«ژاک قضا و قدري و ارباباش» رمانيست نوشتهي «دني ديدرو،» نويسنده و فيلسوف فرانسوي عصر روشنگري. يکي از بهترين آثار در تاريخ چهارسد سالهي رمان. اثري که بزرگاني همچون گوته، شيلر، هگل، مارکس، فرويد، استاندال، بالزاک، بودلر، و ژيد از ستايشگران آن بودهاند و در غرب شهرتي فراگير دارد. اين اثر را خانم «مينو مشيري» در سال ۱۳۸۶ به فارسي ترجمه و منتشر کرد و به ناشناختهگي دويستسالهي آن نزد فارسيزبان خاتمه داد.
«ژاک و ارباباش» نمايشنامهايست که «ميلان کوندرا،» نويسندهي چک، بر اساس رمان معروف دني ديدرو نوشته است و خودش آنرا «اداي احترام به ديدرو» ميخواند. مترجم اين اثر خانم «فروغ پورياوري» ست. عجالتن، اين دو را با يکديگر اشتباه نگيريد.
من از عاشقان سينهچاک «ژاک قضا و قدري و ارباباش» هستم. اگر بخواهم فهرستي ده تايي از بهترين رمانهايي که در سراسر عمرم خواندهام ارائه کنم، بيشک نام اين رمان هم در بين آنها خواهد بود. متاسفانه، اين اثر در ايران، آنچونآن که شايستهگياش را دارد، شناخته شده نيست. واقعن، بايد تاسف خورد که بيمايهترين آثار ادبي، به مدد رانت و تبليغات فريبنده، با تيراژهاي چنددههزارتايي به خورد خوانندهگان داده ميشوند و آنوقت شاهکاري با اين عظمت، شهرت، اهميت، و زيبايي طي دو سال فقط دو چاپ خورده است و بسياري از کساني که کبادهي ادبيات و نقد ادبي ميکشند هنوز آنرا نخواندهاند. توصيهي من به همهي دوستداران ادبيات ـ و حتا علاقهمندان فلسفه و هنر ـ اين است که هرطور شده «ژاک قضا و قدري و ارباباش» را بخرند و بخوانند. اين کتاب را انتشارات «فرهنگ نشر نو» در ۳۵۸ برگ منتشر کرده است. من تضمين ميدهم که مخاطبان آن پس از مطالعهاش يقين خواهند کرد که وقت و پول خود را هدر ندادهاند و درعوض آنها لذتي وافر را تجربه کردهاند. اگر هماين يک کتاب را در يک کفهي ترازو قرار دهيم و انبوه مجموعهها و رمانهاي فارسي که در سال ۸۸ منتشر شدهاند را در کفهي ديگر، شک نکنيد که اولي سنگيني ميکند.
من پيش از اين، هر آنچه توانستهام، براي معرفي «ژاک قضا و قدري و ارباباش» به کتابخوانها کوشيدهام، اکنون، قصد دارم مطالعهي «ژاک و ارباباش» کار ميلان کوندرا را پيشنهاد کنم، هم به آنها که اثر دني ديدرو را خواندهاند و هم به آنها که نخواندهاند! براي گروه اول نوشتهي دوستداشتني ميلان کوندرا تجديدخاطرهي شيرينيست با اثر محبوبشان، و گروه دوم بعيد است که بتوانند پس از خواندن کتاب کوندرا وسوسه و اشتياق مطالعهي شاهکار ديدرو را ناديده انگارند.
کوندرا در پيشگفتار نسبتن مفصلي که بر نمايشنامهاش نوشته تاکيد ميکند که اثر او «اقتباس» نيست، اما اين سخن را جدي نگيريد! کوندرا به آب و آتش ميزند که به مخاطب القا کند اثر او نه يک بازنويسي ساده که «نمايشنامهي خود» او، «وارياسيون» او، ست؛ از اينکه آثار «شکسپير» هم بازنويسي آثار ديگران است سخن ميگويد و اشاره ميکند که خود ديدرو هم در رماناش از بعضي جزييات رمان «تريسترام شندي» نوشتهي «لارنس استرن» استفاده کرده است. با وجود اين، «ژاک و ارباباش» يک اثر اقتباسيست! اما اقتباسي آزاد. روح نوشتهي ديدرو را دارد و رد پاي کوندرا را. بازنويسي نعل به نعل کار ديدرو نيست، اما شخصيتهاي اين اثر، و بسياري جزييات پيرنگ آن، را وام گرفته است.
ژاک در اثر کوندرا هم مشغول سفر با ارباباش است اما نه با اسب که با پاي پياده. کوندرا از ميان خطوط داستاني فراوان «ژاک قضا و قدري و ارباباش» آنها را که با عشق ارتباط دارند برگزيده و پرورانده است. نمايشنامهي او در سه پرده و تعداد زيادي صحنه اتفاق ميافتد. ماجرا گرد سه محور اصلي ميچرخد. بهتر است بگوييم راوي سه عشق سه نفره است! عشق ژاک، «ژوستين،» و «بيگر جوان،» عشق ««مارکي د زارسي،» «مارکيز دو لپومهري،» و يک دختر جوان، و عشق ارباب، «شواليه دو سن اوئن،» و «آگات.» ماجراها تفکيک شده نيستند و در خلال صحنههاي مختلف، اندک اندک، شکل ميگيرند و تکميل ميشوند. همهي اين ماجراها در کار ديدرو نقل شدهاند اما کوندرا در آنها دست برده و اتفاقاتي را کم يا زياد کرده است و صحنههايي را به آنها افزوده که کاملن زاييدهي ذهن خود او هستند. اين صحنهها در نمايشنامه، اصطلاحن، «نشستهاند» و، بار ديگر، استعداد کوندرا را به رخ مخاطب ميکشند.
مهمترين کار کوندرا در نمايشنامهي اقتباسياش پروراندن يک درونمايهي ويژه و بسيار تاملبرانگيز است. او با روايت سه رابطهي سه طرفه به خوبي شباهتهاي کاراکترها و ماجراهاي آنها را پيش چشم خواننده ميگذارد. همهچيز تکراريست. همهي آدمها کپي همديگرند و رذالتها و حماقتهايشان شبيه به هم است. همهي داستانها فقط يک داستاناند، و، خلاصه، «سرگذشتهايمان به نحو خندهداري شبيه يکديگر به نظر ميآيند،» (ص ۱۰۵) موضوعي که پوچي و بيارزشي زندهگي را بازنمايي ميکند.
کوندرا، تا حدود زيادي، موفق شده طنز زيرپوستي و تعليق جذاب اثر ديدرو را به نمايشنامهي خودش هم تزريق کند. اين است که کار او هم، در نوع خود، اثر بسيار جذابي از کار درآمده و در زمرهي بهترين نوشتههاياش قرار ميگيرد.
ترجمهي خانم فروغ پورياوري، که در اين سالها بسياري از کتابهاي ميلان کوندرا را به فارسي برگردان و چاپ کرده، از کتاب «ژاک و ارباباش» ترجمهي پاکيزه و روانيست. ناشر اين کتاب ۱۰۷ برگي نشر «روشنگران و مطالعات زنان» است. اکنون، چاپ پنجم کتاب در بازار موجود است. در پايان يادداشت، آرزو ميکنم که روزي يکي از گروههاي تئاتري کشورمان بتواند اين اثر را روي صحنهي تئاتر اجرا کند. فراموش نکنيد، نمايشنامهها ـ در اصل ـ براي ديدن هستند نه خواندن!
::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي «پزشک دهکده،» نوشتهي «فرانتس کافکا.»