نوشته‌ها
ليست نوشته ها
جستجو

تبليغات
.

نويسنده‌ها، مترجم‌ها و ناشران مي‌توانند براي معرفي و تبليغ کتاب‌هاي‌ جديدشان در کتابلاگ يک نسخه از آن‌را به آدرس حسين جاويد پست کنند؛ کتاب‌هاي رسيده  ۲۰ روز (بيش از ۲۵۰۰۰ بار) در اين ستون نمايش داده مي‌شوند. براي دريافت آدرس با Javied1364@gmail.com مکاتبه کنيد.
پنج‌شنبه - ۶ بهمن ۱۳۹۰

عمران صلاحياز گلستان من ببر ورقي

عمران صلاحي

نشر هم‌راه/ چاپ دوم/ ۱۳۸۱

«به چه کار آيدت ز گل طبقي؟/ از گلستان من ببر ورقي» (سعدي)

آخرين بار که زنده‌نام عمران صلاحي را ديدم خوب به خاطر دارم: يک عصر سرد زمستاني در گورستان ظهيرالدوله‌‌ي تجريش. عمران با ظاهر پروقار و آرام هميشه‌گي‌، که شور و شوق و طنازي نوشته‌هاي‌اش در آن انعکاس چنداني نداشت، از محوطه‌ي غربي قبرستان، آرام‌آرام، به سمت مزار فروغ مي‌رفت. من پايين قبر ارتش‌بد «فضايل تدين» ايستاده بودم و يک لحظه که سرم را بالا آوردم، او را ديدم که سرش را پايين آورد و از زير درختي عبور کرد. هنوز هم وقتي به عمران صلاحي فکر مي‌کنم اين تصوير در ذهن‌ام نقش مي‌بندد. خداي‌اش بيامرزاد که انساني بزرگ‌وار و دوست‌داشتني بود و خيلي زود از دست رفت.

عمران (خودش نوشت: مرا به نام کوچک‌ام صدا بزن) يکي از باذوق‌ترين و چيره‌دست‌ترين طنزپردازهاي ادبيات معاصر ماست. هر چند او شعر هم مي‌گفت، اما خلاقيت‌اش بيش‌تر در طنزهايي که، به‌خصوص براي مطبوعات، مي‌نوشت تجلي داشت. او هر از چندي نوشته‌هايي را که در صفحات طنز روزنامه‌ها و مجله‌ها منتشر مي‌کرد گرد مي‌آورد و به قول خودش با «تجديد نظر و حذف اضافات!» به‌صورت کتاب انتشارشان مي‌داد. يکي از آخرين اين آثار هم‌اين کتاب «از گلستان من ببر ورقي»ست که در آن شماري از نوشته‌هاي عمران جمع شده که بين سال‌هاي ۷۱ تا ۷۸ در نشريات گل‌آقا، دنياي سخن، گردون، معيار، بخارا، آدينه، شباب و ... چاپ شده بود. اين کتاب اولين بار در سال ۷۹ منتشر شد و در زمستان ۸۱ هم دومين و، فعلن، آخرين چاپ آن به بازار آمد.

هم‌آن‌طور که از نام کتاب برمي‌آيد، عمران با شوخ‌طبعي کتاب را، مثل «گلستان سعدي،» به هشت باب قسمت کرده و روي باب‌ها هم هم‌آن نام باب‌هاي گلستان را گذاشته است؛ با اين تفاوت که در قيد و بند اين نبوده که حتمن هر نوشته در بابي که به آن مربوط است بيايد، «چون اين روزها حرف‌هايي زده مي‌شود که در هيچ بابي نمي‌گنجد!»

نوشته‌هاي «از گلستان من ببر ورقي» بيش‌تر به شکل داستان‌هاي کوتاه و تعدادي هم قطعات طنزآميز است. عمران موضوعات و مشکلات مختلف اجتماعي، اقتصادي، و فرهنگي را با زبان شيرين طنز و در خلال روايت حکايت‌ها و اتفاقات بامزه‌ بيان مي‌کند. هنر او آن‌جاست که طنزش ـ اگر بتوان اين کلمه را به کار برد ـ «نجابت» بي‌مانندي دارد و در عين گزنده‌گي و نيش‌داري‌ پوسته‌اي محجوب و دل‌پذير آن را احاطه کرده است. عمران به معناي واقعي «طنز» مي‌نويسد و براي خنداندن مخاطب و جلب توجه به دام لوده‌گي و تمسخر نمي‌افتد. ديگر نکته‌ي قابل توجه در «از گلستان من ببر ورقي،» که البته به ديگر نوشته‌هاي عمران هم قابل تعميم است، اين است که او با وجود توجه به مسائل و اتفاقات زمان نگارش داستان‌ها معمولن با نگاهي کلي به اين موضوعات مي‌نگرد؛ بنابراين، با گذشت زمان گرد کهنه‌گي بر نوشته‌هاي‌اش نمي‌نشيند و طراوت و جذابيت آن‌ها محفوظ است.

عمران کتاب ديگري هم دارد با نام «حالا حکايت ماست؛» اين کتاب هم مجموعه‌اي از طنزهاي مطبوعاتي اوست. در مقام مقايسه، «از گلستان من ببر ورقي» هرگز به پاي تکه‌ها و ظرايف فوق‌العاده‌ي «حالا حکايت ماست» ـ که به‌نظرم به‌ترين کتاب طنز عمران است ـ نمي‌رسد، اما باز هم لحظات نابي دارد که با خواندنشان قهقهه خواهيد زد، و شيريني‌شان تا مدت‌ها زير زبان‌تان مي‌ماند.

نشر همراه، ناشر «از گلستان من ببر ورقي،» ظاهرن چندي‌ست که ديگر فعاليت ندارد؛ بنابراين، اين کتاب از سال ۸۱ تاکنون بازنشر نداشته و طبيعتن ناياب است. اميدوارم خانواده‌ي عمران صلاحي به‌زودي شرايطي فراهم کنند که اين کتاب هم مانند آثار ديگر او تجديدچاپ شود و در اختيار دوست‌داران‌اش قرار بگيرد.


تعداد مشاهده: ۶۳ - ديدگاه‌: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=156
چهارشنبه - ۲۸ دي ۱۳۹۰

هفت پردههفت پرده (فيلم سينمايي)

کارگردان: فرزاد مو‌تمن/  نويسنده: سعيد عقيقي

بازي‌گران: فريبرز عرب‌نيا، مهدي احمدي، ماني کسرائيان، شاه‌علي سرخاني، عسل بديعي، ماهايا پطروسيان، به‌زاد فراهاني، و گل‌شيفته فراهاني

چند روزي‌ست که فيلم سينمايي «هفت پرده،» بي‌سر و صدا، در شبکه‌ي نمايش خانه‌گي توزيع شده است. اين حرکت با چراغ خاموش احتمالن به دو دليل است؛ اول اين‌که اين فيلم حدود ۱۱ سال مجال اکران نيافت و مانور تبليغاتي روي انتشار و پخش اثر مي‌توانست دوباره حساسيت‌هايي را برانگيزد. دليل دوم، حضور گل‌شيفته‌ فراهاني‌ست، که لزومي به توضيح بيش‌تر ندارد. فقط مي‌توان از سعه‌ي صدر وزارت ارشاد خرسند بود که، به‌رغم همه‌ي محدوديت‌هاي درست يا نادرست، بالاخره مجوز پخش به اين اثر داده است.

«هفت پرده» اولين تجربه‌ي سينمايي فرزاد موتمن در مقام کارگردان به شمار مي‌آيد. او پس از ساخت اين فيلم آثاري مثل «شب‌هاي روشن،» «باج‌خور،» «صداها،» و «پوپک و مش‌ماشاء‌الله» ساخت و جاي‌گاه خود را در سينماي ايران تثبيت کرد. با وجود اين، به نظر من او يک کارگردان متوسط است و فراز و نشيب بسياري در کارهاي‌اش داشته است. مثلن، هم‌اين «هفت پرده» ـ به دلايلي که خواهم گفت ـ فيلم ضعيفي‌ست، و در عوض فيلم «صداها» يکي از به‌ترين آثار سينمايي ساخته‌شده پس از انقلاب است و مي‌توان آن‌را به‌ترين فيلم کارگردان و به‌ترين فيلم‌نامه‌ي سعيد عقيقي‌ دانست. با آن‌که اغلب دوست‌داران سينما فرزاد موتمن را با فيلم «شب‌هاي روشن» مي‌شناسند، و اين فيلم تحسين‌شده‌ترين ساخته‌ي اوست، به عقيده‌ي من جذابيت اين اثر را بايد به پاي رمان «فئودور داستايفسکي» گذاشت. فقط کساني که کتاب داستايفسکي را خوانده‌اند و فيلم موتمن را هم ديده‌اند مي‌دانند که چه مي‌گويم. حساب «پوپک و مش‌ماشاء‌الله» هم که کاملن روشن است! حتا نيازي به تماشاي فيلم نيست، از روي اسم‌اش هم مي‌توان فهميد که يک کمدي نازل تجاري به سبک فيلم‌فارسي‌ست.

باري، من تقريبن تمام فيلم‌هاي شاخصي را که به شبکه‌ي سينماي خانه‌گي عرضه مي‌شوند مي‌خرم و مي‌بينم. «هفت پرده» را هم به محض توزيع گرفتم، با اين اميد که فيلم‌نامه‌ي سعيد عقيقي و کارگرداني موتمن، و بازي چند ستاره‌ي شناخته‌شده، لابد فيلم قابل اعتنايي پديد مي‌آورد. البته، نمي‌خواهم بگويم اين فيلم در حد فاجعه است، خير، اتفاقن نسبت به فيلم‌هاي بدنه‌ي مبتذل سينماي ايران فيلم انديشيده و فاخري‌ست، اما در قياس با ديگر فيلم‌هاي فاخر سينما هيچ حرفي براي گفتن ندارد.

کج‌سليقه‌گي‌هايي که در ابتدا توي ذوق مي‌زند ربطي به خود اثر ندارد و به موسسه‌ي «سينمارسانه‌ي آسيا،» پخش‌کننده‌ي اثر، مربوط است. رو و پشت کاور فيلم نوشته شده فرمت آن وي‌سي‌دي است، بعد با ماژيک آن را خط زده‌اند؛ تا وقتي پک را باز نکنيد نمي‌فهميد که اين اثر روي دي‌وي‌دي عرضه شده است. معلوم نيست چرا در اين موسسه‌ي، ظاهرن، عريض و طويل يک نفر پيدا نشده که کاور را چک و اين اشتباه فاحش را اصلاح کند. بعد که فيلم آغاز مي‌شود، در پروانه‌ي اثر ژانر آن «دفاع مقدس» قيد شده، و باز هم معلوم نيست چرا مسئولان وزارت ارشاد و مسئولان تهيه و توزيع فيلم متوجه اين خطا نشده‌اند؛ فيلم به هيچ وجه ربطي به موضوع جنگ ندارد. سومين موضوع آزاردهنده به نحوه‌ي درج لوگوي «آسيا» در فيلم مربوط است. اين لوگو با خط نستعليق و با رنگ قرمز خيلي پررنگ و جلب‌توجه‌کننده دائمن روي قسمت پاييني سمت راست صفحه قرار دارد و ضمن اين‌که مدام روي اعصاب رژه مي‌رود، در قسمت‌هايي از فيلم که زيرنويس فارسي دارد، بخشي از نوشته‌ها را مي‌پوشاند.

فيلم در هفت پرده يا هفت اپيزود روايت مي‌شود و ماجراي چهار مرد جوان است که هر يک به نحوي درگير بي‌پولي مفرط‌اند. اين چهارمرد به‌شدت نيازمند پول‌اند و وقتي همه‌ي درها را به روي خود بسته مي‌بينند تصميم مي‌گيرند به دزدي مسلحانه دست بزنند.

اوج ضعف فيلم‌نامه آن‌جاست که منطق ماجرا از اساس مي‌لنگد، و وقتي خانه از پاي‌بست ويران است، طبيعي‌ست که ديوار فيلم تا ثريا کج مي‌رود. فيلم موفق نمي‌شود سمپاتي مخاطب را نسبت به کاراکترها برانگيزد. به هم‌اين دليل هم‌واره بين بيننده و فيلم فاصله است و نامملوس بودن دنياي فيلم به کسالت و بطالت مي‌انجامد. چهار نفر «دوست صميمي» که با آن‌ها مواجه‌ايم هر يک شغل و جاي‌گاه اجتماعي متفاوتي دارند: يکي دانش‌جوي فلسفه، ديگري راننده‌اي حتا بدون ماشين، آن يکي کارمندي دون‌پايه، و چهارمي معلم زبان است. معلوم نيست اين‌ها چه‌طور به هم بُر خرده‌اند و هم‌پياله شده‌اند و چه‌طور يک‌دفعه با هم به خنسي و آخر خط رسيده‌اند؟ عصيان مرد کارمند (با بازي زنده‌نام شاه‌علي سرخاني) تنها مورد باورپذير بين مشکلات اين چهار کاراکتر است. برادر اين مرد بيماري‌ست که نياز فوري به عملي پرهزينه دارد و، از نظر احساسي و منطقي، قانع‌کننده است که او براي تهيه‌ي پول به هر دري بزند، از جمله دزدي. اما ديگران چه؟ کدام معلم زبان براي رسيدن به پول بيش‌تر و تصاحب عشق‌اش، و تازه در حالي‌که پيش‌نهاد شغلي وسوسه‌کننده و پر آب و نان دوست ثروت‌مندش را پيش رو دارد، به سرقت مسلحانه روي مي‌آورد؟ کدام دانش‌جوي فلسفه، حتا در اوج بي‌پولي، دم‌خور سه نفر از خود بدبخت‌تر مي‌شود و تنها راه نجات را در روي آوردن به سرقت مي‌بيند؟ کدام راننده‌ي تنگ‌دستي صرفن براي اين‌که از شر غرولند زن‌اش خلاص شود و جواب صاحب نزول‌خور ماشين‌اش را بدهد هفت‌تير کشي مي‌کند؟

از اين‌ها گذشته، فيلم پر است از کليشه و صحنه‌ي بي‌ربط و فکرنشده که فقط نقش آب‌بستن به اثر و رساندن آن به زمان استاندارد يک فيلم سينمايي را دارند. از جمله، صحنه‌اي که ماهايا پطروسيان سوار تاکسي مرد راننده مي‌شود يا صحنه‌اي که گل‌شيفته فراهاني در نقش مسخره و متظاهر يک فرشته رو به روي دانش‌جوي فلسفه مي‌نشيند. سکانس کشته‌شدن و دفن مرد نزول‌خور هم که ديگر آخر غلو و کليشه است؛ دستي به مرد مي‌خورد و او مي‌افتد و مي‌ميرد، تا براي صد هزارمين بار در تاريخ سينما دزدهاي ناشي اين ديالوگ را به زبان بياورند: «قرار ما سرقت بود نه قتل.» (!)

نوع روايت و تلفيق فراواقعيت و واقعيت هم که بدل به مضحکه‌اي از تفاخر شده و بيش از آن‌که فلسفي و روشن‌فکرانه به نظر برسد، فقط تعليق کاذب به کار تزريق مي‌‌کند و منطق آن از اساس مي‌لنگد. من اسم اين نوع روايت را فقط مي‌توانم «پست‌مدرن‌بازي» و «اداي سوررئاليسم را درآوردن» بگذارم.

به عقيده‌ي من تنها ارزش «هفت پرده» تمريني‌ست که فيلم‌نامه‌نويس و کارگردان براي رسيدن به اثر غيرخطي و اپيزوديک «صداها» انجام داده‌اند. بدون اين تجربه شايد موتمن و عقيقي نمي‌توانستند اين تريلر شاخص و جذاب را خلق کنند. هم‌اين و بس.


تعداد مشاهده: ۷۹ - ديدگاه‌: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=155
دوشنبه - ۲۶ دي ۱۳۹۰

A Sepration


مگر مي‌توان ايراني بود و از اهداي جايزه‌ي «گلدن گلوب» به «جدايي نادر از سيمين» سر به آسمان نسود؟ به احترام اصغر فرهادي مي‌ايستم و کلاه از سر برمي‌دارم. اميدوارم به‌زودي دريافت جايزه‌ي اسکار را جشن بگيريم.


تعداد مشاهده: ۱۱۵ - ديدگاه‌: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=154
چهارشنبه - ۲۱ دي ۱۳۹۰

خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين منخاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من

(Memoria de mis putas tristes)

گابريل گارسيا مارکز

سال نشر: ۲۰۰۴


«پيرانه‌سرم عشق جواني به سر افتاد...» (حافظ)

«اي بي‌خبر از سوخته و سوختني/ عشق آمدني بود نه آموختني» (سنايي)

چند ماه است که نام مارکز در ايران باز هم سر زبان‌هاست. ترجمه‌ي «بهمن فرزانه» از رمان جاودان «صد سال تنهايي» پس از حدود ۳۳ سال دوباره ـ قانوني و توسط ناشر اصلي‌اش: اميرکبير ـ بازنشر شده و برگردان‌هايي از آثار غيرداستاني او ـ نظير «نوشته‌هاي کرانه‌اي» ـ هم انتشار يافته‌اند؛ با وجود اين، شايد جنجالي‌ترين اثر مارکز در ايران هم‌اين کتاب «خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» باشد. اين کتاب ـ با وجود آن‌که به‌هيچ‌وجه اروتيک نيست و درواقع، تاملي‌ست بر جوهر زنده‌گي و جوهر عشق ـ در اوان انتشار برگردان فارسي‌اش، قرباني يک سو‌ء‌تفاهم شد و به محاق توقيف رفت.

مارکز ۸۴ ساله دهه‌هاست که از افت و خيزهاي بازار ادبيات ايران جان سالم به در برده و نه تنها شهرت و محبوبيت‌اش را حفظ کرده که حتا پيوسته معروف‌تر و مقبول‌تر شده‌ است. تقريبن همه‌ي آثار او، اغلب با چندين و چند ترجمه، منتشر شده‌اند؛ گزارش يک مرگ، توفان برگ، تدفين مادربزرگ، بوي درخت گوياو، گزارش يک آدم‌ربايي، صد سال تنهايي، از عشق و ديگر اهريمنان، عشق سال‌هاي وبا، ساعت نحس، ماجراي اقامت پنهاني ميگل ليتين در شيلي، سرگذشت يک غريق، ژنرال در هزارتوي خود، زنده‌ام که روايت کنم، پاييز پدرسالار، و کسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد از زمره‌ي اهم اين آثارند. کم‌تر نويسنده‌اي به موفقيت مارکز در ايران دست يافته است.

هرچند همه‌ي ما مارکز را با شاه‌کار بي‌هم‌تاي‌اش «صد سال تنهايي» مي‌شناسيم اما واقعيت اين است که اين نوبليست کلمبيايي نويسنده‌اي قدر و نابغه است که ـ برخلاف خيل نويسنده‌هايي که فقط يک کتاب خوب نوشته‌اند ـ چندين اثر فوق‌العاده‌ دارد. «عشق سال‌هاي وبا»ي او تنها چيزي که از «صد سال تنهايي» کم دارد «نام» است، و حتا نوشته‌هاي معمولي و نه‌چندان شاخص مارکز يک سر و گردن بالاتر از بسياري از نوشته‌هاي نويسنده‌گان امريکاي لاتين قرار مي‌‌گيرند.

«خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» آخرين رماني‌ست که گابريل گارسيا مارکز منتشر کرده است. اين کتاب در سال ۲۰۰۴ چاپ شد و اوج پخته‌گي فکر و قلم گابو در آن نمايان است. برخلاف اغلب آثار مارکز، در «خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» اثري از رئاليسم جادويي خاص امريکاي لاتين و خود مارکز ديده نمي‌شود. اين اثر، تمام‌قد، رئاليستي‌ست؛ و البته هوشمندانه از دامي که مدام سر راه‌اش گسترده است، يعني غلطيدن به سانتيمانتاليسم، مي‌گريزد.

«خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» را فقط يک نويسنده‌ي سال‌خورده مي‌توانست به اين خوبي بنويسد، زيرا اساسن اين رمان به روايت جهان سال‌خورده‌گي و رابطه‌ي آن با مهم‌ترين مثلث فلسفي و رفتاري حيات انسان ـ يعني زنده‌گي، مرگ، و عشق ـ مي‌پردازد. مارکز اين کتاب را در ۷۶ ساله‌گي‌اش چاپ کرد و بي‌گمان از بسياري از تجربه‌هاي خودش براي قوام‌بخشيدن به کاراکتر پيرمرد روزنامه‌نگار کهن‌سال کتاب بهره گرفته است، چه اگر غير از اين بود، اثر تا اين اندازه ملموس و پذيرفتني نمي‌نمود.

«خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» روايتي‌ست از زنده‌گي روزنامه‌نگاري پير که در روز تولد ۹۰ ساله‌گي‌اش تصميم مي‌گيرد هم‌آغوشي با يک دوشيزه‌ي نوجوان را به خود پيش‌کش کند. او هرگز ازدواج نکرده و سال‌هاي طولاني عمرش در «نجيب‌خانه» و با «عشق‌بازي»‌هايي که اثري از «عشق» در آن‌ها نيست گذشته است. پيرمرد تمام عمر تنها بوده و آن‌قدر سرگرم هرزه‌گي شده که هرگز نه گذر عمر را حس کرده و نه فرصتي براي تجربه‌ي دوست‌داشتن واقعي يافته است. او اسير رابطه‌ي جنسي‌ست و آن‌را هميشه مانند يک «کالا» خريده، و حتا به معدود کساني که روسپي نبوده‌اند و با او رابطه داشته‌اند هم به اصرار پول پرداخته کرده است.

هنگامي که او به ديدار دختر فقير ۱۴ ساله‌اي که «روسا کابارکاس» ـ مدير نجيب‌خانه ـ براي او پيدا کرده مي‌‌آيد دخترک را غرق در خواب مي‌بيند. دخترک خسته از کار سخت روزانه، و ترسيده از اتفاق غريب و تجربه‌ناشده‌اي که انتظارش را مي‌کشد، شب دوم ديدار را هم در خواب به صبح مي‌رساند. پيرمرد چون‌آن فريفته‌ي زيبايي بکر و نارسيده‌ي دخترک است که فقط به ديدار تن عريان او اکتفا مي‌کند و جلوتر نمي‌رود. در عوض، براي اولين‌بار در اين ۹۰ سال فرصتي مي‌يابد تا اعجاز بهشتي پيکر يک زن را، دقيق و از سر حوصله، کشف کند. او «چون‌آن که افتد و داني،» و البته بسيار دير، درمي‌يابد که شيفته و شيداي دخترک شده و ديگر نمي‌تواند جدايي او را تاب بياورد.

عشق ديررسيده‌ تلنگري‌ست وحشت‌ناک که حقيقت فاجعه‌بار زنده‌گي پوچ گذشته را پيش روي پيرمرد مي‌گذارد. از آن بدتر تقلاي روح براي تصاحب دختر است که، با توجه به شرايط جسمي و سني پيرمرد، بي‌حاصل مي‌نمايد و استيصال و پريشاني و غم و اندوه او را صدچندان مي‌کند. پيرمرد به کلي تغيير مي‌کند و به آدم ديگري بدل مي‌شود، پژمرده و سودازده، و درد و رنج پيري را نيز بسيار شديدتر حس مي‌کند، به‌گونه‌اي که گمان مي‌برد ديگر فاصله‌ي چنداني با مرگ ندارد.

البته برخلاف عشاق معروف کتاب‌ها، بخت با پيرمرد قصه‌ي مارکز يار است، زيرا او درمي‌يابد که در مدت مراوده با دخترک فقير و مهربان، او نيز دل‌بسته و مشتاق شده است و حالا مي‌تواند به هم‌راه او مابقي عمرش را در خوشي و عشرت زيستن با عشق سر کند.

درحقيقت، روايت مارکز از روزگار روزنامه‌نگار سال‌خورده‌ي هوس‌ران، و عشق ديرهنگامي که معنا و شادکامي را هم‌زمان به زنده‌گي‌اش ارمغان مي‌دهد، بهانه‌اي‌ست براي تعمق در جوهر عشق و اهميت آن. مارکز به خوبي نشان مي‌دهد که زنده‌گي بدون عشق چه بي‌اندازه هيچ و پوچ و بر باد است و چه بي‌اندازه تلخ و رنج‌آور و حسرت‌آميز. در مقابل، شور عشق تصوير مي‌شود که هم‌چون رنگي‌ست که به بي‌رنگي زنده‌گي مي‌پاشد و  تحمل‌ناپذيري تنهايي را با حس يکي‌شدن با ديگري از بين مي‌برد.

«خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» بي‌شک يکي از آثار مانده‌گار مارکز و يکي از خواندني‌ترين دست‌آوردهاي ادبيات در ابتداي قرن بيست و يکم است. گذشت زمان ارزش اين اثر را به‌تر عيان خواهد کرد و خيلي زود افتخار «کلاسيک‌شدن» را براي‌اش به هم‌راه خواهد آورد.

آخرين اثر داستاني گابو را سه نفر به فارسي برگردانده‌اند: کاوه ميرعباسي، کيومرث پارساي، و اميرحسين فطانت. ترجمه‌ي آقاي پارساي هرگز مجال انتشار نيافت، و ترجمه‌ي آقاي فطانت هم در خارج از کشور منتشر شد. ترجمه‌ي کاوه ميرعباسي تنها ترجمه‌اي بود که چاپ شد و در اختيار کتاب‌خوان‌هاي ايراني قرار گرفت؛ هرچند، سرنوشت تلخ اين ترجمه را همه مي‌دانيم. اگر خواستيد اين اثر شاخص مارکز بزرگ را بخوانيد، سراغ نسخه‌هاي افست اين کتاب نرويد که، غيرقانوني، مثل نقل و نبات، در پياده‌روهاي خيابان انقلاب مي‌فروشند؛ يا نسخه‌ي الکترونيکي ترجمه‌ي آقاي فطانت را بخوانيد، يا دوستي پيدا کنيد که يکي از ۵۵۰۰ نسخه‌ي اصلي ترجمه‌ي کاوه ميرعباسي را ـ که ترجمه‌ي به‌تر و روان‌تري‌ست ـ داشته باشد و آن‌را امانت بگيريد. ناياب‌بودن يک کتاب بهانه‌ي مناسبي براي چشم‌بستن به (دست‌کم) حقوق معنوي مترجم و ناشر نيست.

شايد بتوان سرتاسر «خاطره‌ي دل‌برکان غم‌گين من» را در ديالوگي خلاصه کرد که روسپي بازنشسته‌اي به پيرمرد مي‌گويد: «واقعن حيف است که بميري و مزه‌ي هم‌آغوشي توام با عشق را نچشيده باشي.»

يادداشت‌هاي پيشين:

۱) باباگوريو/ بالزاک ۲) سرخ و سياه/ استاندال

۳) دکتر جکيل و مستر هايد/ استيونسن ۴) ماشين زمان/ اچ. جي. ولز

۵) حکايت‌هاي ازوپ ۶) موش‌ها و آدم‌ها/ جان استاين‌بک

۷) قاضي و جلادش/ فريدريش دورنمات   ۸) فرني و زويي/ سلينجر

(بيش‌تر آثار معرفي‌شده در اين سري يادداشت‌ها از اين کتاب الکترونيک انتخاب مي‌شوند.)


تعداد مشاهده: ۲۳۳ - ديدگاه‌: ۴
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 4 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=153
واپسين نوشته‌ها
- نوشيدن مه در باغ نارنج
- شليک و خرده‌ريز زنده‌گي
- چهار کتاب خريدني و خواندني اين روزها
- دزد
- ذکر منبع اعتبار مي‌آورد، البته
- شاه‌کار گم‌نام
- سازنده‌گان دنياي کهن
- کوئليو، نه کوئيلو!
- سفرنامه‌ي تصويري قونيه، و يک دعوت
- ماجراي يک سو‌ء‌استفاده‌ي ادبي در روزنامه‌ي تهران امروز
- تعطيلي از دست رفته
- غلام‌رضا بروسان ...
- بعد از تابستان
- دويست کتاب که بايد پيش از مرگ خواند: ۸) فرني و زويي
- شبح در آينه
- با بورخس
- لاموزيکا دومين
- دويست کتاب که بايد پيش از مرگ خواند: ۷) قاضي و جلادش
- شرط‌بندي دو ميلياردر
- يک جاي امن

RSS 2.0

javied1364@gmail.com

نظرسنجي
کدام کتاب را به‌ترين رمان ايراني دهه‌ي هشتاد مي‌دانيد؟
هم‌نوايي شبانه‌ي ارکستر چوب‌ها (رضا قاسمي)
چراغ‌ها را من خاموش مي‌کنم (زويا پيرزاد)
اسفار کاتبان (ابوتراب خسروي)
من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خود تاک‌ام (محمدرضا صفدري)
درخت انجير معابد (احمد محمود)
من او (رضا اميرخاني)
شهري که زير درختان سدر مرد (خسرو حمزاوي)
نيمه‌ي غايب (حسين سناپور)
پرنده‌ي من (فريبا وفي)
عقرب روي پله‌هاي راه‌آهن انديمشک (حسين مرتضاييان آب‌کنار)

۹۸ راي       ۱ نظر

ليست نظرسنجي ها
امکانات
خبرنامه سايت
گزارش‌ها
مطالب سايت
نوشته ها: ۱۳۶
نظرات: ۳۴۵
دنبالکها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۳۱۷۹۶۳ صفحه
مشاهده امروز: ۳۱۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
يک‌شنبه - ۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
تعداد: ۱۹۸۲ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
يک‌شنبه - ۷ فروردين ۱۳۹۰
تعداد: ۵۵ نفر
مراجعه به: