<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>K E T A B L O G - Blogs</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/</link>
    <description>کتابلاگ</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-03-11T07:54:37+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>درباره‌ي مجموعه‌ي «هفت روز نحس» نوشته‌ي کاوه ميرعباسي</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=45</link>
    <description><![CDATA[براي خواندن ريويوي کوتاهي که درباره&zwnj;ي&nbsp;&laquo;هفت روز نحس،&raquo; مجموعه&zwnj;داستان جديد کاوه ميرعباسي، در سايت هزار کتاب نوشته&zwnj;ام روي لينک زير کليک کنيد:http://www.1000ketab.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=693:1388-12-10-12-43-20&amp;catid=41:1388-04-06-11-03-48&amp;Itemid=82]]></description>
    <guid isPermaLink="false">45@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>يادداشت‌هاي منتشرشده در سايت‌هاي ادبي</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-07T18:01:33+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با کاوه‌ ميرعباسي درباره‌ي مجموعه‌داستان «هفت روز نحس»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=44</link>
    <description><![CDATA[شوخي با ژانر وحشت!حسين جاويد &ndash; چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۱۵ اسفند ۸۸کاوه ميرعباسي را همه&zwnj;ي ما با ترجمه&zwnj;هاي خوبي که سال&zwnj;هاي سال از نويسنده&zwnj;ها و نوشته&zwnj;هاي نام&zwnj;دار خارجي چاپ کرده مي&zwnj;شناسيم، کارهايي از مارکز، لارنس، آندره برتون، ژرژ سيمنون، سيمون دو بوار، بورخس و ... . اخيرن، ميرعباسي تمرکز خود را روي نوشتن گذاشته و از عرصه&zwnj;ي ترجمه دور شده است. او ابتدا کتاب &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; را منتشر کرد و حالا کوتاه&zwnj;زماني&zwnj;ست که نشر نيک مجموعه&zwnj;داستان &laquo;هفت روز نحس&raquo; او را هم به بازار فرستاده است. اين مجموعه چهار داستان بلند دارد که از اولين تجربه&zwnj;هاي نويسنده&zwnj;هاي ايراني در ژانر وحشت محسوب مي&zwnj;شوند و در عين حال رگه&zwnj;هاي پررنگ طنز نيز در آن&zwnj;ها مشهود است. ميرعباسي معتقد است روي&zwnj;کردي پاروديک به ژانر وحشت داشته است. گفت&zwnj;وگوي ما با او را بخوانيد.&nbsp;- آقاي ميرعباسي، پشت جلد &laquo;هفت روز نحس&raquo; نوشته شده که داستان&zwnj;هاي اين کتاب تجربه&zwnj;هايي در &laquo;ژانر وحشت&raquo; هستند، و اشاره شده که اين گونه&zwnj;ي ادبي در ايران مهجور است. براي ورود به بحث، خواهش مي&zwnj;کنم شما خيلي کوتاه تعريفي از ژانر وحشت و مولفه&zwnj;هاي آن ارائه دهيد و تفاوت&zwnj;هاي&zwnj;اش با ژانر جنايي را تبيين کنيد. احساس مي&zwnj;کنم ممکن است اين دو ژانر با هم اشتباه گرفته شوند.من فکر مي&zwnj;کنم که نمي&zwnj;شود يک تعريف جامع و مانع از ژانر وحشت ارائه داد، چون ـ هم&zwnj;آن&zwnj;طور که گفتيد ـ حيطه&zwnj;هاي مشترکي با روايت جنايي &ndash; معمايي دارد. قاعدتن، ساده&zwnj;ترين تعريف ژانر وحشت اين است که روايتي&zwnj;ست که آدم را بترساند! اما اين خيلي سطحي و دم&zwnj; دستي&zwnj;ست. در ژانر وحشت بايد يک تقسيم&zwnj;بندي اصلي انجام داد: اول، روايت&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها عنصر ماوراطبيعي هست، و ديگر، روايت&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها عنصر ماوراطبيعي نيست. اگر به عقب برگرديم، داستان پليسي و داستان ترس&zwnj;ناک، به نوعي، يک خاست&zwnj;گاه و نياي مشترک دارند که آن رمان گوتيک است. مشخصه&zwnj;ي رمان گوتيک فضاهاي آن بود، يعني محيط&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها وقايع رخ مي&zwnj;داد. عبارت گوتيک هم که براي&zwnj;اش به کار رفته از معماري گوتيک مي&zwnj;آيد، چون معماري گوتيک يک معماري سنگين است، به&zwnj;قدر باروک شلوغ نيست، پيچيده&zwnj;گي&zwnj;هاي باروک را ندارد و، در عين حال، زيورآلات هم ندارد. يک&zwnj;جور ابهت خشک دارد و مشخصن در قلعه&zwnj;ها ديده مي&zwnj;شود. داستان &laquo;دراکولا&raquo; به جهت فضاي&zwnj;اش نمونه&zwnj;ي ناب رمان گوتيک است و از جهت پي&zwnj;رنگ&zwnj;اش رمان ترس&zwnj;ناک، ترس&zwnj;ناک از نوع ماوراطبيعي&zwnj;اش، يعني پرسوناژ اصلي ـ که کنت دراکولا باشد ـ يک موجود فراواقعي&zwnj;ست. آن&zwnj;چه روايت ترس&zwnj;ناک را از روايت گوتيک يا جنايي جدا مي&zwnj;کند عنصر خرافه است. مثلن، دراکولا از باورهايي خرافي ناشي شده که قبلن درباره&zwnj;ي خون&zwnj;آشام وجود داشته است. داستان جنايي ممکن است از خرافه استفاده کند اما از دل خرافات درنمي&zwnj;آيد. الان، ژانر وحشت بسياربسيار تنوع پيدا کرده و آن&zwnj;قدر شاخه&zwnj;هاي متعدد دارد که ديگر نمي&zwnj;شود آن&zwnj;را در يک قالب خاص محدود کرد، اما مي&zwnj;شود داستان&zwnj;هاي ترس&zwnj;ناک را، به&zwnj;طور کلي، به دو گروه عمده تقسيم کرد. اول، داستان&zwnj;هايي که در آن&zwnj;ها يک سري وقايع عادي رخ مي&zwnj;دهد و در يک نقطه&zwnj; يک اتفاق ترس&zwnj;ناک مي&zwnj;افتد، اتفاقي که، به&zwnj;خصوص در داستان&zwnj;هاي کوتاه، پايان ماجراست. خيلي از داستان&zwnj;هاي &laquo;ادگار آلن پو&raquo; نمونه&zwnj;ي تمام&zwnj;عيار اين نوع است، هم&zwnj;اين&zwnj;طور فيلم&zwnj;هاي هيچکاک. يک نوع ديگر از روايت ترس&zwnj;ناک شامل داستان&zwnj;هايي است که روي&zwnj;داد ترس&zwnj;ناک در ابتداي آن&zwnj;ها قرار دارد و روي&zwnj;دادهاي ترس&zwnj;ناک ديگر بر پايه&zwnj;ي آن شکل مي&zwnj;گيرند. در مجلاتي که داستان ترسناک چاپ مي&zwnj;کنند و گل&zwnj;چين&zwnj;هاي داستان&zwnj;هاي ترسناک زياد به اين نوع داستان&zwnj;ها برمي&zwnj;خوريم. ژانر ترس&zwnj;ناک در کشور ما مهجور است اما در دنيا ژانر شناخته شده&zwnj; و پرمخاطبي&zwnj;ست.- البته، به تعريف خيلي مشخصي از داستان ترسناک نرسيديم اما با مصداق&zwnj;ها و بررسي تفاوت&zwnj;هاي&zwnj;اش با روايت جنايي تاحدودي مرزها و ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي آن&zwnj;را روشن کرديم. حالا، برسيم به خود کتاب. داستان&zwnj;هاي مجموعه&zwnj;ي &laquo;هفت روز نحس&raquo; قرار است ترس&zwnj;ناک باشند، اما اين&zwnj;طور نيستند. به&zwnj;عنوان مثال، داستان دوم کتاب يک داستان فانتزيک است و داستان آخر هم داستان چندان ترس&zwnj;ناکي نيست و در پايان آن مي&zwnj;فهميم آن&zwnj;چه قرار بوده ترس ايجاد کند يک سوء&zwnj;تفاهم کميک است. من هنگامي که به صحنه&zwnj;ي خواستگاري در داستان&zwnj; آخر کتاب رسيدم، بسيار خنديدم! اشتباه کردن روح در داستان &laquo;ن. ن. ن.&raquo; هم به هم&zwnj;اين اندازه خنده&zwnj;دار است.کاملن درست است! هدف من در داستان&zwnj;هاي کتاب &laquo;هفت روز نحس&raquo; و داستان&zwnj;هاي بعدي که خيال داشتم در اين ژانر تجربه کنم يک&zwnj;جور روي&zwnj;کرد پاروديک بود، يعني مي&zwnj;خواستم با ادبيات ترس&zwnj;ناک شوخي کنم. اين موضوع در هر چهار داستان وجود دارد و در داستان آخر مشخص&zwnj;تر است.- پس شما حضور عنصر طنز در داستان&zwnj;هاي&zwnj;تان را مي&zwnj;پذيريد؟بله، روي&zwnj;کرد من پاروديک بوده. به قول فرانسوي&zwnj;ها، مي&zwnj;خواستم قرائت دومي از يک ژانر داشته باشم.- فکر نمي&zwnj;کنيد ژانر وحشت جايي براي طنزپردازي و روي&zwnj;کرد پاروديک باقي نمي&zwnj;گذارد؟ پارودي هر ژانري را مي&zwnj;توان ساخت. من، چون رشته&zwnj;ي تحصيلي&zwnj;ام سينماست، از سينما فاکت مي&zwnj;آورم. &laquo;مل بروکس&raquo; از زماني که شروع به کارگرداني کرد آثاري پديد آورد که پارودي ژانرهاي مختلف بودند. با &laquo;زين&zwnj;هاي داغ&raquo; وسترن را پارودي کرد، با &laquo;سرگيجه&raquo; فيلم&zwnj;هاي هيچکاک را، و با &laquo;فرنکشتاين جونيور&raquo; ژانر ترس&zwnj;ناک را. معمولن، شرط پارودي کردن يک ژانر استفاده از کليشه&zwnj;هاي آن ژانر است. هر ژانري کليشه دارد، يک سري قواعد دارد که به مرور زمان کليشه شده&zwnj;اند. با هم&zwnj;اين کليشه&zwnj;ها مي&zwnj;شود به شکل&zwnj;هاي مختلف برخورد پاروديک داشت.- آخر، طنز و ترس دو چاشني ناهمسازند. همانطور که گفتيد، اولين هدف داستان ترسناک اين است که بترساند اما هنگامي که فضا کميک مي&zwnj;شود خواننده را از اتمسفر هراس&zwnj;آميز دور مي&zwnj;کند. اين قضيه به داستان&zwnj;ها لطمه نمي&zwnj;زند؟اگر نيت من ترساندن به معني اخص کلمه بود، قطعن هم&zwnj;اين&zwnj;طور است که شما مي&zwnj;گوييد. روي&zwnj;کرد پاروديک الزامن کميک نيست. من روايت&zwnj;هايي ننوشته&zwnj;ام که مملو از عناصر کميک باشند، حداقل خودم که فکر نمي&zwnj;کنم هم&zwnj;چو کاري کرده باشم. يک جاهايي با يک سري قواعد شوخي و آن&zwnj;ها را دست&zwnj;کاري کرده&zwnj;ام اما قواعد کلي ژانر هم رعايت مي&zwnj;شود. مثلن،&zwnj; در داستان دوم يک شي شوم داريم که از مولفه&zwnj;هاي قديمي ژانر وحشت است، چيزي که روايت را کميک مي&zwnj;کند راوي ساده&zwnj;لوحي&zwnj;ست که دارد ماجراها را تعريف مي&zwnj;کند، يا در داستان &laquo;ن.ن.ن&raquo; اگر روح بر اثر تشابه اسمي سراغ مقصر اشتباهي نرفته بود، ساير مولفه&zwnj;ها مولفه&zwnj;هاي ترس&zwnj;ناک است. قصد من اين نبوده که کسي بترسد! - سينما و ادبيات وحشت در غرب سابقه&zwnj;اي ده&zwnj;ها ساله دارد و آن&zwnj;ها حالا به نقطه&zwnj;اي رسيده&zwnj;اند که اين ژانر را دست مي&zwnj;اندازد و پارودي آن را ارائه مي&zwnj;کنند. وقتي ما هنوز در ايران ژانر وحشت و حتا ادبيات پليسي فاخري نداريم، چه&zwnj;طور مي&zwnj;شود رويکرد پاروديک&zwnj;مان به اين ژانر را توجيه کرد؟نويسنده&zwnj;هاي ايراني هنوز ژانر وحشت را تجربه نکرده&zwnj;اند اما اين&zwnj;طور نيست که خواننده&zwnj;ي ايراني اين ژانر را نشناسد. نزديک به هفتاد، هشتاد سال است که آثار آلن پو ترجمه شده&zwnj;اند. اکنون هم به برکت سينما خواننده&zwnj;گان ايراني ژانر وحشت را به خوبي مي&zwnj;شناسند. در هر چهار داستان اين مجموعه، نگاه من بيش&zwnj;تر به سينماي وحشت بوده و &zwnj;کم&zwnj;تر به ادبيات ترس&zwnj;ناک. من يک رمان پليسي هم نوشته&zwnj;ام که منتشر خواهد شد. آن&zwnj;جا من نمي&zwnj;توانستم با توجه با اين&zwnj;&zwnj;که ما سنت ادبيات پليسي نداريم تمام دانسته&zwnj;هاي خودم را ناديده بگيرم و به شيوه&zwnj;ي &laquo;آرتور کانن دويل&raquo; بنويسم. آن معماها ديگر معما نيستند و جذابيت&zwnj;شان را از دست داده&zwnj;اند.- البته اين&zwnj;که تلفيق طنز و ترس براي من مساله ايجاد کرده شايد به هم&zwnj;اين موضوع برگردد که ما سابقه&zwnj;ي داستان ترس&zwnj;ناک نداشته&zwnj;ايم، و شما، ناگهان، به جاي يک قدم، ده قدم جلو آمده&zwnj;ايد.نظر شما را قبول دارم، اما روند نوشتن سفارشي و کارخانه&zwnj;اي نيست. روايت ترس&zwnj;ناک بيشتر از دو قرن سابقه دارد و من، به عنوان کسي که سال&zwnj;هاست روايت ترس&zwnj;ناک مي&zwnj;خوانم، وقتي مي&zwnj;خواهم بنويسم نمي&zwnj;توانم سراغ چيزهايي بروم که دست&zwnj;مالي شده&zwnj;اند. نويسنده بايد نوآوري داشته باشد و يک شکل جديد ارائه دهد.- شما از نوآوري سخن مي&zwnj;گوييد، در حالي که &laquo;هفت روز نحس&raquo; شامل داستان&zwnj;هايي بر پايه&zwnj;ي فيلم&zwnj;هاي سينمايي&zwnj;ست. &laquo;گريز در خزان&raquo; وامدار &laquo;درخشش&raquo; کوبريک و &laquo;پرستيژ&raquo; کريستوفر نولان است، &laquo;ن. ن . ن&raquo; برگرفته از فيلم &laquo;آن&zwnj;چه در زير نهفته است،&raquo; و &laquo;الون&raquo; متاثر از فيلمي هم&zwnj;نام خودش. کتاب قبلي شما، &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران،&raquo; هم تقليدي از &laquo;چون&zwnj;اين کنند بزرگان&raquo; با ترجمه&zwnj;ي &laquo;نجف دريابندري&raquo; بود. از اين نمي&zwnj;ترسيد که منتقدان&zwnj;تان شما را متهم کنند که خلاقيت نداريد؟اين يک حرف تکراري&zwnj;ست، اما واقعيت است که قصه&zwnj;ي ناگفته&zwnj;اي در زمين نمانده است. همه&zwnj;ي قصه&zwnj;ها به شکل&zwnj;هاي مختلف گفته شده، نحوه&zwnj;ي بازگفتن اين قصه&zwnj;هاست که اهميت دارد. ادبيات حتا به پيشواز اتفاقاتي که هنوز نيفتاده هم رفته و آن&zwnj;ها را پيش&zwnj;بيني&zwnj; کرده است. من ادعاي پست مدرن بودن ندارم اما يکي از ويژه&zwnj;گي&zwnj;هاي ادبيات پسامدرنيستي هم اين است که به داستان&zwnj;هايي روي مي&zwnj;آورد که گفته شده&zwnj;اند، و پر است از ارجاعات ادبي. اولين اثر من، &laquo;سين مثل سودابه،&raquo; که هنوز چاپ نشده، هم يک هفت گانه است بر پايه&zwnj;ي روايت سودابه و سياوش شاه&zwnj;نامه. با هم&zwnj;آن پرسوناژها هفت روايت پليسي تعريف مي&zwnj;کند که هر کدام از آن&zwnj;ها بر پايه&zwnj;ي يک روايت پليسي شناخته شده ادبيات غرب است. اين سبک کار من است.- در داستان&zwnj;هاي&zwnj; &laquo;هفت روز نحس&raquo; مخاطب عام را در نظر داشتيد يا مخاطب خاص؟ چون انگار زياد در قيد و بند ضوابط داستان&zwnj;نويسي مدرن (زاويه ديد، نثر و ...) نبوده&zwnj;ايد و کوشيده&zwnj;ايد داستان بگوييد و داستان&zwnj;تان جذاب باشد. از نظر خود من مخاطب اين داستان&zwnj;ها عام&zwnj;تر از مخاطبان کتاب &laquo;چه کردند نام&zwnj;وران&raquo; است، چون آن&zwnj;جا تعداد فراواني شوخي هست که پايه&zwnj;ي فرهنگي دارد، و اگر خواننده آن&zwnj;ها را نداند، آن شوخي را نمي&zwnj;گيرد، در حالي که &laquo;هفت روز نحس&raquo; اين چيزها را ندارد. طيف کساني که ديده&zwnj;ام آن&zwnj;را خوانده&zwnj;اند گسترده&zwnj;تر از هر کتاب ديگر من است، حتا بيش&zwnj;تر از ترجمه&zwnj;هاي&zwnj;ام. يک تعداد از کساني که حوصله&zwnj;شان نمي&zwnj;آمد هيچ يک از ترجمه&zwnj;هاي من را بخوانند آن&zwnj;را خوانده&zwnj;اند، حتا آن&zwnj;هايي که ادبيات عامه&zwnj;پسند ناب مي&zwnj;خوانند. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">44@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-06T14:42:00+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت‌وگو با محمدحسين محمدي درباره‌ي «تو هيچ گپ نزن»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=43</link>
    <description><![CDATA[دوست دارم با زبان فارسي جهاني شومحسين جاويد &ndash; چاپ شده در روزنامه&zwnj;ي بهار &ndash; ۱۱ اسفند ۸۸محمدحسين محمدي ـ متولد سال ۱۳۵۴ در شهر مزارشريف ـ اين روزها ديگر در بين اهالي ادبيات در ايران چهره&zwnj;ا&zwnj;ي شناخته&zwnj; شده ا&zwnj;ست؛ يک، دو جين جوايز ريز و درشت براي داستان&zwnj;هاي کوتاه&zwnj;اش به دست آورده و دريافت جايزه&zwnj;ي هوشنگ گلشيري، براي کتاب &laquo;انجيرهاي سرخ مزار،&raquo; و جايزه&zwnj;ي نويسند&zwnj;ه&zwnj;گان و منتقدان مطبوعات، براي رمان &laquo;از ياد رفتن،&raquo; افتخارات&zwnj;اش را تکميل کرده است. نشر چشمه به&zwnj;تازه&zwnj;گي مجموعه&zwnj;داستان جديد محمدي، &laquo;تو هيچ گپ نزن،&raquo; را روانه&zwnj;ي بازار کرده است. اين کتاب ۹ داستان دارد که در حال و هواي آثار قبلي نويسنده هستند. به بهانه&zwnj;ي انتشار &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; با اين نويسنده&zwnj;ي افغانستاني گفت&zwnj;وگويي انجام داده&zwnj;ايم.- آقاي محمدي، جنگ درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اصلي مجموعه&zwnj;ي &laquo;انجيرهاي سرخ مزار&raquo; و رمان کوتاه &laquo;از ياد رفتن&raquo; بود. در مجموعه&zwnj;ي جديدتان، &laquo;تو هيچ گپ نزن،&raquo; هم با تعداد زيادي داستان مواجه&zwnj;ايم که درباره&zwnj;ي جنگ هستند، درواقع، هفت داستان از نه داستان مجموعه. فکر نمي&zwnj;کنيد اين&zwnj;که در همه&zwnj;ي آثارتان با پلا&zwnj;ت&zwnj;هاي مختلف به يک موضوع واحد مي&zwnj;پردازيد مخاطب را اشباع کند و از تاثيرگذاري داستان&zwnj;ها بکاهد؟من فکر مي&zwnj;کنم هنوز هم مي&zwnj;توانم از جنگ بنويسم، منتها در اين کتاب سعي کردم بيش&zwnj;تر به حواشي جنگ بپردازم تا خود مساله&zwnj;ي جنگ و درگيري مستقيم. اين حاشيه&zwnj;ها جا براي پرداخت دارد و براي مخاطب هم از خود جنگ جذاب&zwnj;تر است. در &laquo;انجيرها...&raquo; داستان&zwnj;ها در بحبوحه&zwnj;ي جنگ بود، اما داستان&zwnj;هاي اين مجموعه به حاشيه&zwnj;ي جنگ پرداخته&zwnj;اند. مثلن، داستان &laquo;کبک مست،&raquo; يا داستان &laquo;هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم.&raquo; درست است سلاح هم مي&zwnj;بينيم، حتا شليک هم صورت مي&zwnj;گيرد، اما مسائلي که شخصيت&zwnj;ها با آن&zwnj;ها درگير هستند مسائل حاشيه&zwnj;اي جنگ هست، عواقب جنگ در جامعه&zwnj;ي افغانستان. گمان مي&zwnj;کنم جامعه&zwnj;ي افغانستان، و لااقل داستان&zwnj;نويسان افغانستان، در سال&zwnj;هاي آينده رو بياورند به اين نوع ادبيات و نگاه به جنگ. هنوزهم جاي دارد که از جنگ بنويسيم. من اين راه را ادامه خواهم داد، اما در حال حرکت به حاشيه&zwnj;ي جنگ هستم.- من با شما مخالف&zwnj;ام. در &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; فقط در داستان &laquo;کبک مست&raquo; به&zwnj;طور مستقيم به جنگ نپرداخته&zwnj;ايد و بدون شليک حتا يک گلوله خيلي خوب مصائب جنگ را نشان داده&zwnj;ايد. داستان &laquo;هشت نفر...&raquo; در بطن جنگ مي&zwnj;گذارد. کاراکترهاي آن هم سربازند. شما بر چه پايه&zwnj;اي مي&zwnj;گوييد اين داستان به حاشيه&zwnj;ي جنگ مي&zwnj;پردازد؟ صحنه صحنه&zwnj;ي جنگ است، سرباز هم وجود دارد، اما مساله&zwnj;اي که اين سربازها با آن درگير هستند مسائل حاشيه&zwnj;اي جنگ است. دغدغه&zwnj;ي اين سربازها چيست؟ آيا خود جنگ است؟- اگر دغدغه&zwnj;اي غير از جنگ هم دارند، به&zwnj;واسطه&zwnj;ي حضورشان در بطن جنگ است. چنان&zwnj;چه سربازها در خانه&zwnj;شان بودند که آن مسائل را نداشتند. پس نمي&zwnj;شود گفت حاشيه&zwnj;ي جنگ است.حاشيه را از اين لحاظ مي&zwnj;گويم که داستان به عواقب جنگ، مسائل ناشي از جنگ مي&zwnj;پرازد، ولو اين&zwnj;که سرباز مسلح است، در سنگر است. مساله و دغدغه&zwnj;ي سرباز جنگ و نيروي مقابل نيست. دغدغه&zwnj;اش چيز ديگري است که جنگ به او تحميل کرده است. مساله&zwnj;ي جنسيت است. يا زن داستان تو هيچ گپ نزن در حاشيه&zwnj;ي جنگ بوده و بعد کشانده شده به خود جنگ. من سعي دارم از متن جنگ فاصله بگيرم. اين موضوع در کارهاي بعدي&zwnj;ام نمود بيش&zwnj;تري خواهد داشت.- چرا از جنگ جلوتر نيامديد؟ همه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي&zwnj;تان در زمان جنگ&zwnj;هاي داخلي و خشونت&zwnj;هاي طالبان مي&zwnj;گذرد و به زمان پس از طالبان نپرداخته&zwnj;ايد.من نمي&zwnj;توانم از دغدغه&zwnj;ي ذهني&zwnj;ام بگريزم. دغدغه&zwnj;ي من اين است و مسائل امروز افغانستان هم به اين جنگ&zwnj;ها ربط پيدا مي&zwnj;کند. اگر بخواهيم به مساله&zwnj;ي امروز نگاهي بکنيم و دلايل&zwnj;اش را کالبدشکافي کنيم، ناچار هستيم اين جنگ را واکاوي کنيم. امروز جامعه&zwnj;ي افغانستان با مسائلي درگير است که از جنگ ناشي شده. ديگر اين&zwnj;که براي حل اين مسائل بايد جنگ قوميتي و مذهبي و نژادي که در افغانستان بود بررسي شود. در ادبيات افغانستان کم&zwnj;تر به اين مسائل پرداخته شده، واگر پرداخته شده، يا خيلي مستقيم بوده يا بسيار شعاري، و به لحاظ ادبيت متن ارزش چنداني نداشته است. ادبيات داستاني مي&zwnj;تواند به&zwnj;گونه&zwnj;اي عميق&zwnj;تر به اين مسائل بپردازد و آن&zwnj;ها را به مردم نشان بدهد تا به آن&zwnj;ها بينديشند. فکر بکنند چرا چون&zwnj;اين اتفاقاتي افتاده است. من هم در بطن جنگ بوده&zwnj;ام و هم از جنگ فاصله داشته&zwnj;ام. به هم&zwnj;اين دليل، مي&zwnj;توانم به جنگ افغانستان با ديد بازتري نگاه کنم. اکثر نويسنده&zwnj;هايي که در بحبوبه&zwnj;ي جنگ بوده&zwnj;اند يک جانبه نگاه کرده&zwnj;اند، يا شعاري. به قول معروف، يا مسلمان بوده&zwnj;اند يا کمونيست، يا طالب و مجاهد بوده&zwnj;اند يا ضدطالب. هيچ&zwnj;وقت به اين جنگ بي&zwnj;طرفانه نگاه نشده بود. نويسنده&zwnj;گان جديد افغانستان تلاش کرده&zwnj;اند که نگاه بي&zwnj;طرفانه را وارد ادبيات افغانستان بکنند، نمونه&zwnj;اش آصف سلطان&zwnj;زاده، حيدر بيگي، و جواد خاوري هستند. اين دوستان توانستند نگاهي بي&zwnj;طرفانه داشته باشند و در ادبيات هم آثارشان مقبول افتاده و با استقبال مواجه شده است. فضا و جهان ذهني من هنوز با زنده&zwnj;گي عادي در افغانستان انس نگرفته. طبعن هر نويسنده&zwnj;اي بايد از مسائلي بنويسد که در ذهن&zwnj;اش ته&zwnj;نشين شده&zwnj;اند و با آن&zwnj;ها زندگي کرده است. من با مسائل و زنده&zwnj;گي جديد افغانستان زنده&zwnj;گي نکرده&zwnj;ام تا بتوانم از آن&zwnj;ها چيزي بنويسم.- در دو داستان &laquo;چلي&raquo; و &laquo;رانا&raquo; سراغ موضوعي غير از جنگ رفته&zwnj;ايد. براي من، به&zwnj;عنوان يک خواننده&zwnj;ي ايراني، اتفاقن اين داستان&zwnj;ها بسيار جذاب بودند، چون، افزون بر جذابيت&zwnj;هاي ادبي&zwnj;شان، تصويري از زنده&zwnj;گي عادي مردم افغانستان، رفتارها، و آداب و رسوم&zwnj; آن&zwnj;ها ارائه مي&zwnj;کنند که ارزش&zwnj;مند است. اما، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که گفتم، اين دست داستان&zwnj;ها کم&zwnj;تر در کتاب&zwnj;هاي شما ديده مي&zwnj;شوند. فکر نمي&zwnj;کنيد جاي جنبه&zwnj;هاي ديگر زنده&zwnj;گي مردم افغان در داستان&zwnj;هاي شما خالي باشد؟ طبعن وقتي يک نويسنده نگاه&zwnj;اش را به يک مساله&zwnj;ي خاص معطوف مي&zwnj;&zwnj;کند ناچار از بعضي مسائل ديگر غافل مي&zwnj;شود. اين اتفاق در داستان&zwnj;هاي من هم افتاده و، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که خودتان اشاره کرديد، بيش&zwnj;تر مسائل جنگ برجسته شده و کم&zwnj;تر مسائل زنده&zwnj;گي روزمره&zwnj;ي افغانستان، اما خوب من اعتقاد دارم که در سي سال گذشته زندگي روزمره&zwnj;ي افغنستان جنگ بوده است!- با توجه به اين&zwnj;که افکار عمومي دنيا متوجه افغانستان است، فکر نمي&zwnj;کنيد اگر شما هم به زباني غير از فارسي داستان بنويسيد، مثل هم&zwnj;وطنان&zwnj;تان خالد حسيني و عتيق رحيمي شهرت جهاني پيدا کنيد؟ چون، بي&zwnj;تعارف، داستان&zwnj;هاي شما از آثار آن&zwnj;ها چيزي کم ندارد. عقيده دارم اگر بخواهم جهاني بشوم، بايد با هم&zwnj;اين زبان جهاني بشوم. خالد حسيني يا عتيق رحيمي با زبان فارسي جهاني نشدند با زبان انگليسي و فرانسوي شدند، يا اين&zwnj;طور بگويم که انگليسي و فرانسوي اين دو تن را جهاني ساخت. من دوست دارم اگر هم جهاني شدم، با زبان فارسي بشوم. زبان مادري من فارسي&zwnj;ست و من دغدغه&zwnj;ي اين زبان را دارم، چه در افغانستان، چه در ايران، و نمي&zwnj;توانم دغدغه&zwnj;ي خود را رها کنم. اگر من بيايم به انگليسي بنويسم، شايد نتوانم اين مسائل را مطرح کنم. آن&zwnj;چه من بيان مي&zwnj;کنم با زبان فارسي و دغدغه&zwnj;ي مردم افغانستان است. اگر به زبان ديگري بنويسم، دغدغه&zwnj;هاي ديگري مطرح مي&zwnj;شود. خالد حسيني جنبه&zwnj;هايي از افغانستان را نشان داده که متفاوت از جنبه&zwnj;هايي&zwnj;ست که من نشان داده&zwnj;ام. دغدغه&zwnj;هاي عتيق رحيمي به دغدغه&zwnj;هاي من نزديک&zwnj;تر است، اما خوب او به زبان فرانسه مي&zwnj;نويسد. حتا من شنيده&zwnj;ام ايشان گفته من اهل افغانستان نيستم و فرانسوي هستم. با اين حال، هنوز از افغانستان مي&zwnj;نويسد چرا که مخاطب جهاني به افغانستان نظر دارد.- من از اسم کتاب هم خيلي خوش&zwnj;ام آمد. اين نام، علاوه بر اين&zwnj;که نام يکي از داستان&zwnj;هاي کتاب است، محتواي کل کتاب را شامل مي&zwnj;شود. سپيدخواني دارد. &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; سرنوشت انسان افغان، و به&zwnj;خصوص زن افغان، را نشان مي&zwnj;دهد که هميشه محکوم بوده سکوت کند و حرف نزند.اين نام اگر با فضاي داستان&zwnj;ها سنجيده شود، حرف شما را تاييد مي&zwnj;کند. البته اين نام دومي بود که براي مجموعه انتخاب کردم! اول نام &laquo;هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم&raquo; را روي کتاب گذاشته بودم، اما طولاني&zwnj; بود و به ذهن مخاطب ماندگار نبود. ناشر هم پيش&zwnj;نهاد کرد اسم عوض شود. اين شد که &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; را انتخاب کردم که گزينه&zwnj;ي دوم&zwnj;ام بود.- نثر شما اولين نکته&zwnj;اي است که توجه خواننده را به خود جلب مي&zwnj;کند. اين نثر پر است از لغات و عبارات افغاني. به&zwnj;طوري که خواننده مجبور است براي پيدا کردن معاني واژه&zwnj;ها مدام به لغت&zwnj;نامه&zwnj;ي انتهاي کتاب مراجعه کند. خاطرم هست در گفت&zwnj;وگويي که دو سال پيش با شما داشتم گفتيد که تلاش داريد به سمتي برويد که معناي لغات افغاني در خود متن مشخص باشد و خواننده کم&zwnj;تر نياز پيدا کند که به جست&zwnj;وجوي معناي لغت بپردازد. با وجود اين، حجم لغات&zwnj;نامه&zwnj;ي &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; بسيار بيش&zwnj;تر از هر دو کتاب قبلي&zwnj;&zwnj;ست.من هنوز هم هم&zwnj;آن تلاش را دارم، اين&zwnj;که موفق بوده&zwnj;ام يا نه حرف ديگري است. &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; را پيش از چاپ، بدون واژه&zwnj;نامه، به دوستان ايراني دادم که بخوانند. کساني بودند که انجيرها را خوانده بودند. خوش&zwnj;بختانه، با زبان مشکلي نداشتند و بدون واژه&zwnj;نامه هم با داستان&zwnj;ها ارتباط برقرار کرده بودند. در ادبيات و خصوصن ادبيات داستاني ديگر واژه رکن اصلي نيست. نمي&zwnj;توانيم بگوييم که چون خواننده معناي اين واژه را نفهميد معني کل اثر را نخواهد فهميد. جمله و حتا فراتر از آن متن اهميت دارد و اين&zwnj;که آيا خواننده در کليت متن مفهوم و فضا را مي&zwnj;گيرد يا نه. اين دست من را باز گذاشته که در فکر اين نباشم واژه&zwnj;اي را که به کار مي&zwnj;برم شايد مخاطب ايراني يا مخاطب غيرافغانستاني يا حتا افغانستاني ـ چرا که حوزه&zwnj;هاي جغرافيايي افغانستان هم متفاوت است ـ نفهمد. در کتاب تازه&zwnj;ام، که به ناشر سپرده&zwnj;ام، روي&zwnj;کرد جديدي به زبان دارم. زبان از ياد رفتن با زبان انجيرها تفاوت داشت، زبان انجيرها با تو هيچ گپ نزن خيلي نزديکي دارد ـ چون هر دو داستان کوتاه هستند، - اما کار بعدي با کارهاي قبلي متفاوت است. ديگر اين&zwnj;که، من&nbsp; زبان هر داستاني را با توجه به محتوا و شخصيت&zwnj;هاي&zwnj;اش انتخاب مي&zwnj;کنم. اين براي من خيلي مهم است. دغدغه&zwnj;ي من اين زبان است. با هم&zwnj;آن زباني که فکر مي&zwnj;کنم مي&zwnj;نويسم. اگر بخواهم به زبان ديگري بنويسم، فکر نکنم حتا بتوانم بنويسم. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">43@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-02T19:27:58+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«مرگ يزدگرد،» گزارشي نو از واقعه‌اي کهن</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=37</link>
    <description><![CDATA[يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني بود. او در سال ۶۳۲ ميلادي بر اريکه&zwnj;ي قدرت نشست و ديهيم فرمان&zwnj;روايي ايران&zwnj;زمين را بر سر گذاشت. هرچند دولت او دولت مستعجل نبود اما بخت&zwnj; ياري&zwnj;اش نکرد و گرفتار حمله&zwnj;ي اعراب شد. او در اين جنگ شکست سختي خورد و، آن&zwnj;چون&zwnj;آن&zwnj; که تاريخ گواهي مي&zwnj;دهد، در نزديکي مرو به آسيايي پناه برد و آن&zwnj;جا آسيابان براي تصاحب جامه&zwnj;ها و جواهرات&zwnj;اش او را کشت. در نظر اول، شايد اين اتفاق بار دراماتيک چنداني نداشته باشد. به نظر مي&zwnj;آيد خيلي سخت است که بتوان از دل اين ماجراي تاريخي يک اثر ادبي ماندگار بيرون کشيد، اما اين کاري&zwnj;ست که &laquo;بهرام بيضايي&raquo; انجام داده و موفق شده است يزدگرد سوم را از اعماق تاريخ به صفحات کتاب، صحنه&zwnj;ي تئاتر و سکانس&zwnj;هاي سينما بکشاند و تحسين چند نسل از علاقه&zwnj;مندان هنرهاي نمايشي و فرهنگ&zwnj;دوستان را برانگيزد. &laquo;مرگ يزدگرد،&raquo; که نمايش&zwnj;نامه&zwnj;اي تک&zwnj;پرده&zwnj;اي&zwnj;ست، از لحظه&zwnj;اي مي&zwnj;آغازد که جسد شاه بر ميانه&zwnj;ي آسيا افتاده است و آسيابان، هم&zwnj;سر و دختر او و نيز چند تن از کارگزاران و نزديکان يزدگرد دور پيکرش ايستاده&zwnj;اند. اين کارگزاران سردار، موبد، سرکرده و سرباز هستند و از وابسته&zwnj;گان و قدرت&zwnj;منداني&zwnj;اند که پادشاه را در آخرين گريز هم&zwnj;راهي مي&zwnj;کرده&zwnj;اند. آن&zwnj;ها در ميانه&zwnj;ي راه يزدگرد را گم مي&zwnj;کنند و زماني به آسيا مي&zwnj;رسند که پيکر خونين آخرين فرمان&zwnj;رواي ساساني در ميان تاريکي و نموري ساختمان نيمه&zwnj;ويران آسيا از هراس چيره&zwnj;گي تازيان و فرجام نامشخص خود رها شده است. سردار و موبد در هم&zwnj;آن مکان به محاکمه&zwnj;ي آسيابان و خانواده&zwnj;اش مي&zwnj;نشينند تا سپس با خيالي آسوده آن&zwnj;ها را به پادافره&zwnj;ي قتل يزدگرد به چوبه&zwnj;ي دار و تنور داغ بسپارند. آسيابان و خانواده&zwnj;اش منکر قتل يزدگرد مي&zwnj;شوند و بر بي&zwnj;گناهي خود اصرار دارند، طوري که موبد و سردار را نيز به شک و ترديد مي&zwnj;اندازند. سرتاسر نمايش&zwnj;نامه روايت آسيابان و زن و دختر او از ماجراي حضور شاه در خانه&zwnj;ي&zwnj;شان و نحوه&zwnj;ي مرگ اوست. آن&zwnj;چه اين واقعه&zwnj;ي تاريخي را دراماتيزه کرده و آن را تا سطح يک شاه&zwnj;کار بالا برده عدم قطعيتي&zwnj;ست که در پلات اثر وجود دارد. روايت&zwnj;ها متناقض و متفاوت&zwnj;اند و هر دم حقيقتي را دروغ مي&zwnj;انگارند و دروغي را حقيقت مي&zwnj;نمايانند. آسيابان، زن، و دختر چندين و چند بار داستان را تغيير مي&zwnj;دهند و روايتي تازه ارائه مي&zwnj;کنند. اين روايت&zwnj;ها نه تنها موبد و سردار که خواننده&zwnj;گان را هم به نتيجه&zwnj;ي قطعي و حقيقت محض ره&zwnj;نمون نمي&zwnj;شوند، و اين نه تنها يک ويژه&zwnj;گي فرمي مدرن و ستودني&zwnj;ست که درون&zwnj;مايه&zwnj;ي ناب و تفکربرانگيز اثر را نيز در خود مستتر دارد. اگر بخواهم از داستان&zwnj;هاي خارجي مثال بياورم، مي&zwnj;توانم بگويم که شگرد &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; شباهت فراواني به شگرد داستان معروف &laquo;در جنگل،&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريونوسوکه آکوتاگاوا،&raquo; دارد. آن داستان هم نمونه&zwnj;ي اعلاي چيزي&zwnj;ست که &laquo;باختين&raquo; پلي&zwnj;فوني مي&zwnj;ناميد. باري، پلي&zwnj;فوني &laquo;مرگ يزدگرد،&raquo; با توجه به زمينه&zwnj;ي تاريخي اين اثر، علاوه بر جذابيت&zwnj;هاي روايي، درون&zwnj;مايه&zwnj;اي فوق&zwnj;العاده را نيز پرورانده است. آسيابان و زن و دختر او هر دم بر طبلي مي&zwnj;کوبند. گاه مدعي مي&zwnj;شوند که يزدگرد خودکشي کرده، گاه مي&zwnj;گويند که او را به فرمان غير قابل سرپيچي خود کشته&zwnj;&zwnj;اند، سپس او را ريژورزي تصوير مي&zwnj;کنند که به ناموس آسيابان دست&zwnj;درازي کرده و به مکافات اين گناه نابخشودني مجازات شده، و در پايان اصولن منکر مي&zwnj;شوند که جسد متعلق به يزدگرد است و، با انکار گفته&zwnj;هاي قبلي&zwnj;شان، مي&zwnj;گويند که پيکر خون&zwnj;آلود کالبد آسيابان است و پادشاه، براي اين&zwnj;که از تازيان مخفي بماند، او را کشته و خود به جامه&zwnj;ي او در آمده است. همه&zwnj;ي اين روايت&zwnj;ها با جزيياتي باورپذير مطرح مي&zwnj;شوند و مخاطب را به شک مي&zwnj;اندازند که کدام&zwnj;يک دروغ&zwnj;اند و کدام&zwnj;يک راست. در خلال اين روايت&zwnj;ها، سرکرده جمله&zwnj;اي را به زبان مي&zwnj;آورد که بايد آن را شاه&zwnj;کليد راه&zwnj;يابي به درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اثر دانست. او مي&zwnj;گويد: &laquo;تاريخ را پيروزشده&zwnj;گان مي&zwnj;نويسند.&raquo; درواقع، مي&zwnj;توان عدم تعيني که در پلات &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; ديده مي&zwnj;شود را شرحي بر هم&zwnj;اين يک جمله دانست. درون&zwnj;مايه&zwnj;ي اثر تشکيک بر حقيقت است. هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد و مي&zwnj;توان هزاران روايت و قرائت از واقعيت داشت. آن&zwnj;چه نوع نگاه به يک حقيقت و بازآفريني آن&zwnj;را معين مي&zwnj;کند، منافعي&zwnj;ست که در زمان&zwnj;ها و مکان&zwnj;هاي مختلف تغيير مي&zwnj;کند. تاريخ&zwnj; را پيروزها نوشته&zwnj;اند و اگر روزگاري ورق بازگردد، شکست&zwnj;خورده&zwnj;گان دي&zwnj;روز و پيروزان ام&zwnj;روز روايتي نو خواهند نوشت و چه بسيار حقيقت&zwnj;ها که کتمان يا عيان شوند. نبايد فريب تاريخ را خورد. &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; را نشر &laquo;روشن&zwnj;گران و مطالعات زنان&raquo; منتشر و در سال&zwnj;هاي مختلف تجديد چاپ کرده است. اين اثر براي اولين بار و آخرين بار، از يکم مهر تا بيستم آبان ۱۳۵۸، با نقش&zwnj;آفريني &laquo;سوسن تسليمي،&raquo; &laquo;مهدي هاشمي،&raquo; &laquo;ياسمن آرامي،&raquo; &laquo;امين تارخ،&raquo; &laquo;محمود به&zwnj;روزيان،&raquo; &laquo;کريم اکبري،&raquo; و &laquo;يعقوب شکوري&raquo; اجرا شد. در سال ۱۳۶۰ هم نسخه&zwnj;ي سينمايي آن با سرمايه&zwnj;ي شبکه&zwnj;ي دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران ساخته شد که، متاسفانه، به دلايلي ـ از جمله بي&zwnj;حجابي بازي&zwnj;گران زن ـ به نمايش عمومي درنيامد. لطفن، مشترک فيد کتابلاگ شويد تا آسان و هميشه مطالب را بخوانيد. http://www.ketablog.ir/xml/blogs.xml.php]]></description>
    <guid isPermaLink="false">37@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفی کتاب (ادبیات معاصر ایران)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-24T17:51:34+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«گاردن‌پارتی،» مرثیه‌ای بر اختلاف‌ طبقاتی</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=36</link>
    <description><![CDATA[&laquo;کاترين منسفيلد&raquo; (۱۸۸۸ &ndash; ۱۹۲۳) از تاثيرگذارترين و شناخته&zwnj;شده&zwnj;ترين چهره&zwnj;هاي تاريخ داستان کوتاه است. اين بانوي نويسنده در زلاندنو زاده شد اما بيش&zwnj;تر عمر خود را در انگلستان و آلمان و ايتاليا گذراند، و در فرانسه، از بيماري سل، مرد. مرگ او در سي و پنج ساله&zwnj;گي، و در اوج مهارت و پخته&zwnj;گي ادبي&zwnj;اش، روي داد. هر چند داستان&zwnj;هاي کوتاهي که نوشته بود در زمانه&zwnj;ي خود تاحدودي نامتعارف و آوانگارد به حساب مي&zwnj;آمد و طرف&zwnj;داران کم&zwnj;شماري داشت اما آينده&zwnj;گان بر اهميت او در تاريخ ادبيات انگليسي&zwnj;زبان صحه گذاردند و خاموشي نابه&zwnj;هنگام او را ضايعه&zwnj;اي دانستند که ادبيات را از آثار بزرگ احتمالي نويسنده&zwnj;اي چيره&zwnj;دست محروم ساخت. حاصل عمر ادبي منسفيلد چندان پربار نيست. اهميت او هم نه در کميت آثارش که در کيفيت آن&zwnj;هاست. چهل و اندي داستان کوتاه، يک دفتر شعر، و تعدادي نقد و نوشته&zwnj;ي پراکنده مرده&zwnj;ريگ اين نويسنده را تشکيل مي&zwnj;دهد. شمار قابل توجهي از داستان&zwnj;هاي کاترين منسفيلد به فارسي منتشر شده، اما او در ايران، آن&zwnj;چون&zwnj;آن که بايد، شناخته شده و محبوب نيست. داستان کوتاه &laquo;باد مي&zwnj;وزد،&raquo; ( در کتابي با هم&zwnj;اين نام، ترجمه&zwnj;ي فرشته مولوي، نشر مرکز) داستان کوتاه &laquo;ازدواج به سبک روز،&raquo; ( در کتاب &laquo;يک درخت، يک صخره، يک ابر،&raquo; ترجمه&zwnj;ي حسن افشار، نشر مرکز) و سه کتاب &laquo;خانه&zwnj;ي عروسک،&raquo; (ترجمه&zwnj;ي ثريا نوراحمد، نشر جوف) &laquo;آقاي کبوتر و بانو،&raquo; (ترجمه&zwnj;ي شيرين تعاوني، نشر چشمه) و &laquo;مرواريد&raquo; (ترجمه&zwnj;ي غلام مرادي، نشر سبزان) از جمله&zwnj;ي آثار ترجمه شده&zwnj; از منسفيلد است. به اين ليست بايد کتاب &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; را هم افزود که برگردان يکي از به&zwnj;ترين و مشهورترين نوشته&zwnj;هاي منسفيلد است. اين کتاب، در سال ۱۳۷۱، با ترجمه&zwnj;ي شيرين تعاوني، توسط انتشارات &laquo;خانه&zwnj;ي آٰفتاب&raquo; به بازار آمد. &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; يکي از نشريات سري &laquo;دريچه&zwnj;اي بر به&zwnj;ترين داستان&zwnj;هاي مدرن&raquo; بود که خانه&zwnj;ي آفتاب چند شماره&zwnj;اي از آن&zwnj;&zwnj;ها را چاپ کرد. متاسفانه، چاپ اين سري ابتر ماند واين کتاب تجديد چاپ نشد و به مرور به انبوه کتاب&zwnj;هاي کم&zwnj;ياب پيوست. محض اطلاع، اين نوشته&zwnj;ي منسفيلد از جمله&zwnj;ي يکي از هزار و يک کتابي&zwnj;ست که پيش&zwnj;نهاد شده قبل از مردن بخوانيم. ماجراي &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; در يک صبح تا شب اتفاق مي&zwnj;افتد، در منزل مجلل و بزرگ &laquo;شريدن&raquo;ها. سپيده&zwnj;دمان روزي&zwnj;ست که قرار است در عصرگاه آن يک گاردن&zwnj;پارتي در خانه برگزار شود. همه در تب و تاب و جنب و جوش&zwnj;اند. کارگرها و آشپزها به آماده&zwnj;سازي مقدمات کار مشغول&zwnj;اند و خانم شريدن و سه دختر نوجوان&zwnj;اش ـ مگ، جوزي، و لورا ـ بر فعاليت آن&zwnj;ها نظارت دارند. در نزديکي محل سکونت شرايدن&zwnj;ها فاجعه&zwnj;اي رخ داده است که آن&zwnj;ها از وقوع آن بي&zwnj;خبرند. &laquo;اسکات&raquo; گاري&zwnj;چي، ساکن آلونک&zwnj;هاي پايين تپه ـ تپه&zwnj;ا&zwnj;ي که خانه&zwnj;ي شرايدن&zwnj;ها بر فراز آن قرار دارد - مرده است. اسب او &laquo;از يک واگن باري رم کرده و او را با مغز زمين زده و کشته.&raquo; اين خبر را کارگر شيريني&zwnj;فروشي، که اکلرهاي خامه&zwnj;اي سفارشي را آورده، با هيجان به اطلاع پيش&zwnj;خدمت&zwnj;ها و دخترها مي&zwnj;رساند. اين روي&zwnj;داد، با آن&zwnj;که در اواسط داستان آشکار مي&zwnj;شود، نقطه&zwnj;ي آغاز کشمکش پلات و پروراننده&zwnj;ي درون&zwnj;مايه&zwnj;ي آن است. لورا بسيار متاثر مي&zwnj;شود. به هر حال، اسکات هم&zwnj;سايه&zwnj;ي آن&zwnj;هاست و اگر گاردن&zwnj;پارتي برگزار شود، صداي ارکستر و همهمه&zwnj;هاي شادي و خنده تا منزل او خواهد رسيد و زن و پنج بچه&zwnj;ي قد و نيم قد او را غم&zwnj;گين&zwnj;تر خواهد کرد. لورا معتقد است مهماني بايد کنسل شود اما مادر و خواهران&zwnj;اش چون&zwnj;اين عقيده&zwnj;اي ندارند. او، هر چه تلاش مي&zwnj;کند، موفق به منصرف کردن آن&zwnj;ها از برگزاري مراسم نمي&zwnj;شود و سرخورده به اتفاقات گردن مي&zwnj;نهد. لورا صبح هم، هنگامي که کارگرها براي نصب چادرها در باغ آمده&zwnj;اند، رفتاري خارج از تشريفات الزامي طبقه&zwnj;اي که به آن تعلق دارد انجام داده و با کارگرها بسيار خودماني و گرم برخورد کرده است. منسفيلد در کنار توصيف باغ مجلل شريدن&zwnj;ها و ريخت و پاش مفصل مهماني آن&zwnj;ها بر روي تپه درباره&zwnj;ي زاغه&zwnj;هاي دامنه&zwnj;ي تپه که کارگرها و رخت&zwnj;شوي&zwnj;ها در آن&zwnj;ها ساکن&zwnj;اند هم مي&zwnj;نويسد و خواننده را در مقابل منظره&zwnj;اي با دو دنياي متفاوت قرار مي&zwnj;دهد، دنياي بورژوازي و دنياي پرولتاريا. البته او اين تقابل را از ديدگاهي انسان&zwnj;دوستانه و بشري به نمايش مي&zwnj;گذارد و نه به شيوه&zwnj;ي ادبيات مارکسيستي تصنعي. اين است که داستان&zwnj;اش تاثيرگذار است و احساسات خواننده را به غليان وامي&zwnj;دارد و اندوه او را نسبت به اين تفاوت&zwnj;ها برمي&zwnj;انگيزد. لورا پرسوناژ اصلي داستان است. او با کارگرها و فقرا هم&zwnj;دل است اما هم&zwnj;نشين اغنياست. براي او بسيار دش&zwnj;وار است که ازيک طرف مهماني و خوشي اعيان و اشراف دور و برش را ببينيد و از طرف ديگر مرد فقيري را که مرده و خانواده&zwnj;اش بر جنازه&zwnj;ي او مويه مي&zwnj;کنند. هيچ کاري از دست او برنمي&zwnj;آيد جز اين&zwnj;که گريه کند و در انتهاي داستان، و در ميانه&zwnj;ي گريستن، جمله&zwnj;ي پرمعني&zwnj;اش را خطاب به برادرش بگويد: &laquo;زنده&zwnj;گي جدن خيلي... جدن خيلي...&raquo; جمله&zwnj;اي که ناقص مي&zwnj;ماند و او صفت مناسبي براي&zwnj;اش نمي&zwnj;يابد اما اين ناگفته از سد گفته تاثيرگذارتر و پرمعناتر است.نکته&zwnj;ي قوت &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; اين است که منسفيلد به دام سانتيمانتاليسم نيفتاده و با روايتي خون&zwnj;سرد و بي&zwnj;طرفانه موفق مي&zwnj;شود خواننده را به هنگامه&zwnj;ي ماجرايي دردآلود پرتاب کند و او را به قضاوت وادارد. &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; آيينه&zwnj;اي تمام&zwnj;عيار از نابرابري طبقاتي و مرثيه&zwnj;اي بر بي&zwnj;عدالتي آشکار جهان است. ::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي &laquo;مرگ يزدگرد&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;بهرام بيضايي.&raquo;]]></description>
    <guid isPermaLink="false">36@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-19T19:29:41+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>روايتي ساده از پيچيده‌گي‌هاي فيزيک</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=30</link>
    <description><![CDATA[درباره&zwnj;ي &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان:&raquo; مباني فيزيک به روايت &laquo;ريچارد فاينمن&raquo; حسين جاويد &ndash; چاپ شده در نشريه&zwnj;ي علمي &laquo;دانش&zwnj;گر&raquo; - شماره&zwnj;ي ۳۷ فيزيک بنيادي&zwnj;ترين علمي&zwnj;&zwnj;ست که بشر به آن پرداخته است، علمي که گستره&zwnj;اي بسيار بزرگ را دربرمي&zwnj;گيرد، از بررسي ريزترين ذرات موجود تا شناخت که&zwnj;کشان&zwnj;هاي امتداديافته تا بي&zwnj;نهايت، از اخترشناسي و زمين&zwnj;شناسي تا زيست&zwnj;شناسي و روان&zwnj;شناسي، و حتا از اقتصاد تا پزشکي. بي&zwnj;شک، انسان بدون پيش&zwnj;رفت در علم فيزيک بسياري از دست&zwnj;آوردهاي ام&zwnj;روزين&zwnj;اش را نداشت و چشم&zwnj;انداز توسعه&zwnj;ي دانش در آينده هم مطلقن در گرو پيش&zwnj;روي هرچه بيش&zwnj;تر علم فيزيک و دست&zwnj;يابي آن به ناشناخته&zwnj;هاي طبيعت است. مطالعه و درک يافته&zwnj;ها و قوانين فيزيک عمومن براي دانش&zwnj;پژوهان غيرمتخصص، اعم از علاقه&zwnj;مندان مطالعه&zwnj;ي علم و دانش&zwnj;جويان سال&zwnj;هاي پايين رشته&zwnj;هاي مرتبط، بسيار دش&zwnj;وار است. اين مخاطبان با کتاب&zwnj;هايي سر و کار پيدا مي&zwnj;کنند که پر است از فرمول&zwnj;هاي پيچيده&zwnj;ي رياضي و مفاهيم ديرياب، و هم&zwnj;اين موضوع ممکن است باعث شود تصور آن&zwnj;ها از مطالعه&zwnj;ي فيزيک، به&zwnj;عنوان يک دانش بسيار جذاب، تغيير پيدا کند و دل&zwnj;زده شوند. ريچارد فاينمن، فيزيک&zwnj;دان بزرگ قرن بيستم، نخستين کسي بود که براي حل اين معضل چاره&zwnj;اي انديشيد. او تصميم گرفت فيزيک مقدماتي را به شکلي ساده و با کم&zwnj;ترين استفاده از مفاهيم اوليه، اصطلاحات فني و رياضيات به دانش&zwnj;جويان سال&zwnj;هاي اول و دوم دانش&zwnj;گاه تدريس کند. بيان شوخ&zwnj;طبعانه و خودماني فاينمن، تسلط او بر شيوه&zwnj;هاي تدريس و توانايي خارق&zwnj;العاده&zwnj;ي او در تبيين پيچيده&zwnj;ترين مفاهيم فيزيکي با مثال&zwnj;هايي ساده از پديده&zwnj;هاي زنده&zwnj;گي روزمره موفقيت بزرگي به همراه داشت و الهام&zwnj;بخش نسلي از دانش&zwnj;جويان در سراسر جهان شد. آن&zwnj;چه فاينمن طي اين دوره&zwnj; براي دانش&zwnj;جويان&zwnj;اش مطرح کرد بعدها با نام &laquo;درس&zwnj;هاي فيزيک فاينمن&raquo; شهرت يافت و ام&zwnj;روزه مقدمه&zwnj;اي جامع بر فيزيک نوين، براي هر علاقه&zwnj;مند اين علم، شناخته مي&zwnj;شود. بعدها، شش مبحث ساده&zwnj;تر درس&zwnj;هاي فاينمن که براي عموم مردم هم جذاب و قابل درک است در کتابي باعنوان &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان&raquo; به چاپ رسيد. کتابي که مدتي&zwnj;&zwnj;ست ترجمه&zwnj;ي فارسي آن هم، به همت مرکز تحقيقات سياست علمي کشور و با هم&zwnj;کاري نشر هرمس، در اختيار دوست&zwnj;داران فيزيک و دانش&zwnj;پژوهان قرار گرفته است. اين کتاب شامل فصولي با اين عناوين است: &laquo;اتم&zwnj;ها در حرکت،&raquo; &laquo;اصول فيزيک،&raquo; &laquo;رابطه&zwnj;ي فيزيک با علوم ديگر،&raquo; &laquo;پايسته&zwnj;گي انرژي،&raquo; &laquo;نظريه&zwnj;ي گرانش،&raquo; و &laquo;رفتار کوانتومي.&raquo; فاينمن اين موضوعات اصلي فيزيک را به&zwnj;صورتي عمدتن کيفي و بدون استفاده از رياضيات صوري تشريح کرده است. شيوه&zwnj;ي بيان اين اعجوبه&zwnj;ي فيزيک به&zwnj;قدري دل&zwnj;نشين و شيرين است که خواننده در هنگام مطالعه&zwnj;ي کتاب احساس مي&zwnj;کند که دارد يک رمان جذاب و پرماجرا را مي&zwnj;خواند و نه پاره&zwnj;اي از مهم&zwnj;ترين و پيچيده&zwnj;ترين قوانين و مفاهيم فيزيک و روابط علت و معلولي حاکم بر طبيعت را. شايد براي&zwnj;تان عجيب باشد که بدانيد شيوه&zwnj;ي ارائه&zwnj;ي مطالب اين کتاب تا آن حد لطيف و زيباست که حتا روي احساسات هنرمندان هم تاثير گذاشته است! &laquo;نادر مشايخي،&raquo; موسيقي&zwnj;دان کشورمان، بر اساس اين کتاب قطعه&zwnj;اي با نام &laquo;six easy piece&raquo; ساخته است که در سال ۲۰۰۷ در وين توسط &laquo;آناليزه گال&raquo; اجرا شد. خود فاينمن هم عاشق روش&zwnj;هاي نو در تدريس و سخن&zwnj;راني بود و با اين&zwnj;که جوايز متعددي، از جمله&zwnj;ي جايزه&zwnj;ي نوبل فيزيک سال ۱۹۶۵، را در کارنامه داشت بيش از همه به مدال ارستد براي آموزش که در سال ۱۹۷۲ نصيب&zwnj;اش شد افتخار مي&zwnj;کرد. از هم&zwnj;اين رو، بارزترين مشخصه&zwnj;ي &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان&raquo; اين است که به ساده&zwnj;گي مي&zwnj;توان از تمام موضوعات ديرياب و مهمي که در آن مطرح شده سردرآورد و به شناختي نسبي از علم فيزيک و، فراتر از آن، سازوکارهاي طبيعت و پديده&zwnj;هاي گوناگون و بعضن بسيار عجيب آن رسيد. خود فاينمن طبيعت را به يک بازي شطرنج بزرگ تشبيه کرده است و فيزيک را علمي مي&zwnj;داند که در جست&zwnj;وجوي قوانين اين بازي است. &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان،&raquo; به&zwnj;رغم آن&zwnj;که کتاب چندان پرحجمي نيست و تنها ۲۰۰ برگ دارد، داده&zwnj;هايي بسيار فراوان در اختيار مخاطب&zwnj;اش قرار مي&zwnj;دهد و او را با بسياري از قواعد شطرنج طبيعت، هرچند به&zwnj;طور مختصر، آشنا مي&zwnj;کند. در فصل &laquo;اتم&zwnj;ها در حرکت&raquo; خواننده با دلايل علمي پاره&zwnj;اي از پديده&zwnj;هايي که به&zwnj;طور روزمره با آن&zwnj;ها روبه&zwnj;روست آشنا مي&zwnj;شود. مثلن، اين&zwnj;که بوي گل&zwnj;ها چه&zwnj;طور به مشام ما مي&zwnj;رسد، چرا دانه&zwnj;هاي برف شش&zwnj; ضلعي هستند، فرايند سوختن چه&zwnj;طور اتفاق مي&zwnj;افتد، و يا تفاوت ماهوي حالت&zwnj;هاي گوناگون ماده به چه شکل است. در فصل &laquo;اصول فيزيک&raquo; مطالبي درباره&zwnj;ي پرتوهاي مختلف، نظريه&zwnj;ي عدم قطعيت، فيزيک کوانتومي، سازوکار انفجار بمب اتمي و ميدان&zwnj;هاي الکتريکي و مغناطيسي مي&zwnj;خوانيم و به شناخت مختصر اما سودمندي درباره&zwnj;ي ذرات گوناگوني که اجزاي بنيادي ماده را تشکيل مي&zwnj;دهند دست مي&zwnj;يابيم. در هم&zwnj;اين فصل است که فاينمن به ابهاماتي که درباره&zwnj;ي روابط ميان ذرات وجود دارد مي&zwnj;پردازد و پيش&zwnj;بيني مي&zwnj;کند: &laquo;داريم به درکي از ذرات زير &ndash; اتمي نزديک&zwnj;تر مي&zwnj;شويم.&raquo; پيش&zwnj;بيني&zwnj;اي که ام&zwnj;روزه با نزديک&zwnj;بودن آغاز به کار برخورددهنده&zwnj;ي بزرگ هادرون در مرکز سرن و تلاش دانش&zwnj;مندان براي کشف بوزون هيگز فاصله&zwnj;ي چنداني تا به واقعيت پيوستن ندارد. فصول ديگر هم به هم&zwnj;اين اندازه روشن&zwnj;گر و البته گيرا هستند. به&zwnj;خصوص فصل &laquo;رابطه&zwnj;ي فيزيک با علوم ديگر&raquo; که از ساده&zwnj;ترين فصل&zwnj;هاي کتاب است و مي&zwnj;توان آن&zwnj;را مفيدترين و پرکشش&zwnj;ترين قسمت کتاب براي عموم خواننده&zwnj;گان دانست، فصلي که اطلاعات جامعي درباره&zwnj;ي شيمي، ارگانيسم&zwnj;هاي زنده و نحوه&zwnj;ي کار آن&zwnj;ها، مواد تشکيل&zwnj;دهنده&zwnj;ي سلول&zwnj;هاي موجودات زنده و مکانيسم حيات، و نيز نجوم در بر دارد. مطالعه&zwnj;ي کتاب &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان&raquo; نوشته&zwnj;ي ريچارد فاينمن هم خواننده را به شناختي از فيزيک و کشفيات اين علم درباره&zwnj;ي چرخه&zwnj;ي حيات مي&zwnj;رساند و هم قدمي&zwnj;ست براي علاقه&zwnj;مند کردن مخاطبان جوان به علم و تعميق و تحقيق در شگفتي&zwnj;ها و رازهاي پرشمار طبيعت، کتابي که با ترجمه&zwnj;ي روان &laquo;محمدرضا بهاري&raquo; منتشر شده است و مي&zwnj;توان آن را از به&zwnj;ترين آثار علمي چاپ &zwnj;شده در سال&zwnj;هاي اخير به شمار آورد. ::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي &laquo;گاردن&zwnj;پارتي&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;کاترين منسفيلد.&raquo; ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">30@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های چاپ‌شده در مطبوعات</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-17T14:45:06+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«زارع شيکاگو،» هجويه‌اي عليه روزنامه‌‌هاي زرد!</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=29</link>
    <description><![CDATA[&laquo;مارک توين&raquo; از مشهورترين نويسنده&zwnj;هاي تاريخ ادبيات ايالات متحده است. اين نابغه&zwnj;ي همه&zwnj;کاره با نوشتن کتاب&zwnj;هايي هم&zwnj;چون &laquo;سرگذشت هکلبري فين،&raquo; &laquo;شاه&zwnj;زاده و گدا،&raquo; &laquo;زنده&zwnj;گي بر روي مي&zwnj;سي&zwnj;سي&zwnj;پي،&raquo; و &laquo;ماجراهاي تام ساير&raquo; نام&zwnj;اش را در تاريخ ادبيات جهان جاودانه ساخت و طرف&zwnj;داران پروپاقرصي براي خودش دست و پا کرد.&nbsp;از توين کتاب&zwnj;هاي زيادي به فارسي ترجمه شده است. يکي از اين کتاب&zwnj;ها نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي کوتاه &laquo;زارع شيکاگو&raquo;ست که نشر &laquo;سپهر،&raquo; پيش از انقلاب، با ترجمه&zwnj;ي زنده&zwnj;نام &laquo;کريم کشاورز،&raquo; منتشر کرد. چاپ دوم اين کتاب در سال ۱۳۵۲ به بازار آمد. از آن تاريخ تاکنون، متاسفانه، &laquo;زارع شيکاگو&raquo; تجديد چاپ نشده است و سال&zwnj;هاست که کتابي ناياب به شمار مي&zwnj;آيد. روي جلد کتاب &laquo;زارع شيکاگو&raquo; اين عبارت نوشته شده: &laquo;اقتباس از مارک تواين، توسط گابريل تيموري.&raquo; در منابع فارسي هم از اين اثر در کارنامه&zwnj;ي مارک توين نام برده شده، اما ـ از شما چه پنهان!ـ من هر چه در سايت&zwnj;هاي خارجي جست&zwnj;وجو کردم، نامي از &laquo;زارع شيکاگو&raquo; ـ چه با هم&zwnj;اين اسم، و چه با اسم ديگرش: &laquo;چه&zwnj;گونه ناشر يک روزنامه&zwnj;ي کشاورزي شدم&raquo; ـ در فهرست نوشته&zwnj;هاي مارک توين نيافتم. احتمال مي&zwnj;دهم که &laquo;گابريل تيموري&raquo; اين نمايش&zwnj;نامه را بر اساس يکي از فکاهي&zwnj;هاي توين نوشته باشد، اما نمي&zwnj;دانم اين فکاهي در کدام&zwnj;يک از کتاب&zwnj;هاي توين، يا کدام نشريه، به چاپ رسيده است. اگر کسي اطلاع دقيق&zwnj;تري در اين&zwnj;باره دارد، سپاس&zwnj;گزار خواهم بود، چون&zwnj;آن&zwnj;چه نقص دانسته&zwnj;هاي من را هم برطرف کند.باري، &laquo;زارع شيکاگو&raquo; نمايش&zwnj;نامه&zwnj;اي&zwnj;ست در دو پرده و هجده سن کوتاه. کاراکترهاي محدودي هم دارد: مدير، جسي، بوب، آرتور، سام، و دو مرد.مدير روزنامه&zwnj;ي &laquo;زارع شيکاگو،&raquo; که از کار بيست&zwnj;ساله&zwnj;اش خسته شده است، قصد دارد براي نشريه&zwnj;اش سردبيري استخدام کند تا خود فرصتي براي استراحت داشته باشد. ابتدا آرتور به دفتر روزنامه مي&zwnj;آيد و تقاضاي کار مي&zwnj;کند. او تحصيل&zwnj;کرده&zwnj;ي رشته&zwnj;ي کشاورزي&zwnj;ست و متخصص اين&zwnj;کار. با اين حال، به علت اين&zwnj;که از برخي مطالب روزنامه ايراد مي&zwnj;گيرد و ضعف&zwnj;هاي آن را به مدير گوش&zwnj;زد مي&zwnj;کند، رد مي&zwnj;شود. او که به پول احتياج دارد مي&zwnj;پذيرد به&zwnj;عنوان مستخدم در اداره&zwnj;ي روزنامه مشغول به کار شود و مدير با خواسته&zwnj;ي او موافقت مي&zwnj;کند. سپس، سام ـ که شيادي چاپلوس و بي&zwnj;نهايت زرنگ - است نزد آقاي مدير مي&zwnj;آيد. اين مرد جوان، که اندک سررشته&zwnj;اي از کشاورزي و روزنامه&zwnj;نگاري ندارد، با تملق و چرب&zwnj;زباني مدير را متقاعد مي&zwnj;کند که با حقوقي بسيار بالا او را استخدام کند. در عوض، قول مي&zwnj;دهد به&zwnj;زودي تيراژ روزنامه را بسيار افزايش دهد. توافق حاصل مي&zwnj;شود و مدير به مرخصي مي&zwnj;رود. سام سرتاسر روزنامه&zwnj;ي کشاورزي &laquo;زارع شيکاگو&raquo; را با مزخرفات و دستورالعمل&zwnj;هاي مسخره پر مي&zwnj;کند و روزنامه را به چاپ&zwnj;خانه مي&zwnj;فرستد. ديري نمي&zwnj;گذرد که خبر مي&zwnj;رسد &laquo;زارع شيکاگو&raquo; شهر را به هم ريخته و هزاران نسخه از آن به فروش رفته است. اين در حالي&zwnj;ست که پيش از آن اين روزنامه&zwnj;ي تخصصي خريداران و آبونه&zwnj;هاي محدودي داشته است. مدير تعطيلات&zwnj;اش را نيمه&zwnj;کاره رها مي&zwnj;کند و به شهر بازمي&zwnj;گردد. در دفتر روزنامه، به سراغ سام مي&zwnj;رود و او را به علت اين&zwnj;که روزنامه&zwnj;ي وزين &laquo;زارع شيکاگو&raquo; را به &laquo;روزنامه&zwnj;اي پر از جفنگ&raquo; و &laquo;يک روزنامه&zwnj;ي احمق&zwnj;ها&raquo; بدل ساخته بازخواست مي&zwnj;کند و متهم&zwnj;اش مي&zwnj;کند که چيزي از روزنامه&zwnj;نگاري نمي&zwnj;فهمد. جواب سام دندان&zwnj;شکن، و با واقعيتي تلخ هم&zwnj;راه، است: &laquo;که به شما گفته روزنامه&zwnj;نويسي علم و اطلاع لازم دارد؟ راجع به اوضاع مالي و بانک&zwnj;داري که مقاله مي&zwnj;نويسد؟ کساني &zwnj;که يک قاز ندارند. ره&zwnj;بر مبارزه با مشروبات الکلي کيست؟ بد مست&zwnj;ها. راجع به مسائل نظامي چه کسي اظهار نظر مي&zwnj;کند؟ آدم&zwnj;هاي چلاق و بي دست و پايي که هرگز پا توي يک سربازخانه نگذاشته&zwnj;اند. روزنامه&zwnj;هاي کشاورزي را که اداره مي&zwnj;کند؟ احمق&zwnj;هايي که ...&raquo;مشاجره ادامه دارد تا اين&zwnj;که سام شاه&zwnj;بيت نمايش&zwnj;نامه را رو مي&zwnj;کند:&laquo;روزنامه&zwnj;ي مخصوص احمق&zwnj;ها خواننده زياد دارد و هر قدر احمقانه&zwnj;تر باشد، خواننده&zwnj;گان بيش&zwnj;تر خواهد داشت. اگر کسي بخواهد در نوشتن روزنامه عقل سليم و هوش و حسن سليقه و نکته&zwnj;سنجي را به&zwnj; کار برد، ورشکسته&zwnj;گي عاجل نصيب&zwnj;اش خواهد شد. يک خرده به اطراف خود نگاه کنيد. ببينيد روزنامه&zwnj;نويس&zwnj;ها چه مي&zwnj;کنند؟ جز اين است که با کمال وقاحت، ابلهي، و لئامت تمام غرايز پست و صفات بد بشري را مورد استفاده قرار مي&zwnj;دهند؟ پرسش&zwnj;نامه&zwnj;هاي ابلهانه درج مي&zwnj;کنند، مسابقه&zwnj;هاي احمقانه مي&zwnj;گذارند، داستان&zwnj;هاي ناشيانه و بي&zwnj;موضوع مي&zwnj;نويسند. سر موفقيت&zwnj;شان هم در هم&zwnj;اين است...&raquo;اين پاراگراف چکيده&zwnj;ي تمام آن چيزي&zwnj;ست که نمايش&zwnj;نامه سعي در بيان&zwnj;اش دارد. &laquo;زارع شيکاگو&raquo; از طنزي ناب برخوردار است و، با همه&zwnj;ي کوتاهي&zwnj;اش، نوشته&zwnj;اي&zwnj;ست خواندني و دوست&zwnj;داشتني. اميدوارم، به زودي، يا ناشري آن را تجديد چاپ کند و يا مترجمي آستين بالا بزند و ترجمه&zwnj;ي مجددي از آن انجام دهد تا همه بتوانند اين نمايش&zwnj;نامه&zwnj;ي&nbsp;جذاب اما ناياب را مطالعه کنند.::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي &laquo;شش قطعه&zwnj;ي آسان&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;ريچارد فاينمن.&raquo;لطفن، مشترک فيد کتابلاگ شويد تا آسان و هميشه مطالب را بخوانيد.http://www.ketablog.ir/xml/blogs.xml.php]]></description>
    <guid isPermaLink="false">29@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-15T11:39:06+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«سرزمين هرز،» کلاژي از جهان نابه‌سامان </title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=28</link>
    <description><![CDATA[منظومه&zwnj;ی &laquo;سرزمین هرز&raquo; نوشته&zwnj;ی &laquo;تامس استرنز الیوت،&raquo; شاعر امریکایی، از نام&zwnj;دارترین و به&zwnj;ترین شعرهای قرن بیستم است. این شعر بلند، که آن&zwnj;را مرثیه&zwnj;ای بر پوچی و نومیدی انسان پس از جنگ بزرگ اول نامیده&zwnj;اند، نخستین&zwnj;بار در اکتبر ۱۹۲۲ به چاپ رسید. &laquo;سرزمین هرز&raquo; خیلی زود به گنجینه&zwnj;ی ادبیات کلاسیک انگلیسی افزوده شد و روز به روز خواستاران و دوست&zwnj;داران پرشمارتری یافت، هم در امریکا، هم در انگلستان، و هم در دیگر جای&zwnj;ها. &nbsp;این شعر در ایران هم سرنوشت جالبی یافت. نخست، &laquo;ح. رازی،&raquo; &laquo;حمید عنایت،&raquo; و &laquo;چنگیز مشیری،&raquo; به&zwnj;طور مشترک، ـ احتمالن، بخشی از ـ آن &zwnj;را ترجمه کردند و در &laquo;جنگ هنر و ادب ام&zwnj;روز،&raquo; اسفند ۱۳۳۴، به چاپ سپردند. سپس، &laquo;بهمن شعله&zwnj;ور،&raquo; به&zwnj;خواهش &laquo;احمد شاملو&raquo; و &laquo;سیروس طاهباز،&raquo; دوباره آن&zwnj; را به فارسی برگرداند و در زمستان ۱۳۴۳ در نشریه&zwnj;ی &laquo;آرش&raquo; منتشر کرد. شعله&zwnj;ور معتقد بود که مترجمین قبلی &laquo;توجه نداشتند که زبان شعر بین زبان ادبی شاعر، و خود آن به سبک&zwnj;ها گوناگون، و گفت&zwnj;وگوی شخصیت&zwnj;های شعر نوسان می&zwnj;کند.&raquo; تا دهه&zwnj;ی هشتاد، این شعر دست کم سه بار دیگر به فارسی ترجمه شد: &laquo;دشت سترون و اشعار دیگر،&raquo; ترجمه&zwnj;ی &laquo;پرویز لشکری،&raquo; نیل، ۱۳۵۰- &laquo;سرزمین بی&zwnj;حاصل،&raquo; ترجمه&zwnj;ی &laquo;حسن شه&zwnj;باز،&raquo; بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۷- &laquo;دشت سترون،&raquo; ترجمه&zwnj;ی دکتر شهریار شهیدی، هما، ۱۳۷۷. در دهه&zwnj;ی هشتاد ـ از ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۸ـ چهار ترجمه&zwnj;ی فارسی جدید از این کتاب به چاپ رسید و ترجمه&zwnj;ی بهمن شعله&zwnj;ور هم تجدید چاپ شد! اتفاقی که نشان می&zwnj;دهد ایرانی&zwnj;ها شعر الیوت را تمام&zwnj;شده نمی&zwnj;دانند و هنوز هم آن را دوست می&zwnj;دارند. ترجمه&zwnj;های جدید الیوت کار &laquo;مهدی وهابی،&raquo; (نشر امتداد) &laquo; جواد علاف&zwnj;چی،&raquo; (نشر نیلوفر) &laquo;خلیل پاک&zwnj;نیا&raquo; و &laquo;محمود داوودی،&raquo; (نشر سی و دو حرف &ndash; سوئد) و &laquo;به&zwnj;روز حاجی&zwnj;محمدی&raquo; (نشر ققنوس) هستند. من همه&zwnj;ی این ترجمه&zwnj;ها را خوانده&zwnj;ام و باید اذعان کنم که ـ به&zwnj;خصوص، سه برگردان آخرـ ترجمه&zwnj;های بسیار دقیق و پخته&zwnj;ای&zwnj;اند. با وجود این، هنوز هم خواندن الیوت با ترجمه&zwnj;ی شعله&zwnj;ور، که خودش هم شاعر است، لذت دیگری دارد، هم به دلیل دقت آن و حفظ لحن شعر، و هم به لحاظ تقدم و پیشینه&zwnj;ی تاریخی&zwnj;اش. &nbsp;&laquo;سرزمین هرز&raquo; با ترجمه&zwnj;ی بهمن شعله&zwnj;ور را نشر &laquo;چشمه&raquo; در سال ۱۳۸۷، در ۷۲ برگ، و با بهای ۱۵۰۰ تومان منتشر کرده است. این اولین بار است که ترجمه&zwnj;ی شعله&zwnj;ور، با اجازه&zwnj;ی او، به&zwnj;صورت کتاب منتشر می&zwnj;شود. سال&zwnj;ها پیش، در ۱۳۶۲، نشر &laquo;فاریاب&raquo; هم این ترجمه را به چاپ رساند اما در آن زمان از سفر نویسنده&zwnj;ی &laquo;سفر شب&raquo; به فرنگ سال&zwnj;ها می&zwnj;گذشت و او رضایت و نظارتی بر چاپ آثارش نداشت. باری، بعد از این حاشیه&zwnj;ی طولانی، نوبت پرداختن به متن است. &laquo;سرزمین هرز&raquo; تی. اس. الیوت شعری&zwnj;ست پیچیده و دیریاب. اگر پذیرفت که ارائه&zwnj;ی خلاصه&zwnj;ای از یک شعر بسیار دش&zwnj;وار است، باید گفت که تعریف ماجرای این شعر، بدون از دست رفتن دقایق آن، محال است! چه &laquo;سرزمین هرز&raquo; شعری&zwnj;ست کلاژگونه و در پنج پاره&zwnj;ی جداگانه. این پاره&zwnj;ها &laquo;تدفین مرده،&raquo; &laquo;دستی شطرنج،&raquo; &laquo;موعظه&zwnj;ی آتش،&raquo; &laquo;مرگ در آب&raquo; و &laquo;آن&zwnj;چه رعد بر زبان راند&raquo; نام دارند. این تکه&zwnj;ها، در ظاهر، به هم بی&zwnj;ربط&zwnj;اند و هر یک با کاراکترها و اتمسفرهای جداگانه به روایتی می&zwnj;پردازند. الیوت تسلط و احاطه&zwnj;ی بی&zwnj;نظیری بر شعر کلاسیک و مدرن و نیز شعر یونان و روم و اساطیر باستانی دارد. عظمت و اهمیت &laquo;سرزمین هرز&raquo; از هم&zwnj;این شناخت نشات گرفته و بدون این شناخت نیز کامل نمی&zwnj;شود، یعنی هم&zwnj;آن&zwnj;طور که الیوت از دانسته&zwnj;های فراوان&zwnj;اش برای سرودن شعری این چون&zwnj;این سمبولیستی و سرشار از معنا و اشاره بهره گرفته، مخاطب هم باید به ابزار الیوت مسلح باشد تا بتواند شاه&zwnj;کار او را رمزگشایی کند و معنای شعر را از ورای پوسته&zwnj;ی ظاهری آن دریابد. الیوت مدام از &laquo;اووید،&raquo; &laquo;شکسپیر،&raquo; &laquo;دانته،&raquo; &laquo;میلتون،&raquo; &laquo;بودلر،&raquo; &laquo;ورلن&raquo; و دیگر شاعران و نویسنده&zwnj;گان بزرگ گذشته و معاصر یاد می&zwnj;آورد و در جای&zwnj;جای شعرش از اساطیر کلاسیک نظیر فیلومل و تایریسیاس استفاده می&zwnj;کند، هم آشکارا و هم در عمق. حتا عنوان شعر تلمیحی&zwnj;ست به ماجرای سلطانی به نام &laquo;سلطان ماهی&zwnj;گیر&raquo; که &laquo;به&zwnj;نحوی اسرارآمیز عقیم شد و سرزمینی که او بر آن فرمان می&zwnj;راند نیز دست&zwnj;خوش سترونی گشت.&raquo; این چون&zwnj;این است که شعر او طنینی آرکائیک می&zwnj;یابد و در فضایی آخرالزمانی وارد می&zwnj;شود. اتمسفر شعر اتمسفری سرد و بی&zwnj;روح است. ایماژها تیره و مه&zwnj;آلودند. در سرتاسر شعر با المان&zwnj;ها و تصاویری مواجه&zwnj;ایم که به طرق گوناگون به باورها و روی&zwnj;دادهای تاریخ مسیحیت دلالت دارند. از جمله: صخره (که در دین مسیح واجد معانی و مضامین دینی فراوانی&zwnj;ست،) کلیسا، و آوای خروس (که یادآور خیانت یاران مسیح به اوست.) ارائه&zwnj;ی یک تفسیر واحد از &laquo;سرزمین هرز،&raquo; هم&zwnj;چون&zwnj;آن&zwnj; که از دیگر شاه&zwnj;کارها، تقلیل ارزش&zwnj;های متن و نادیده انگاشتن ظرفیت&zwnj;های فراوان نشانه&zwnj;شناسیک و معناشناختی آن است. با این حال، می&zwnj;توان این منظومه&zwnj;ی بلند را تصویری از جهان پوچ انسان معاصر دانست، جهانی که از هر چه معنویت خالی&zwnj;ست و تنها خشونت و تزویر بر آن حکم می&zwnj;راند. سرزمین هرز هم&zwnj;این زمین بایر ماست که جز تخم کینه و دشمنی و کشت و کشتار نمی&zwnj;پرورد. شاید الیوت با ایجاد کنتراست بین ناباروری و باورهای مسیحیت می&zwnj;خواهد این دیدگاه را به مخاطب خود القا کند که جهان بی&zwnj;معنویت جهانی&zwnj;ست سترون که جز فاجعه و پوچی و بطالت دربرندارد، طرفه این&zwnj;که این شعر در سال&zwnj;های سخت و پر از خلا پس از جنگ بزرگ اول سروده شده است. چند پاره&zwnj;گی شعر و کلاژوار بودن آن را می&zwnj;توان از نگاه فرمالیستی به تماشا نشست و آن&zwnj;را ستود. درواقع، الیوت با استفاده از این تمهید بین فرم و محتوای اثرش هارمونی ایجاد کرده است. اثر او جهانی آشفته و تکه&zwnj;تکه را می&zwnj;سازد و این مضمون در فرم اثر نیز نمود یافته است. و آخر: متن انگلیسی شعر الیوت سرشار از طنین زیبا و مسحورکننده&zwnj;ی کلمات است. ترجمه&zwnj;ی شعر او، نه تنها به فارسی که به هر زبان دیگر، هر آن&zwnj;چه با دقت و هنرمندی باشد، این زیبایی موزون را نابود می&zwnj;کند و سمفونی اعجاب&zwnj;انگیز شعر را به نوایی که با یک قابلمه نواخته شده بدل می&zwnj;سازد. افسوس!  ::: یادداشت بعدی کتابلاگ: معرفی &laquo;زارع شیکاگو،&raquo; اقتباسی از نوشته&zwnj;های &laquo;مارک توین.&raquo;]]></description>
    <guid isPermaLink="false">28@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-12T16:00:02+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«اين ساندويچ مايونز ندارد،» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست‌داشتني </title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=27</link>
    <description><![CDATA[&laquo;جي. دي. سلينجر&raquo; هفته&zwnj;ي گذشته مرد و به تمام حرف و حديث&zwnj;ها درباره&zwnj;ي زنده&zwnj;گي خصوصي&zwnj;اش پايان داد. پيش از اين، مهم&zwnj;ترين نکته&zwnj;اي که درباره&zwnj;ي او وجود داشت عزلت&zwnj;نشيني و گوشه&zwnj;گيري&zwnj;اش بود. هيچ يادداشتي درباره&zwnj;ي سلينجر و آثارش نوشته نمي&zwnj;شد مگر اين&zwnj;که نويسنده نقبي هم به زنده&zwnj;گي اسرارآميز و پنهاني او بزند. او خود عقيده&zwnj;ي داشت: &laquo;احساس گم&zwnj;نامي و ابهام دومين دارايي ارزش&zwnj;مندي&zwnj;ست که به نويسنده به عاريت داده شده.&raquo; باري، هر چيز که پوشيده باشد، لاجرم، کنج&zwnj;کاوي برانگيز است - و، به&zwnj;جرات، مي&zwnj;توان ادعا کرد که اين تز عجيب و غريب به شهرت و محبوبيت سلينجر کمک بزرگي کرد. اکنون، اين پيرمرد امريکايي ديگر نه نفس مي&zwnj;&zwnj;کشد و نه مي&zwnj;نويسد. ديوارهاي آن خانه&zwnj;ي معروف، در شهر کورنيش ايالت نيوهمپشاير، هم ديگر کسي را نخواهند ديد که از آن&zwnj;ها بالا مي&zwnj;کشد تا بل&zwnj;که براي لحظه&zwnj;اي کاشانه&zwnj;ي نويسنده&zwnj;ي محبوب&zwnj;اش ـ يا، شايد، خود او ـ را برانداز کند. ما هستيم و سي و اندي داستان کوتاه و بلند و يک رمان دوست&zwnj;داشتني، مگر اين&zwnj;که معجزه&zwnj;اي رخ دهد و آقاي نويسنده مرده&zwnj;ريگي داشته باشد که به دست هواخواهان پرشور او برسد.از قضا، مرگ سلينجر مصادف شد با انتشار برگردان فارسي جديدي از ده داستان کوتاه او: &laquo;من ديوونه&zwnj;ام،&raquo; &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون،&raquo; &laquo;آخرين روز آخرين مرخصي،&raquo; &laquo;سربازي در فرانسه،&raquo; &laquo;غريبه،&raquo; &laquo;برادران واريوني،&raquo; &laquo;ملودي بلو،&raquo; &laquo;دختري که مي&zwnj;شناختم،&raquo; &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; و &laquo;گروه&zwnj;بان احساساتي.&raquo; اين داستان&zwnj;ها در کتابي با نام &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; توسط نشر افق، در ۲۳۵ برگ، و با بهاي ۵۵۰۰ تومان منتشر شده&zwnj;اند. ترجمه&zwnj;ي کتاب کار دو خانم جوان است: &laquo;سارا آرامي&raquo; و &laquo;مرجان حسني&zwnj;راد.&raquo;هم&zwnj;اين ابتدا خيال&zwnj;تان را راحت کنم! همه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي اين کتاب، پيش از اين، به فارسي ترجمه و منتشر شده بودند. اگر &laquo;نغمه&zwnj;ي غم&zwnj;گين&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي امير امجد و بابک تبرايي) و &laquo;هفته&zwnj;اي يه بار آدمو نمي&zwnj;کشه&raquo; (با ترجمه&zwnj;ي اميد نيک&zwnj;فرجام و ليلا نصيري&zwnj;ها) را داريد، لازم نيست اين کتاب را بخريد، اما چون&zwnj;آن&zwnj;چه غير از اين است، &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد&raquo;&nbsp; پيش&zwnj;نهاد خوبي براي اين روزهاست که سلينجرخواني وسوسه&zwnj;برانگيزتر شده است. بيش&zwnj;تر داستان&zwnj;هاي کتاب ـ اگر دقيق&zwnj;تر بگويم، شش داستان آن ـ حول زنده&zwnj;گي دو نفر از اعضاي خانواده&zwnj;ي &laquo;کالفيلد&raquo; مي&zwnj;گذرد، يعني &laquo;هولدن&raquo; و &laquo;وينسنت.&raquo; کساني که &laquo;ناتور دشت&raquo; را خوانده&zwnj;اند ممکن است گمان کنند که اين داستان&zwnj;ها مربوط به بعد از نشر اين رمان هستند ـ خواهم گفت چرا ـ اما چون&zwnj;اين نيست! همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها پيش از انتشار رمان معروف سلينجر در نشريات ادبي منتشر شده&zwnj;اند و مي&zwnj;توان اين&zwnj;طور گفت که سلينجر با نوشتن آن&zwnj;ها، درواقع، براي نوشتن &laquo;ناتور دشت&raquo; زورآزمايي و تجربه&zwnj;اندوزي مي&zwnj;کرده است. به&zwnj;&zwnj;ترين گواه براي اين ادعا دو داستان نخستين کتاب هستند. کاراکتر اصلي &laquo;من ديوونه&zwnj;ام&raquo; و &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون&raquo; هولدن کالفيلد است. دقيقن، هم&zwnj;آن هولدني که بعدها سر و کله&zwnj;اش در &laquo;ناتور دشت&raquo; پيدا مي&zwnj;شود. البته، شخصيت او در اين&zwnj;جا هنوز يک شخصيت ديناميک و کامل نيست و بيش&zwnj;تر به يک طرح اوليه از هولدن &laquo;ناتور دشت&raquo; شباهت دارد. جالب اين&zwnj;جاست که اتفاقات اين دو داستان کوتاه هم در رمان سلينجر پرداخته&zwnj;تر و گسترده&zwnj;تر مورد استفاده قرار گرفته&zwnj;اند.&laquo;من ديوونه&zwnj;ام&raquo; شرح اخراج هولدن از مدرسه&zwnj;ي شبانه&zwnj;روزي&zwnj;ست، روي&zwnj;دادي که استارت و پي&zwnj;ريزنده&zwnj;ي تمام پلات &laquo;ناتور دشت&raquo; است. او به ديدن &laquo;اسپنسر&raquo; پير، معلم تاريخ&zwnj;اش، مي&zwnj;رود و پس از آن سوار قطار مي&zwnj;شود و به خانه&zwnj;ي&zwnj;شان در نيويورک بازمي&zwnj;گردد. در &laquo;ناتور دشت&raquo; هم چون&zwnj;اين اتفاقي مي&zwnj;افتد و هولدن در سرگرداني&zwnj;هاي&zwnj;اش سري به خانه&zwnj;ي يکي از معلم&zwnj;هاي&zwnj;اش مي&zwnj;زند. البته اين دو معلم و ماجراهايي که در خانه&zwnj;ي هر يک براي او رخ مي&zwnj;دهد تفاوت&zwnj;هايي دارند، اما چارچوب پيش&zwnj;آمدها هم&zwnj;سان است، هم&zwnj;آن&zwnj;طور که جزييات ديگري هم با آن&zwnj;&zwnj;چه در &laquo;ناتور دشت&raquo; نقل مي&zwnj;شود فرق دارند. &laquo;طغيان عليه خيابان مديسون&raquo; هم شرح يکي از سبک&zwnj;سري&zwnj;هايي&zwnj;ست که در &laquo;ناتور دشت،&raquo; به&zwnj;و&zwnj;فور، از هولدن سر مي&zwnj;زند. چهار داستان ديگر، مستقيم و غيرمستقيم، به کالفيلدها مربوط&zwnj;اند، بيش&zwnj;تر به وينسنت و کم&zwnj;تر به هولدن. اين داستان&zwnj;ها &laquo;آخرين روز آخرين مرخصي،&raquo; &laquo;سربازي در فرانسه،&raquo; &laquo;غريبه،&raquo; و &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; هستند. در سه داستان اول &laquo;بيب،&raquo; دوست و هم&zwnj;رزم وينسنت، نقش مهمي دارد. به روايتي، از ديد اوست که به&zwnj;زنده&zwnj;گي وينسنت پرداخته و ماجراهاي عشق&zwnj;ها و، نهايتن، کشته&zwnj;شدن او روايت مي&zwnj;شود. در &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد،&raquo; خود وينسنت راوي داستان است و به شرح ماجرايي در بحبوحه&zwnj;ي جنگ مي&zwnj;پردازد. در بازه&zwnj;ي بزرگ&zwnj;تر، پررنگ&zwnj;ترين درون&zwnj;مايه&zwnj;اي که در داستان&zwnj;هاي کتاب ديده مي&zwnj;شود نشان دادن زشتي&zwnj;هاي جنگ و انتقاد از آن است. به غير از داستان&zwnj;هاي مربوط به کالفيلدها، &laquo;گروه&zwnj;بان احساساتي&raquo; و &laquo;دختري که مي&zwnj;شناختم&raquo; هم پلات&zwnj;هاي مرتبط با جنگ دارند و، با ايجاد کنتراست تکراري اما هميشه&zwnj; زيبا بين عشق و جنگ، تلاش مي&zwnj;کنند هول&zwnj;ناکي و پوچي آن&zwnj;را عريان&zwnj;تر و تاثيرگذارتر به نمايش بگذارند. در داستان&zwnj;هاي مربوط به کالفيلدها وينسنت در جنگ کشته مي&zwnj;شود و هولدن مفقودالاثر، در حالي که هر دوي آن&zwnj;ها در &laquo;ناتور دشت&raquo; حضور دارند و هولدن در رمان کم&zwnj;تر از آن&zwnj;چه در اين داستان&zwnj;ها مي&zwnj;بينيم سن دارد. از اين جهت گفتم که خواننده&zwnj;&zwnj;ي ناآگاه ممکن است گمان کند اين داستان&zwnj;هاي کوتاه مربوط به پس از نگارش رمان &laquo;ناتور دشت&raquo; هستند. &laquo;برادران واريوني&raquo; و &laquo;ملودي بلو&raquo; نه به جنگ ارتباط دارند و نه به کالفيلدها، اما از زيباترين داستان&zwnj;هاي کتاب هستند. &laquo;ملودي بلو&raquo; نغمه&zwnj;ي غم&zwnj;گيني&zwnj;ست از زماني که در ايالات متحده ميان سياه و سفيدها تبعيض فراواني وجود داشت و بيمارستان&zwnj;هاي خصوصي حتا از پذيرش سياه&zwnj;پوستان رو به موت خودداري مي&zwnj;کردند. &laquo;برادران واريوني&raquo; ماجراي دو برادر است که در موسيقي شهرتي به هم مي&zwnj;زنند و يکي از آن&zwnj;ها قرباني آن ديگري مي&zwnj;شود، هم در رسيدن به علاقه&zwnj;هاي&zwnj;اش و هم در اين&zwnj;که، به اشتباه، به تاوان شيادي برادرش کشته مي&zwnj;شود. اگر بخواهم يک نظر کلي درباره&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي کتاب بدهم، بايد بگويم که داستان&zwnj;هايي متوسط هستند و، به&zwnj; هيچ وجه، به پاي شاه&zwnj;کاري مثل &laquo;ناتور دشت&raquo; نمي&zwnj;رسند. اين نکته، در تناقض با اين واقعيت نيست که اين داستان&zwnj;&zwnj;ها فضاسازي، لحن و پلات&zwnj;هاي قدرت&zwnj;مند و بسيار دوست&zwnj;داشتني دارند و خواندن&zwnj;شان براي مخاطبان لذت&zwnj;بخش است. به&zwnj;خصوص، براي آن&zwnj;ها که سلينجر را چون يک اسطوره مي&zwnj;پندارند.من درباره&zwnj;ي دقت ترجمه&zwnj;ي کتاب صاحب صلاحيت نظر دادن نيستم، اما فارسي کتاب مي&zwnj;توانست بسيار به&zwnj;تر از آن&zwnj;چه اکنون هست باشد. متاسفانه، ويراستار کتاب از اصول نگارشي و ويرايشي آگاهي نداشته و تاثير منفي خود را به کار دو مترجم جوان تزريق کرده است. نقطه&zwnj;گذاري کتاب سرتاسر غلط و ناهم&zwnj;گون است و زبان آن، بي&zwnj;دليل، بين زبان گفتار و نوشتار نوسان مي&zwnj;کند. پانويس&zwnj;ها شعور خواننده را دست&zwnj;کم گرفته&zwnj;اند و هر نکته&zwnj;ي بديهي را براي او توضيح مي&zwnj;دهند، از جمله يادآوري مي&zwnj;کنند که &laquo;وين&raquo; پاي&zwnj;تخت اتريش است و &laquo;اس اس&raquo; نيروهاي حزب نازي&zwnj;اند، &laquo;جين&raquo; نوشيدني&zwnj;ست و &laquo;بلندي&zwnj;هاي بادگیر&raquo; را &laquo;اميلي برونته&raquo; نوشته است! بگذريم از گرته&zwnj;برداري&zwnj;ها و اين&zwnj;که حتا تعداد داستان&zwnj;هاي سلينجر در پشت کتاب به اشتباه ذکر شده است. در اصل، اين&zwnj; خطاها کار مترجمان جوان کتاب است، اما چون نام يک ويراستار در شناس&zwnj;نامه&zwnj;ي کتاب ذکرشده بايد همه&zwnj;ي آن&zwnj;ها را به پاي او نوشت. واقعن، حيف است که کتابي چون&zwnj;اين خواندني قرباني بي&zwnj;سوادي ويراستار شود. ::: يادداشت بعدي کتابلاگ:&nbsp; معرفي &laquo;سرزمين هرز&raquo; با ترجمه&zwnj;ي &laquo;بهمن شعله&zwnj;ور.&raquo;]]></description>
    <guid isPermaLink="false">27@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>معرفي کتاب (ادبيات انگليسي)</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-04T19:42:46+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«تو هيچ گپ نزن»</title>
    <link>http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=26</link>
    <description><![CDATA[تيتر اين يادداشت نام مجموعه&zwnj;داستان جديد &laquo;محمدحسين محمدي،&raquo; نويسنده&zwnj;ي افغاني، ست. &nbsp;&laquo;محمدحسين محمدي&raquo; ـ متولد سال ۱۳۵۴ شمسي در شهر مزارشريف ـ اين روزها ديگر در بين اهالي ادبيات در ايران چهره&zwnj;ا&zwnj;ي شناخته&zwnj; شده ا&zwnj;ست؛ يک دو جين جوايز ريز و درشت براي داستان&zwnj;هاي کوتاه&zwnj;اش به دست آورده و دريافت جايزه&zwnj;ي هوشنگ گلشيري، براي کتاب &laquo;انجيرهاي سرخ مزار،&raquo; ـ به&zwnj;عنوان بهترين مجموعه&zwnj;داستان سال ۸۳ ـ و جايزه&zwnj;ي نويسنده&zwnj;گان و منتقدان مطبوعات، براي رمان &laquo;از ياد رفتن،&raquo; ـ به&zwnj;عنوان به&zwnj;ترين رمان سال ۸۶ ـ افتخارات&zwnj;اش را تکميل کرده است. با توجه به تشنه&zwnj;گي غرب براي دانستن درباره&zwnj;ي افغانستان، کشوري که ميلياردها دلار از بودجه&zwnj;ي آن&zwnj;ها در آن&zwnj;جا صرف جنگ مي&zwnj;شود، دور نبود که اگر محمدي به زباني غير از فارسي داستان مي&zwnj;نوشت، هم&zwnj;سنگ &laquo;خالد حسيني&raquo; يا &laquo;عتيق رحيمي&raquo; مورد توجه واقع شود. محض اطلاع، عرض کنم که خانم دکتر &laquo;آزيتا همپارتيان&raquo; سرگرم ترجمه&zwnj;ي داستان&zwnj;هاي &laquo;انجيرهاي سرخ مزار&raquo; به فرانسوي&zwnj;&zwnj;ست. &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; شامل ۹ داستان کوتاه از اين نويسنده&zwnj;ي چيره&zwnj;دست است. ناشر کتاب نشر چشمه است. ۱۱۴ برگ دارد و ۲۵۰۰ تومان قيمت. در آينده&zwnj;ي نزديک مفصل&zwnj;تر درباره&zwnj;ي &laquo;تو هيچ گپ نزن&raquo; خواهم نوشت. ::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي &laquo;اين ساندويچ مايونز ندارد&raquo; نوشته&zwnj;ي &laquo;جي. دي. سلينجر.&raquo;]]></description>
    <guid isPermaLink="false">26@http://www.ketablog.ir/</guid>
    <dc:subject>تازه‌های نشر</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-31T16:34:14+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>