<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-09T20:06:15+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>«دماغ،» چهار داستان «ريونوسوکه آکوتاگاوا» با ترجمه‌ي «احمد شاملو»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=20</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-family: Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><img height="196" alt="دماغ" src="/upload/content/Damagh.jpg" width="140" align="left" border="0" />اگر از من بخواهيد به&zwnj;ترين داستان&zwnj;هاي کوتاهي را که در عمرم خوانده&zwnj;ام اسم ببرم، بي&zwnj;شک در ليست&zwnj;ام نام داستان &laquo;در جنگل&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريونوسوکه آکوتاگاوا&raquo; هم وجود دارد. پلات اين داستان قتل و هتک حرمتي&zwnj;ست که توسط يک راه&zwnj;زن انجام مي&zwnj;شود اما آن&zwnj;چه در اين داستان واجد اهميت است نه موضوع که شيوه&zwnj;ي روايت و نحوه&zwnj;ي ارائه&zwnj;ي ماجرا به خواننده است. داستان راويان مختلفي دارد: هفت راوي که سه نفر از آن&zwnj;ها کاراکترهاي اصلي درگير در ماجرا هستند، يعني راه&zwnj;زن، مرد مقتول و هم&zwnj;سر مرد مقتول. هر يک از شخصيت&zwnj;ها روايت خود را از چگونه&zwnj;گي ماجرا و نحوه&zwnj;ي وقوع قتل و تجاوز بازگو مي&zwnj;کنند. اين روايت&zwnj;ها، و به&zwnj;طور ويژه روايت سه کاراکتر کليدي، با هم متفاوت و متناقض است. پس از پايان داستان نه تنها راز آن گشوده نشده که خواننده با چند معما مواجه است و اطلاعات نه&zwnj;چندان روشني در اختيار دارد که کليد هيچ يک از قفل&zwnj;هاي داستان&zwnj; نيستند. درواقع، اين داستان واجد نوعي &laquo;چندآوايه&zwnj;گي&raquo; (</span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">Polyphony</span><span /><span /><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span /><span />) باختيني&zwnj;ست که به موجب آن هيچ ديدگاهي در داستان بر ساير ديدگاه&zwnj;ها برتري ندارد و &laquo;بازي آزادانه&zwnj;ي گفتمان&zwnj;هاي گوناگون&raquo; متن را از تک&zwnj;صدايي نجات داده و به برداشت&zwnj;هاي کثرت&zwnj;گرايانه&zwnj; از آن ياري مي&zwnj;رساند.</span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"> </span></span></p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">نويسنده&zwnj;ي ژاپني اين داستان براي فارسي&zwnj;زبانان هم شناخته شده هست و هم نيست! هست، چون از نزديک به نيم قرن پيش آثارش به فارسي ترجمه و منتشر شده، آثاري که چند کتاب مستقل و تعدادي داستان کوتاه در جنگ&zwnj;هاي مختلف را در برمي&zwnj;گيرد، و نيست، چون هنوز خيلي&zwnj;ها نامي از او نشنيده&zwnj;اند و حتا اهالي ادبيات هم، آن&zwnj;چون&zwnj;آن که شايسته است، متوجه او نبوده&zwnj;اند. </span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman" /></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">از نوشته&zwnj;هاي ريونوسوکه آکوتاگاوا که به فارسي ترجمه شده&zwnj;اند من اين&zwnj;ها را در کتاب&zwnj;خانه&zwnj;ام دارم: &laquo;پرده&zwnj;ي جهنم،&raquo; ترجمه&zwnj;ي &laquo;جلال بايرام&raquo; &ndash; &laquo;نشر نيلوفر،&raquo; (۱۳۷۴) &laquo;دماغ،&raquo; ترجمه&zwnj;ي احمد شاملو &ndash; نشر &laquo;مرواريد،&raquo; (۲۵۳۵) داستان کوتاه &laquo;کوهستان پاييزي،&raquo; چاپ شده در مجموعه&zwnj;اي به هم&zwnj;اين نام &ndash; نشر &laquo;نيلا،&raquo; (۱۳۸۱) ترجمه&zwnj;ي &laquo;آرتوش بوداقيان&raquo; از داستان ذکرشده با نام &laquo;کوه پاييز،&raquo; چاپ شده در &laquo;داستان&zwnj;هاي کوتاه جهان ام&zwnj;روز&raquo; &ndash; نشر &laquo;سرواد،&raquo; (۱۳۷۸) و دو داستان کوتاه با نام&zwnj;هاي &laquo;راشومون&raquo; و &laquo;در جنگل&raquo; چاپ شده در مجموعه&zwnj;&zwnj;ي &laquo;ماه عسل آفتابي،&raquo; ترجمه&zwnj;ي &laquo;سيمين دانش&zwnj;ور&raquo; &ndash; نشر &laquo;رواق.&raquo; (۱۳۶۲) </span></span></p></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">به گمان من، آکوتاگاوا از مهم&zwnj;ترين نويسنده&zwnj;گان&zwnj; آسيايي و يکي از به&zwnj;ترين داستان&zwnj;نويسان دنياست و جا دارد بيش&zwnj;تر به دوست&zwnj;داران ادبيات شناسانده شود. از هم&zwnj;اين رو، شما را دعوت مي&zwnj;کنم که اگر تاکنون اثري از اين نويسنده&zwnj;ي پيش&zwnj;روي ادبيات معاصر&nbsp;ژاپن&nbsp;نخوانده&zwnj;ايد، به&zwnj;عنوان نخستين گام، کتاب &laquo;دماغ&raquo; او را بخريد و بخوانيد. نشر &laquo;مرواريد&raquo; اين کتاب را در سال جاري بازنشر کرده است. </span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;دماغ&raquo; چهار داستان کوتاه دارد، و به تعبيري سه داستان کوتاه و يک نمايش&zwnj;نامه. من به اين دليل خوش&zwnj;تر دارم اين نمايش&zwnj;نامه را هم &laquo;داستان&raquo; بنام&zwnj;ام که بيش از آن&zwnj;که به نوشته&zwnj;اي براي تئاتر شباهت داشته باشد به داستاني مي&zwnj;ماند که بر اساس ديالوگ نوشته شده است. &laquo;دماغ،&raquo; &laquo;با باد چرخيده،&raquo; &laquo;سوسانوئو، جنگ&zwnj;آور پير،&raquo; و &laquo;گنج چهارم&raquo; نام اين داستان&zwnj;ها هستند. </span></span></p></span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">اتمسفر و روايت داستان&zwnj;هاي آکوتاگاوا بسيار ويژه است، ترکيبي از افسانه و اسطوره، و راوي ماجراهايي از سرزمين کهن ژاپن. با اين حال، به&zwnj;طرز حيرت&zwnj;انگيزي مدرن مي&zwnj;نمايند. انگار از دريچه&zwnj;ي ام&zwnj;روز به ماجرايي که قرن&zwnj;ها پيش، در عصر امپراتورهاي شکوه&zwnj;مند سرزمين آفتاب تابان، اتفاق افتاده نگاهي انداخته&zwnj;&zwnj;اي. زباني هم که احمد شاملو براي ترجمه&zwnj;ي اين داستان&zwnj;ها انتخاب کرده زباني آرکائيک و، بيش و کم، آهنگين است، شبيه به نثر کلاسيک فارسي. اين است که فضاي داستان&zwnj;ها به خوبي پرداخته شده و خواننده را در ارتباط&zwnj;گيري ياري مي&zwnj;رساند. </span></span><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman"><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">خود &laquo;دماغ&raquo; از به يادماندني&zwnj;ترين داستان&zwnj;هايي&zwnj;ست که تاکنون خوانده&zwnj;ام، داستاني که، به تعبير &laquo;ايتالو کالوينو،&raquo; تصوير مرکزي قدرت&zwnj;مندي دارد. &laquo;زنچي&raquo; راهب ميان&zwnj;سالي&zwnj;ست&nbsp;با دماغي بسيار بزرگ: &laquo;زائده&zwnj;ي درازي که پنج انگشت طول داشت و سر و ته&zwnj;اش به يک ميزان کلفت بود و از بالاي لب فوقاني به زير چانه مي&zwnj;رسيد. آدم را در نظر اول به اين فکر مي&zwnj;انداخت که سوسيسي از ميان صورت راهب سبز شده است.&raquo; اين دماغ باعث خجالت و دردسر فراوان زنچي&zwnj;ست. سال&zwnj;هاي سال حتا براي لحظه&zwnj;اي از نظر او&nbsp;دور نشده و راه&zwnj;هاي مختلفي را براي کوچک&zwnj;کردن آن آزموده است. سرانجام، بخت او مي&zwnj;گويد و يکي از دستورالعمل&zwnj;ها، که حکيمي چيني آن&zwnj;را تجويز کرده، کارگر مي&zwnj;افتد. دماغ زنچي کوچک مي&zwnj;شود و او زنده&zwnj;گي تازه&zwnj;اي را مي&zwnj;آغازد. پس از چندي مي&zwnj;بيند که دماغ متناسب جديد او بيش از دماغ زمخت و مضحک پيشين مورد توجه و تمسخر مردم است. کار تا آن&zwnj;جا پيش مي&zwnj;رود که زنچي حسابي از دست اين دماغ جديد کلافه مي&zwnj;شود و ديگر تحمل آن&zwnj;را ندارد. شبي بي&zwnj;خوابي به سراغ&zwnj;اش مي&zwnj;آيد و فردا روز مي&zwnj;بيند که دماغ&zwnj;اش به شکل سابق بازگشته است، اتفاقي که شادي و رضايت فراوان زنجي را به دنبال دارد. شايد بتوان دو درون&zwnj;مايه&zwnj;ي پررنگ در اين داستان ديد. نخست، تکيه بر حفظ هويت، و دوم، آن&zwnj;چه خود آکوتاگاوا در&nbsp;انتهاي داستان به روشني بيان مي&zwnj;کند: &laquo;به هنگام شوربختي ديگران همه با ما هم&zwnj;دردي مي&zwnj;کنند. چون&zwnj;اين نيست؟ اما چندان که از ميدان نبرد با زنده&zwnj;گي پيروزمند درآمديم و توانستيم بي&zwnj;نوايي را به زانو درآوريم و به نوايي برسيم هم&zwnj;آن کسان که هم&zwnj;دردان روزگار تيره&zwnj;بختي ما بوده&zwnj;اند در خود احساس تاسفي مي&zwnj;کنند و چه بسيار که راهي مي&zwnj;جويند تا بار ديگر ما را به بي&zwnj;نوايي پيشين بازگردانند.&raquo; اين داستان، افزون بر مضامين و درون&zwnj;مايه&zwnj;هايي که مي&zwnj;پروراند، روايتي بسيار جذاب و دل&zwnj;نشين دارد و از به ياد ماندني&zwnj;ترين داستان&zwnj;هاي کوتاه دنياست. </span></span></p></span></span><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">&laquo;با باد چرخيده&raquo; داستاني&zwnj;ست شبيه به داستان&zwnj;هاي اساطيري &laquo;خورخه لوييس بورخس،&raquo; داستاني که به ايمان و کفر مي&zwnj;پردازد و تلاش شيطان براي تسخير روح انسان را حکايت مي&zwnj;کند. &laquo;سوسانوئو، جنگ&zwnj;آور پير&raquo; داستاني&zwnj;ست شبيه به حکايت&zwnj;هاي &laquo;هزار و يک شب.&raquo; نقل زنده&zwnj;گي سوسانوئو، شاه&zwnj;زاده&zwnj;ي آسمان&zwnj;ها، که به زمين فرود مي&zwnj;آيد و حکومتي شکل مي&zwnj;دهد. در اوج غرور و موفقيت به عزلت&zwnj;نشيني روي مي&zwnj;آورد و با دخترش در گوشه&zwnj;اي از اقيانوس سکنا مي&zwnj;گزيند. مرد جواني از راه دريا به جزيره&zwnj;ي خلوت آن&zwnj;ها راه مي&zwnj;يابد و دل از دختر او مي&zwnj;ربايد و خود او را نيز در فنون مختلف جنگ&zwnj;آوري شکست مي&zwnj;دهد. دوراني تمام شده و روزگاري تازه آغاز گشته است. سوسانوئو چاره&zwnj;اي جز گردن نهادن به اين واقعيت ندارد. &laquo;گنج چهارم&raquo; هم داستان پيروزي عشق بر سه گنج بزرگ است: &laquo;صندل&zwnj;هاي هزار فرسنگ،&raquo; &laquo;جبه&zwnj;ي غيبي،&raquo; و &laquo;شمشير پولادشکن.&raquo; چهار داستان که&nbsp;به افسانه&zwnj;هاي قديمي ماننده&zwnj;اند و تا مدت&zwnj;ها در جايي از حافظه&zwnj;ي خواننده باقي مي&zwnj;مانند. </span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">چاپي که من از &laquo;دماغ&raquo; دارم، چاپ دوم &ndash; ۲۵۳۵، تنها ۸۵ برگ دارد. با وجود اين، اين کتاب از آن&zwnj; آثاري نيست که خواننده آن را دست بگيرد و يک نفس تا انتها بخواند. هر داستان، هر پاراگراف، و هر جمله را بايد مزه&zwnj;مزه کرد تا هم به درک عميق&zwnj;تري از آن رسيد و هم لذت مطالعه&zwnj;ي آن&zwnj;را تکه&zwnj;تکه به کام کشيد. اثري&zwnj;&zwnj;ست که، احتمالن، به مذاق خواننده&zwnj;گان ساده&zwnj;پسند ادبيات داستاني خوش نمي&zwnj;آيد اما حرفه&zwnj;اي&zwnj;ترها آن را دوست خواهند داشت. &laquo;دماغ&raquo; يکي از به&zwnj;ترين کتاب&zwnj;هايي&zwnj;ست که در ماه&zwnj;هاي اخير خوانده&zwnj;ام.</span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">20@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات ژاپنی)</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-12T18:54:17+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>