<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-09T20:12:59+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>تسليت به مصطفا</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=73</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">دوست نازنين&zwnj;ام <a href="http://soodaroo.blogfa.com/">مصطفا رضيئي</a> به سوگ مادر نشسته است. تنها کاري که از دست برمي&zwnj;آيد نوشتن هم&zwnj;اين چند خط بي&zwnj;خاصيت است و يک تسليت خشک و خالي، که مي&zwnj;دانم هيچ دردي را دوا نمي&zwnj;کند و هيچ غمي را نمي&zwnj;کاهد، آن هم اندوه از دست دادن عزيزترين کسان. </span></span></p><p><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">مصطفا جان، اميدوارم صبر گذشتن از اين اتفاق تلخ را داشته باشي. کاش مي&zwnj;شد کاري کرد...</span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">73@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>روزنوشت‌</dc:subject>
    <dc:date>2010-09-04T14:04:19+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>تا چه کردم که چون‌اين کار به تاخير افتاد...</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=68</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-family: Times New Roman">از انتشار آخرين يادداشت کتابلاگ روزها مي&zwnj;گذرد. در اين مدت، تقريبن به&zwnj;طور کامل، از خواندن و نوشتن به دور بوده&zwnj;ام. اين دومين دفعه&zwnj;اي&zwnj;ست که چون&zwnj;اين اتفاقي در زنده&zwnj;گي&zwnj;ام مي&zwnj;افتد. بار اول از اختيارم خارج بود و اين&zwnj;بار نه. آن زمان دوره&zwnj;ي آموزشي خدمت سربازي را مي&zwnj;گذراندم و دو ماه در دل يک پادگان تک&zwnj;افتاده در دل کوير نه از کتاب خبري بود و نه از فرهنگ. فقط کلاشينکف بود و رزم شبانه و پياده&zwnj;روي&zwnj;هاي طولاني&zwnj;مدت در دل شب و صداي انفجار فوگاز. اين&zwnj;بار اما ماجرا فرق مي&zwnj;کند؛ چند ماهي&zwnj;ست گرفتار دو، سه فعاليت اقتصادي و غير اقتصادي شده&zwnj;ام و فرصت چنداني براي پرداختن به دل&zwnj;مشغولي&zwnj;ها و دل&zwnj;بسته&zwnj;گي&zwnj;هاي&zwnj;ام ندارم. اين فضاي سرد و بي&zwnj;روح، و در عين حال احمقانه&zwnj;، که بر ادبيات و جامعه&zwnj;ي فرهنگي ايران حاکم است هم در اين انتخاب بي&zwnj;تاثير نيست.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">با وجود اين، هرگز نمي&zwnj;توانم دوري طولاني&zwnj;مدت از خواندن و نوشتن را تاب بياورم. وقتي از مقابل کتاب&zwnj;فروشي مي&zwnj;گذرم، يا شب هنگام که ميان قفسه&zwnj;هاي کتاب، قفسه&zwnj;هايي که دور تا دور اتاق&zwnj;ام را در محاصره&zwnj;ي خود دارند، روي تخت دراز مي&zwnj;کشم، بي&zwnj;قرار مي&zwnj;شوم، مثل عاشقي که از معشوق جدا افتاده!</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">فعلن قرار نيست اوضاع به روال سابق برگردد. صادقانه بگويم: من پول درآوردن را به نوشتن ـ که نه نام دارد و نه نان ـ ترجيح مي&zwnj;دهم. محال است از ادبيات دل بکنم اما ديگر آن جوان آرمان&zwnj;گراي سابق هم نيستم. ادبيات کسب و کار من نيست، فقط يکي از چيزهايي&zwnj;ست که زنده&zwnj;گي را براي&zwnj;ام قابل تحمل مي&zwnj;کند. دوست ندارم، مثل خيلي&zwnj;هاي ديگر، دل به پول نوشتن ببندم و وابسته&zwnj;ي آن باشم. اين&zwnj;طوري نه هرگز حسرت خواهم خورد، که ديده&zwnj;ام کارکشته&zwnj;هاي ترجمه و نوشتن را که مدام در پشيماني&zwnj;اند، و نه مجبور مي&zwnj;شوم قلم&zwnj;ام را به اين ناشر و آن نهاد بفروشم.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman"><img height="280" alt="دفتر ششم نگره" src="/upload/content/Negare.jpg" width="187" align="left" border="0" />باري، با همه&zwnj;ي آن&zwnj;چه گفتم، آن بي&zwnj;قراري که وصف&zwnj;اش رفت آزارم مي&zwnj;دهد. قصد کرده&zwnj;ام باز، هرطور شده، زماني، هرچند اندک، از دل روز بيرون بکشم و خواندن و نوشتن را از سر بگيرم، و از جمله نوشتن در کتابلاگ را.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">در مدت خاموشي من و کتابلاگ، به دليل هم&zwnj;آن کم&zwnj;بود وقت، گاهي ايميلي را بي&zwnj;جواب گذاشته&zwnj;ام يا عهدي را بي&zwnj;وفا. از دوستان&zwnj;ام بابت اين اتفاقات عذرخواهي مي&zwnj;کنم.</span></p><p><span style="font-family: Times New Roman">راستي، گرچه خبر چندان تازه&zwnj;اي نيست، نشر &laquo;فرهنگ کاوش&raquo; شماره&zwnj;ي جديد &laquo;نگره،&raquo; فصل&zwnj;نامه&zwnj;ي تخصصي نقد ادبيات داستاني، را به بازار فرستاده است. در اين شماره من نقدي بر رمان &laquo;جانورها&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;جويس کرول اوتس&raquo; نوشته&zwnj;ام. اگر گذارتان به کتاب&zwnj;فروشي افتاد، بد نيست &laquo;نگره&raquo; را برداريد و حداقل تورقي بکنيد. در حال حاضر، تنها نشريه&zwnj;اي&zwnj;ست که به&zwnj;طور تخصصي به نقد کتاب مي&zwnj;پردازد.&nbsp;&nbsp;</span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">68@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>روزنوشت‌</dc:subject>
    <dc:date>2010-08-16T19:50:48+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مشکل فني کتابلاگ رفع شد</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=12</link>
    <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right" align="right"><span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family: Times New Roman">کتابلاگ يک مشکل فني داشت و نزديک به دو هفته قابل دست&zwnj;رسي نبود. اکنون اين ايراد برطرف شده و سايت، به روال گذشته، به کار خود ادامه خواهد داد. از خواننده&zwnj;گان محترمي که در اين مدت به کتابلاگ مراجعه کرده&zwnj;اند و موفق به بازديد از آن نشده&zwnj;اند پوزش مي&zwnj;خواهم. نيز، سپاس&zwnj;دار مهر دوستاني هستم که جوياي احوال بودند. براي پرهیز از هرگونه سو&zwnj;ءتفاهم، تاکيد مي&zwnj;کنم که مشکل لودنشدن کتابلاگ سد در سد فني بود و ارتباطي به نوشته&zwnj;هاي آن يا خراب&zwnj;کاري نداشت.</span></span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">12@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>روزنوشت‌</dc:subject>
    <dc:date>2009-12-24T11:39:43+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بار ديگر، وبلاگي که دوست مي‌دارم</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=3</link>
    <description><![CDATA[<p><span style="font-family: Times New Roman">دل&zwnj;ام براي کتابلاگ تنگ شده بود، براي جايي که بتوانم از کتاب و ادبيات و هرآن&zwnj;چه دوست دارم بنويسم و دغدغه&zwnj;هاي&zwnj;ام را با ديگران شريک شوم. از آخرين باري که يادداشتي براي وبلاگ نوشته&zwnj;ام ماه&zwnj;ها مي&zwnj;گذرد. در اين مدت گرفتاري&zwnj;هايي داشتم و تجربه&zwnj;هاي متفاوتي را از سر گذراندم. بعد از چند ماه سکوت، جنون نوشتن دوباره سراغ&zwnj;ام آمده و باز مي&zwnj;خواهم بنويسم. اعتقاد دارم کار فرهنگي پاي&zwnj;دارترين کنش سياسي&zwnj;ست و کتابلاگ در دور جديد فعاليت&zwnj;اش سد در سد غيرسياسي خواهد بود.</span><span style="font-family: Times New Roman"><br /><span style="font-family: Times New Roman">قدرنشناسي&zwnj;ست اگر فعاليت کتابلاگ را بدون سپاس&zwnj;داري از دو گروه آغاز کنم. نخست، بچه&zwnj;هاي <a href="http://upage.net/">Upage <span /></a><span />&nbsp;که نزديک به پنج سال است ميزبان کتابلاگ هستند و در اين مدت همه&zwnj;ي زحمات فني اين سايت بر دوش ايشان بوده؛ و ديگر، گروه نرم&zwnj;افزاري <span style="font-family: Tahoma">webilix </span>که تمپليت و نرم&zwnj;افزار کنوني کتابلاگ کار آن&zwnj;هاست. </span></span><span style="font-family: Times New Roman"><br /></span><span style="font-family: Times New Roman">از خواننده&zwnj;گان اين&zwnj;جا دعوت مي&zwnj;کنم مشترک <a href="/tools/xml.php">فيد کتابلاگ</a> هم بشوند تا ساده&zwnj;تر به مطالب سايت دست&zwnj;رسي داشته باشند. نيز، سپاس من بي&zwnj;کران خواهد بود اگر در سايت&zwnj;ها، وبلاگ&zwnj;ها و گوگل&zwnj;ريدرهاي&zwnj;تان درباره&zwnj;ي آغاز دوباره&zwnj;ي کتابلاگ&zwnj; آگاهي&zwnj;رساني کنيد.</span></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">3@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>روزنوشت‌</dc:subject>
    <dc:date>2009-11-26T12:20:00+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>