style="font-size: 11pt">اصطلاح، بزرگان تاريخ به زباني طنزآميز بيان و حماقت&zwnj;ها و رذالت&zwnj;هاي&zwnj;شان با</span><span /><span style="font-size: 11pt"><span /> </span><span style="font-size: 11pt">زباني شيرين روايت مي&zwnj;شود، &zwnj;طوري که پيش نمي&zwnj;آيد صفحه&zwnj;اي را بخوانيد و</span><span /><span style="font-size: 11pt"><span /> </span><span style="font-size: 11pt">لب&zwnj;خندي نزنيد. ميرعباسي نام کار، سوژه و شيوه&zwnj;ي روايي ويل کاپي را وام گرفته اما دريغ از يک خط اشاره به اين موضوع در سراسر کتاب. &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; خواندني&zwnj;ست اما اوريژينال نه! دنباله&zwnj;ي کتاب ديگري&zwnj;ست و به پاس&zwnj;داشت حقوق مصنف و مترجم کتاب اصلي مي&zwnj;بايست اشاره&zwnj;ي روشني به اين موضوع مي&zwnj;شد تا خواننده&zwnj;هاي جوان&zwnj;تر و عام کتاب هم بدانند ماجرا چيست.</span></span></p><p><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman">بگذريم. کتاب ميرعباسي دو بخش دارد:&zwnj; &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; و &laquo;اين مردمان خبيث.&raquo; در بخش نخست بيوگرافي ده شخصيت بزرگ تاريخي و ادبي با بياني شيرين و خنداننده نوشته شده. اين زنده&zwnj;گي&zwnj;نامه&zwnj;ها پاي در واقعيت دارند اما چاشني خيال&zwnj;پردازي&zwnj; هم به آن&zwnj;ها افزوده شده. به&zwnj;قول نويسنده، &laquo;نصف بيش&zwnj;تر مطالب اين کتاب خالي&zwnj;بندي&zwnj;ست!&raquo; و هم&zwnj;اين است که حاصل کار طنزهايي&zwnj;ست خواندني و سرگرم&zwnj;کننده. ده شخصيت بخش اول کتاب&zwnj; اين&zwnj;ها هستند: کنفسيوس، هرودوت، ارشميدس، مارکو پولو، لئوناردو داوينچي، ملکه اليزابت، لويي چهاردهم، مري شلي ـ نويسنده&zwnj;ي رمان &laquo;فرانکنشتاين،&raquo; - ويلهلم ريچارد واگنر ـ موسيقي&zwnj;پيشه&zwnj;ي آلماني ـ و ولاديمير ماياکوفسکي. </span></span><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman">بخش دوم کتاب به شخصيت&zwnj;هاي نزديک&zwnj;تر به زمان ما اختصاص دارد، و آن هم چه &laquo;شخصيت&raquo;هايي! دزد، جاني، کلاش! خلاصه آن&zwnj;که جمع خبيث&zwnj;ترين، و البته زيرک&zwnj;ترين، کساني که روي کره&zwnj;ي زمين زيسته&zwnj;اند جمع است. اين بخش از کتاب به پاره&zwnj;اي از مهم&zwnj;ترين جنايت&zwnj;ها و فريب&zwnj;کاري&zwnj;هاي تاريخي و کساني که آن&zwnj;ها را مرتکب شده&zwnj;اند مي&zwnj;پردازد. اکثر اين اتفاقات في&zwnj;نفسه نه تنها با مزه نيستند که بسيار غم&zwnj;انگيز و دل&zwnj;خراش&zwnj;اند. هنر نويسنده اين&zwnj;جاست که از زوايه&zwnj;اي نو به اين روي&zwnj;دادها نگريسته و کاري کرده که خواننده&zwnj;اش بتواند با خواندن اين ماجراها قهقهه بزند! البته به&zwnj;شرطي که نگوييد طنزنويس&zwnj;ها آدم&zwnj;هاي سنگ&zwnj;دلي هستند! در اين بخش ماجراي کلاه&zwnj;برداري که برج ايفل را به دو نفر فروخت، مرداني که با فروختن جنازه&zwnj;ها به يک پزشک حسابي پول به جيب مي&zwnj;زدند، &laquo;جان وين گينسي&raquo; ـ ملقب به &laquo;دلقک قاتل&raquo; ـ&nbsp;که آبروي &laquo;جان وين&raquo; اصلي را برد، مردي که با ده&zwnj;ها زن ازدواج کرد و اموال&zwnj;شان را بالا کشيد، نويسنده&zwnj;اي که با يک بيوگرافي جعلي از &laquo;هاورد هيوز&raquo; حسابي انتشارات &laquo;مک&zwnj; گراهيل&raquo; را سرکيسه کرد، و تني چند از ديگر عزيزان کلاه&zwnj;بردار و شياد را مي&zwnj;خوانيد!</span></span></span></span></p></span></span><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt"><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman">هرچند بعضي از قسمت&zwnj;هاي کتاب کم&zwnj;تر با&zwnj;مزه&zwnj;اند، روي هم رفته قلم ميرعباسي موفق است. کمک&zwnj;گرفتن از يک ويراستار مي&zwnj;توانست غلط&zwnj;هاي نگارشي و ويرايشي نه&zwnj;چندان پرشمار کتاب را هم بزدايد و حاصل کار را مقبول&zwnj;تر به مخاطب عرضه کند، که خوب، متاسفانه اين اتفاق رخ نداده. </span></span></span></span></span><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt"><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt"><span style="font-family: Times New Roman">همه&zwnj;ي&zwnj;&zwnj; ما سوژه&zwnj;ها&zwnj;ي کافي براي غصه&zwnj;خوردن داريم اما بهانه&zwnj;&zwnj;هاي خنديدن&zwnj; غنيمت&zwnj;اند. &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; يکي از هم&zwnj;اين بهانه&zwnj;هاي کوچک است که اين روزها روي پيشخان کتاب&zwnj;فروشي&zwnj;ها نشسته. کتابي&zwnj;ست که با ذائقه&zwnj;هاي گوناگون هم&zwnj;ساز است و بعيد است کسي از خواندن&zwnj;اش پشيمان شود. نشر &laquo;افق&raquo; اين کتاب را در ۱۷۵ برگ چاپ و با بهاي ۳۵۰۰ تومان به بازار کتاب عرضه کرده است. </span></span></p></span></span></span></span></span></span>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">8@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2009-12-03T19:06:45+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>