نوشته‌ها
ليست نوشته ها
جستجو

تبليغات
پيشخان
با عضويت در صفحه‌ي پيشخان از جديدترين کتاب‌هاي منتشرشده در ايران با خبر مي‌شويد. پيشخان را لايک کنيد.
http://www.facebook.com/Pishkhaan
نامحرم

نامحرم/ اولين رمان ياسر نوروزي                                   نشر آموت
آونگ فوکو

آونگ فوکو/ شاه‌کاري از امبرتو اکو/ ترجمه‌ي رضا عليزاده                                                 انتشارات روزنه
شوهر عزيز من

شوهر عزيز من/ پايان‌ تريلوژي فريبا کلهر                        نشر آموت
مترسک و خدمت‌کارش

مترسک و خدمت‌کارش/ شاه‌کاري ديگر از فيليپ پولمن، نويسنده‌ي «نيروي اهريمني‌اش»/ ترجمه‌ي فرزاد فربد                             کتاب پنجره
مرگ و پنگوئن

مرگ و پنگوئن/ آندري کورکف/ ترجمه‌ي شهريار وقفي‌پور                                                       انتشارات روزنه
ج مثل جادو

ج مثل جادو/ ۸ داستان خواندني از نيل گيمن، خالق «کتاب گورستان» و «کورالاين»/ ترجمه‌ي فرزاد فربد                                    کتاب پنجره
چهارشنبه - ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱

از انزلي تا تهراناز انزلي تا تهران

يادداشت‌هاي خصوصي يپرم‌ خان، مجاهد ارمني

ترجمه‌ي نروس/ با مقدمه‌ي محمدحسين صديق

انتشارات بابک/ چاپ اول/ ۲۵۳۶

يپرم داويديان گانتساکتسي ـ معروف به «يپرم خان،» «يفرم خان،» «يپرم خان ارمني،» و «يپرم خان سردار» ـ از تاثيرگذارترين و برجسته‌ترين شخصيت‌هاي عصر مشروطه است. يپرم‌ خان ـ که در سال ۱۸۶۸ ميلادي در ارمنستان به دنيا آمد ـ از مجاهداني بود که تحت لواي حزب «داشناک» براي نجات ارامنه‌ي ترکيه از يوغ ظلم و ستم امپراتوري عثماني فعاليت مي‌کرد. دولت روسيه او را  دست‌گير کرد و براي کار اجباري به سيبري فرستاد. بعد از دو سال، موفق به فرار از آن‌جا شد و در سال ۱۹۰۱ به تبريز آمد.

آن‌ سال‌ها، تبريز مرکز انقلابيون مشروطه‌خواه بود، اما صدايي بود تنها. حکومت محمدعلي شاه، با تمرکز قواي‌اش در آذربايجان، سرکوب و خون‌ريزي وسيعي به راه انداخته بود و استبداد داشت در سراسر کشور ريشه مي‌دواند. محمدعلي شاه، که دشمن آزادي بود، زيربار اجراي مشروطيت نمي‌رفت. او، بعد از به توپ‌بستن مجلس توسط لياخوف، قصد کرد خودکامه‌گي‌اش را با زور و قلدري استحکام ببخشد و صداي مشروطه‌خواهان را در نطفه خفه کند.

يپرم‌خان، که جنگ‌آوري آزموده و سرد و گرم چشيده بود، به فراست دريافت که بايد اعتراض را از تبريز به ديگر نقاط گسترش داد. آن‌وقت حکومت به زحمت خواهد افتاد و ياراي مقابله‌ي سفت و سخت را نخواهد داشت. آن‌ روزها، منافع حزب داشناک با منافع مشروطه‌خواهان ايران گره خورده بود و دليل پيوستن يپرم به صف مخالفان محمدعلي شاه نيز هم‌اين بود. يپرم‌خان به رشت و سپس به انزلي رفت و آن‌جا گروهي مجاهد ارمني و گرجي و ايراني را دور خود جمع کرد و آن‌ها را سامان داد تا عليه حکومت مرکزي بشورند.

خوش‌بختانه، يپرم‌خان عادت خوبي داشت و آن نوشتن خاطرات روزانه بود. او وقايعي را که در طي ماه‌ها و سال‌هاي فعاليت در ايران از سر گذراند روي کاغذ آورد و منبعي دست اول و دقيق از زنده‌گي و کارنامه‌ي سياسي خودش به جا گذاشت. «از انزلي تا تهران» بخشي از يادداشت‌هاي اوست که مهم‌ترين بخش فعاليت‌هاي‌اش را در بر دارد، يعني عزيمت از رشت به قزوين و از آن‌جا به تهران و ياري‌رساندن به ساقط‌کردن محمدعلي شاه از سلطنت.

نوشته‌هاي يپرم چندان بي‌طرفانه نيست و شرح فتوحات و پيروزي‌هاي‌اش تاحدودي اغراق‌آميز است. با وجود اين، از خلال آن‌ها مي‌توان از آن‌چه که بر او و معارضان و هم‌پيمانان‌اش مي‌گذشت تصوير روشني به دست‌ آورد. واقعن حيرت‌آور است وقتي مي‌فهميم که او با چه قواي اندکي ـ کم‌تر از صد نفر ـ رشت و قزوين را تصرف مي‌کند و چه‌طور به‌ساده‌گي زمام‌داران شهرهاي در مسير تهران را از دم تيغ مي‌گذراند. فتح تهران هم زحمت چنداني براي مشروطه‌خواهان ندارد و بيش و پيش از همه بر اين نکته صحه مي‌گذارد که قشون محمدعلي شاه چه مردان بي‌کفايت و بزدلي را شامل مي‌شده است.

يکي از دردآورترين قسمت‌هاي کتاب آن‌جاست که مشروطه‌خواهان فاتح در ميدان توپ‌خانه بساط اعدام شيخ‌ فضل‌الله نوري را ـ به بهانه‌ي حمايت او از استبداد ـ به پا مي‌کنند. يپرم‌خان مي‌نويسد: «مجلس... [شيخ فضل‌الله نوري] را هم... در حضور جمعيت کثيري از زن و مرد به دار مجازات برآويخت. بايد در نظر داشت که نام‌برده روحاني عالي‌قدري بود و گفته‌ي او براي توده‌ي خلق وحي منزل محسوب مي‌شد. با تمام اين اوضاع و احوال، در روزي که او را به دار مي‌کشيدند، حضار، بر خلاف انتظار، شادي مي‌کردند و کف مي‌زدند و حتا هورا مي‌کشيدند... حتا شيخ مهدي، پسر شيخ، در وسط جمعيت ايستاده و با شادي و سرور بسيار تماشا مي‌کرد که چه‌گونه پدر موي‌سپيد خود را، که روزي آن‌قدر مورد اعزاز و تکريم بود، به دار مي‌کشيدند.»

البته لازم است، براي آن‌ها که نمي‌دانند، بگويم که يپرم ‌خان، پس از فتح تهران، سرمست طعم قدرت شد و فريب سفراي روس و انگليس و سياست‌مداران استبدادپرستي را خورد که به قالب مشروطه‌دوستان درآمده بودند. يپرم در واقعه‌ي ننگين حمله به پارک اتابک، به‌عنوان رييس شهرباني، فرمان‌دهي حمله را به عهده داشت و آن‌جا بسياري از آزادي‌خواهان ـ و در راس آن‌ها ستارخان ـ را سرکوب و مضروب و مقتول کرد.

يپر‌م خان ايراني نبود، اما در تاريخ ايران جاودانه شد. به هم‌آن اندازه که نيک بود به دام پليدي افتاد و از مبارزي مشروطه‌خواه به مستبدي سرکوب‌گر بدل شد. مطالعه‌ي احوال و اقوال و اعمال او  براي درک تحولات عصر مشروطيت لازم است. متاسفانه «از انزلي تا تهران» فقط يک بار چاپ شده و کتابي‌ست ناياب.


تعداد مشاهده: ۴۳ - ديدگاه‌: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=205
دوشنبه - ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱

ام‌روز صبح، با «احسان» رفته بوديم درکه براي کوه‌نوردي. اول مسير با صحنه‌اي رو به رو شديم که به‌شدت من را تحت‌تاثير قرار داد. يک سگ بي‌نوا گرفتار جريان تند آب شده بود و، زخمي و هراسان، گوشه‌‌ي رودخانه گير افتاده بود. جوري مي‌لرزيد که واقعن دل آدم به درد مي‌آمد. نمي‌شد بدون تجهيزات به آن قسمت رسيد. مردم هم جمع شده بودند و خيلي زود با آتش‌نشاني تماس گرفتند. آن‌ها هم آمدند و با انسان‌دوستي و وظيفه‌شناسي سگ بي‌چاره را نجات دادند. چرا مي‌گويم انسان‌دوستي؟ چون به نظرم احترام به حيوانات و حقوق آن‌ها احترام به شان و حرمت انساني خودمان است.

نمي‌دانيد چه شادي‌اي در وجودم غنج زد، وقتي ديدم که مردم با اين‌همه توجه و مهرباني به فکر اين حيوان بودند و ماموران آتش‌نشاني هم با چه حوصله و انگيزه‌اي به کمک اين سگ آمدند. دم‌شان گرم.


سگ گرفتار

1


ماموران آتش‌نشاني مي‌رسند

2


آماده‌گي براي رسيدن به رودخانه

3


پايين‌رفتن مامور آتش‌نشاني

4


بستن سگ

5


بالافرستادن سگ

6


اين هم سگ نجات يافته

7


تعداد مشاهده: ۱۸۲ - ديدگاه‌: ۷
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 7 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=204
يک‌شنبه - ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱

ميم و آن ديگرانميم و آن ديگران

محمود دولت‌آبادي

نشر چشمه/ چاپ اول/ ۱۳۹۱

هم‌اين ابتدا بگويم که من اصلن زبان نوشته‌هاي غيرداستاني محمود دولت‌آبادي را دوست ندارم. زبان و نثر دولت‌آبادي در «ميم و آن ديگران» را هم نپسنديم، چه به نظرم زباني‌ست پريشان، مملو از غلط‌هاي نگارشي و ويرايشي، و پر از دست‌انداز. اگر مي‌خواهيد فحش بدهيد، آماده‌ام که بشنوم، اما اگر نگويم، حناق مي‌گيرم!

متاسفانه، آقاي دولت‌آبادي حتا بديهي‌ترين اصول نقطه‌گذاري، جمله‌‌نويسي، و پاراگراف‌بندي را نمي‌داند. سه، چهار صفحه، گاهي تا ده صفحه، بدون حتا يک پاراگراف مي‌نويسد و مدام چهار، پنج جمله را، به ضرب و زور، در يک جمله‌ي طولاني جا مي‌دهد. بدتر از همه‌ي اين‌ها تفاخر مصنوعي زبان دولت‌آبادي‌ست. او شيفته‌ي درک و به‌کارگيري موسيقي دروني کلمات است و در جست‌وجوي يک زبان فاخر و اسطقس‌دار با مايه‌هاي آرکائيک. آن‌ها که «تاريخ بيهقي» و متون کهن را مي‌شناسند، احتمالن به‌تر از بقيه درک مي‌کنند که دولت‌آبادي چه تلاشي براي شبيه‌سازي دستور زبان، جمله‌بندي، دايره‌ي واژه‌گان، روح شاعرانه، و موسيقي پنهاني اين متون دارد. دولت‌آبادي ورد را آورده اما سوراخ دعا را گم کرده است. صرف‌نظر از اين‌که مسخره است ما ام‌روز با دستور زبان بيهقي و سعدي جمله‌سازي کنيم، موسيقي‌اي که از بين کلمات متون غيرداستاني دولت‌آبادي شنيده مي‌شود پر است از نت فالش. نثر و زبان دولت‌آبادي معجوني‌ست ناهم‌ساز از دستور زبان، دايره‌ي واژه‌گان، و ساخت‌هاي نحوي زبان فارسي در تاريخ تطورش، از رودکي تا عصر مشروطه.

آن‌چه زنگ خطر را براي همه به صدا درمي‌آورد، اين است که نويسنده‌ي هفتاد و دو ساله‌ي‌مان، شايد بزرگ‌ترين داستان‌نويس زنده‌ي‌مان، کسي که بيش از نيم قرن با کلمه سر و کار داشته، هنوز نمي‌داند که «چنانچه» يعني «اگر،» و بارها و بارها، در طول کتاب، آن‌را به جاي «چنانکه» (به معني "به‌طوري که" و "به‌صورتي که") به کار مي‌برد.

بگذاريم و بگذريم و برسيم به خود «ميم و آن ديگران.» اين کتاب چند روزي‌ست که روي پيشخان کتاب‌فروشي‌ها آمده و جديدترين اثر استاد دولت‌آبادي‌ست. او در «ميم و آن ديگران» ۲۳ تک‌نگاري از افراد مختلف ارائه داده است، ۱۹ ايراني و ۳ خارجي (درباره‌ي سپانلو دو تک‌نگاري منتشر شده). آن‌ها که دولت‌آبادي از ايشان سخن رانده همه، جز سارا دولت‌آبادي، بزرگان ادبيات و هنر ايران و جهان‌اند: جمال‌زاده، آل‌احمد، دانشور، اخوان ثالث، شاملو، سپانلو، مجابي، درويشيان، شهيد ثالث، پيتر هانتکه، آرتور ميلر، عبدالحسين نوشين، بيضايي، رادي، گلشيري، براهني، تقوايي، محمدرضا لطفي، محمدحسين ماهر، فريدون آدميت، و جيمز جويس.

نوشته‌ها دو دسته‌اند، بعضي‌ها، اين‌جا و آن‌جا، به‌صورت سخنراني ارائه شده‌اند و بعد روي کاغذ آمده‌اند و نطفه‌ي بعضي ديگر از هم‌آن ابتدا با قلم منعقد شده است.  دولت‌آبادي در اين يادداشت‌ها از حشر و نشر چند ده ساله‌اش با برخي از اين بزرگان، يا معدود ديدارهاي‌اش با آن‌ها (مثلن، ملاقات‌اش با آرتور ميلر يا جلال آل‌احمد)، يا تتبعات‌اش در آثار آن‌ها، خاطرات و نکاتي را بازگو مي‌کند. تک‌نگاري‌هاي دولت‌آبادي محدود به بيوگرافي افراد و روابط دوستانه‌‌اش با آن‌ها نمي‌شود. او خاطره را با نقد و نظر در هم مي‌آميزد و تلاش مي‌کند تصويري موجز از کارنامه‌ي هنري و ادبي اين بزرگان ارائه ‌دهد.

به عقيده‌ي من، تا آن‌جا که روايت‌ها محدود به بازگويي خاطرات هستند، جذاب‌اند، اما وقتي هوس نقد و نظر به سر نويسنده مي‌افتد، متن‌ها افت مي‌کنند و سطحي و خسته‌کننده مي‌شوند. دولت‌آبادي نويسنده‌ي بزرگي‌ست اما ناقد بزرگي نيست. به‌عنوان مثال، برويد سراغ تک‌نگاري او از جيمز جويس. دولت‌آبادي، در ابتداي آن يادداشت، اشاره مي‌کند که جز «دوبليني‌ها» کار ديگري از جويس نخوانده و يک زنده‌گي‌نامه‌‌ي او را هم مطالعه کرده است. با وجود اين، چون‌آن به تحليل انديشه و جهان‌بيني و نوآوري‌هاي زباني و فرمي جويس مي‌نشيند که «ديويد سيد» هم جسارت آن را نداشت! نتيجه از پيش پيداست: يک متن کسل‌کننده که آسمان را به ريسمان مي‌بافد و حافظ و فردوسي و جويس و هدايت و مولوي و هم‌سر و نوه و فرزند و عروس جويس را سر يک سفره مي‌نشاند!

«ميم و آن ديگران» اصلن با سليقه‌ي من جور نبود. احساس کردم دولت‌آبادي فقط خواسته يک کتاب ديگر به کارنامه‌اش اضافه کند. او حتا حوصله نکرده دستي به سر و گوش متن سخنراني‌هاي‌اش بکشد و آشفته‌گي‌هاي گفتار شفاهي را برطرف کند. براي من فقط بعضي قسمت‌هاي کتاب جذاب بود، آن‌جاها که او خاطراتي از جواني خودش و برخوردهاي شخصي‌اش با چهره‌هايي مثل بيضايي و رادي و آل‌احمد و ابراهيم گلستان و، به‌ويژه، هوشنگ گلشيري تعريف مي‌کند. (که به‌ترين يادداشت کتاب هم هم‌اين تک‌نگاري درباره‌ي گلشيري‌ست). مابقي يا تکرار مکررات بود، يا اداي دين به يک دوست (مثلن، به دکتر خسرو پارسا يا به جواد مجابي، يا به دخترش سارا)، يا نقد و نظرهاي نه‌چندان کارشناسانه و محققانه.

اگر جاي مسئولان نشر چشمه بودم، حتمن براي چاپ دوم کتاب يک ويرايش درست و حسابي پيش‌بيني مي‌کردم.

باز هم تاکيد مي‌کنم که من آثار داستاني آقاي دولت‌آبادي را دوست دارم و انتقادهاي‌ام فقط معطوف به آثار غيرداستاني ايشان است. اميدوارم روزي، در آينده‌ي نزديک، جيغ و فريادهاي اسکار اصغر فرهادي را به شادي نوبل ادبيات محمود دولت‌آبادي بکشيم.


تعداد مشاهده: ۱۹۱ - ديدگاه‌: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=203
جمعه - ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱

سلول ۷۲سلول ۷۲

اورهان کمال/ ترجمه‌ي ارسلان فصيحي

انتشارات ققنوس/ چاپ اول/ ۱۳۷۷

اورهان کمال (۱۹۱۴ – ۱۹۷۰) از نام‌دارترين نويسنده‌گان ترک است. آثار او به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده و ميليون‌ها نسخه از آن‌ها به فروش رفته‌ است. نيز يکي از معروف‌ترين جوايز ادبي کشور ترکيه نام او را بر تارک دارد و از سال ۱۹۷۲، سالي که خانواده‌ي کمال آن‌را از محل درآمد کتاب‌هاي او بنياد گذاشتند، تاکنون سرپاست. از معروف‌ترين آثار داستاني اورهان کمال مي‌توان به اين‌ نوشته‌ها اشاره کرد: «برج بابل،» «سال‌هاي در به دري،» «در جست‌وجوي نان،» «درباره‌ي خاک‌هاي پربرکت،» «پرنده‌ي اقبال،» «جميله،» «گناه‌کار،» «مرتضا،» «شياد،» «راه بد،» و «دختر مردم.» متاسفانه، اورهان کمال ـ برخلاف نويسنده‌ي هم‌وطن و هم‌نام‌اش ياشار کمال ـ در ايران ناشناخته است. تنها کتاب مستقلي که از او به فارسي درآمده هم‌اين «سلول ۷۲»ست که آن‌ هم بعد از تنها چاپ‌اش، در سال ۷۷، تجديدچاپ نداشته و به فراموشي سپرده شده است.

«سلول ۷۲» در زمره‌ي آثار مشهور اورهان کمال قرار دارد. او در اين رمان هم، مثل اکثر آثارش، سراغ درد و رنج‌هاي طبقه‌ي فقير و غم نان آن‌ها رفته است. ماجرا در يک زندان مي‌گذرد، در سلول ۷۲ آن که داغان‌ترين و ويران‌ترين سلول زندان است و محل اسکان بي‌چيزترين و بدبخت‌ترين زندانيان. خود اورهان کمال گفته که هميشه در مصيبت بوده و در تلاش معاش، و بنابراين دردهاي مردم طبقات پايين را خوب مي‌فهمد. از طرفي، او تجربه‌ي زنداني‌شدن را هم داشته و، به مجازات شعرهاي سياسي‌اي که در دوره‌ي سربازي مي‌سرود، سه و نيم سال از عمرش را پشت ميله‌ها سپري کرده است. اين تجربيات به ياري او آمده تا يک فضاسازي عالي و زنده از زندان و زنداني‌ها ارائه کند.

ماجراهاي «سلول ۷۲» در سال‌هاي آغازين دهه‌ي ۱۹۴۰ مي‌گذرد، سال‌هايي که دنيا درگير جنگ جهاني دوم بود و جمهوري ترکيه را قحطي و گرسنه‌گي فرا گرفته بود. مردم عادي هم به زحمت شکم خود را سير مي‌کردند، چه برسد به زنداني‌ها. دولت به آن‌ها فقط روزي يک قرص نان سياه مي‌داد، هم‌اين و بس. اگر مي‌خواستند سيگار بخرند، يا اصلاح کنند، يا آرزوهاي‌شان را در تاس‌هاي قمار بريزند، مي‌بايست سهميه‌ي سالانه‌ي نان‌شان را به پنج لير بفروشند. پنج لير، يعني معادل يک کيلو قند! اغلب چون‌اين مي‌کردند و بنابراين، مجبور بودند همه‌ي سال با پس‌مانده‌ي غذاي زندانياني به سر کنند که دست‌شان به دهان‌شان مي‌رسيد، با برنج‌هاي فاسد، با هسته‌ي زيتون، حتا با خوردن علف‌ها و سبزي‌هاي حياط زندان.

کاراکتر اصلي رمان شخصي‌ست به نام «ناخدا» که به خون‌خواهي پدرش برخاسته و چند نفر را به قتل رسانده است. او هم از آسمان‌جل‌هاي سلول ۷۲ است، مثل «برباد،» «مرغ‌دزد،» «بتن،» «کاياعلي،» و «کنعان ازميري.» يک پاپاسي هم در بساط ندارد. اغلب روزها گرسنه است، پا برهنه مي‌چرخد، روي زمين سرد بتوني مي‌خوابد، و سگ‌لرز مي‌زند. با همه‌ي اين‌ها، مرد شريفي‌ست. برخلاف بقيه‌ي هم‌سلولي‌هاي‌اش سر ته‌سيگار قمار نمي‌کند، آزاري ندارد، و حتا اگر از گرسنه‌گي بميرد، سراغ دزدي نمي‌رود. روزي بخت، پاکشان، تا دم سلول ناخدا مي‌آيد و صد و پنجاه ليري را به هم‌راه مي‌آورد که مادرش براي‌اش فرستاده است. صد و پنجاه لير يعني پادشاهي. يعني لباس گرم و مرتب، سلول آب‌رومند، غذاي خوب، کفش، سيگار، و اگر پا داد، گذراندن يک بعد از ظهر در بيرون زندان به شراب و زن.

ناخدا معرفت به خرج مي‌دهد و پول‌هاي‌اش را صرف خوراک هم‌بندي‌هاي گرسنه‌اش مي‌کند، اما اين مفلس‌ها مي‌دانند که اين‌طوري مهماني خيلي زود به پايان خواهد رسيد. شايد يک هفته. بايد صد و پنجاه لير را قمار کرد. يا اوضاع مي‌شود مصداق "نه خاني آمده و نه خاني رفته،" يا اين‌که همه‌ي خواب‌ها تعبير مي‌شوند. ناخدا وقتي طعم پول زير دندان‌اش مي‌رود، هوس زن به سرش مي‌افتد، و وقتي هوس زن کرد، هواي پول بيش‌تر مي‌کند. به قمار تن مي‌دهد و از قضا، خوش‌بختانه يا شوربختانه، شانس مي‌آورد و صدها لير در قمار مي‌برد. هر روز قمار مي‌کند و هر روز مي‌برد. جوري که پادشاه زندان مي‌شود و هم‌سلولي‌ها را هم به نان و نوايي مي‌رساند.

اين پول‌ها «بوبي،» خدمت‌کار افسر بند، را به طمع مي‌اندازد و او نقشه‌اي براي سرکيسه‌کردن ناخداي ساده‌دل طرح مي‌کند. نقشه چيزي نيست جز عشق دروغين يک زن، يک زنداني زيبا به نام زبيده که در ساختمان مجاور زنداني‌ست و از بند مردها مي‌شود او را ديد. بوبي، که مدام بين بند زن‌ها و مردها در رفت و‌ آمد است، حرف‌ها و نامه‌هاي عاشقانه‌ي دروغين از زبيده به ناخدا مي‌رساند و او را، که سال‌هاست حسرت زن و زنده‌گي در سر دارد، يک‌سره شيفته و شيداي اين زن مي‌کند. اين بازي تا آن‌جا پيش مي‌رود که ناخدا همه‌ي روياهاي‌اش را در زبيده مي‌بيند و اندک‌اندک مجنون مي‌شود. همه‌ي پول‌ها را به باد مي‌دهد و عقل‌اش را هم پيشاپيش آن‌ها. زندان و نکبت او را سودازده و روياپرداز کرده و سرانجام روياپردازي چيزي نيست جز مرگ. در هنگامه‌ي جنگ، روياها واقعي نيستند، فقط‌ها کابوس‌ها واقعي‌اند.

در زيرلايه‌ي متن تصوير کاملي از اوضاع سياسي و اجتماعي نابه‌سامان ترکيه در سال‌هاي جنگ بزرگ دوم ساخته مي‌شود. انگار همه‌چيز به همه‌چيز ربط دارد: خشونت و زندان به فقر، فقر به جنگ، فريب و نامردي به فقر، و نتيجه‌ي هم‌اين‌ها فقط مرگ است؛ چه اين‌که در انتهاي رمان هم ناخدا و هم هم‌سلولي‌هاي دغل‌بازش مي‌ميرند. اورهان کمال در «سلول ۷۲» تصويري روشن از روزهاي تاريک ترکيه به دست مي‌دهد.

اميدوارم انتشارات ققنوس، در آينده‌ي نزديک، ترتيب بازنشر «سلول ۷۲» را بدهد تا علاقه‌مندان ادبيات و، به‌ويژه، دوست‌داران ادبيات ترکيه بتوانند از اين اثر اورهان کمال لذت ببرند. نيز آرزو مي‌کنم آقاي فصيحي، و بقيه‌ي مترجمان ترکي استانبولي، سراغ ديگر کتاب‌هاي اورهان کمال بروند و آن‌ها را به فارسي ترجمه کنند. بعد از نوبليست‌شدن اورهان پاموک، وقت‌اش رسيده که ادبيات ترکيه، آن‌طور که بايد و شايد، مورد توجه قرار بگيرد و از عزلت دربيايد.


تعداد مشاهده: ۶۵ - ديدگاه‌: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=202
چهارشنبه - ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱

من بخش ادبي همه‌ي خبرگزاري‌ها را دنبال مي‌کنم، از جمله خبرگزاري «ايبنا» که «بهنام ناصح» دبير تحريريه‌ي آن است. آقاي ناصح رماني نوشته‌اند به نام «ايراندخت.» ام‌روز که صفحه‌ي ايبنا را باز کردم، براي نمي‌دانم چندمين‌بار خبري از رمان «ايراندخت» کار شده بود. باور کنيد کم مانده بود عق بزنم. ديگر گندش را درآورده‌اند.

آقايان، خانم‌ها! رسانه‌ها ارث پدر شما نيستند! اگر شما را دبير يک صفحه در روزنامه يا دبير يک بخش در خبرگزاري کردند، جنبه داشته باشيد. امکاناتي که در اختيارتان است براي سودجويي شخصي نيست. رسانه يک امکان عمومي‌ست. بايد بي‌طرف باشيد و فضايي فراهم کنيد که همه‌ بتوانند به يک اندازه از آن بهره ببرند و خودشان و آثارشان را به مخاطبان معرفي کنند. ايبنا يک رسانه‌ي دولتي‌ست، يعني مجموعه‌ي فرهنگي کشور از ماليات و اموال ملي تک تک ما ايراني‌ها در اين رسانه پول خرج مي‌کند. چرا؟ براي اين‌که کمکي به ارتقاي سطح فرهنگي جامعه و نيز کتاب و کتاب‌خواني کرده باشد. اگر کساني از رسانه‌هاي دولتي سو‌ء‌استفاده کنند، گناه‌شان مضاعف است.

مي‌گوييد سو‌ء‌استفاده‌اي در کار نيست؟ فقط يک کتاب ديگر پيدا کنيد که به اندازه‌ي «ايراندخت» در ايبنا درباره‌ي آن خبر کار شده باشد. در زير تعدادي از خبرهايي را مي‌بينيد که تاکنون ايبنا درباره‌ي «ايراندخت» نوشته. تازه اين‌ها جداي از خبرهايي‌ست که مربوط به بهنام ناصح است يا نظر «نويسنده‌ي ايراندخت» را درباره‌ي موضوعي پرسيده!

- رماني عاشقانه از سلسه‌ي ساساني براي امروزي‌ها

- دختران دبيرستاني از «ايراندخت» گفتند

- «ايراندخت» رماني‌ست براي همه‌ي سليقه‌ها

- «ايراندخت» ناصح از زير چاپ چهارم درآمد

- «ايراندخت» در بوته‌ي نقد قرار مي‌گيرد

- «ايراندخت،» دختري در روزگار فرمانروايي خسرو پرويز ساساني

- دانش‌آموزان کتاب‌خوان به ملاقات «ايراندخت» مي‌روند

- «ايراندخت» نقد مي‌شود

- «ايراندخت» به چاپ سوم رسيد

- «ايراندخت» در البرز نقد مي‌شود

- «ايراندخت» رفيق نيمه‌راه نمايش‌گاه شد

- «ايراندخت» به البرز مي‌رود

- «ايراندخت» تاريخ تخيلي‌ست

- نويسنده‌ي «ايراندخت» با نيم‌صفحه‌ي آخر کتاب‌اش بيگانه است

من يکي که ديگر اسم «ايراندخت» به گوش‌ام بخورد، کهير مي‌زنم! شايد خبرنگارها براي خودشيريني پيش دبير تحريريه اين همه خبر درباره‌ي «ايراندخت» روي خط خبرگزاري مي‌فرستند. هر چه هست، اميدوارم اين يادداشت تلنگري باشد تا خبرنگاران ايبنا ـ و ديگر رسانه‌ها ـ عدالت را بيش‌تر و به‌تر رعايت کنند.


تعداد مشاهده: ۴۹۳ - ديدگاه‌: ۱۸
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 18 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=201
واپسين نوشته‌ها
- دو کتاب جديد از سري «هنک، سگ گاوچران»
- دويست کتاب که بايد پيش از مرگ خواند: ۱۳) مرد سوم
- قلع و قمع «مرد سوم» در ترجمه‌ي محسن آزرم
- قلعه‌مرغي، روزگار هرمي
- دويست کتاب که بايد پيش از مرگ خواند: ۱۲) ماجراهاي تام ساير
- کمال تعجب!
- گفتار طرب‌انگيز: طنز سعدي در گلستان و بوستان
- کتاب‌فروشي‌ها را «پاتوق» نکنيد!
- يک گل سرخ براي اميلي
- قصه‌هاي غريب
- دزدي و وقاحت خبرنگار خبرگزاري مهر
- غرامت مضاعف
- جيرجيرک
- عشاق‌نامه
- حديث ماهي‌گير و ديو
- اختراع هوگو کابره
- ساخت ايران
- يک رمان عالي براي تمام فصول!
- «هم‌نوايي شبانه‌ي ارکستر چوب‌ها،» رمان برتر دهه‌ي هشتاد به انتخاب خواننده‌گان کتابلاگ
- The Iron Lady

RSS 2.0

javied1364@gmail.com

امکانات
خبرنامه سايت

شيوه‌ي تبليغ رايگان کتاب در کتابلاگ
گزارش‌ها
مطالب سايت
نوشته ها: ۱۸۵
نظرات: ۵۱۷
دنبالکها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۴۴۲۸۳۳ صفحه
مشاهده امروز: ۳۳۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
پنج‌شنبه - ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱
تعداد: ۱۱۴۷۷ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
يک‌شنبه - ۷ فروردين ۱۳۹۰
تعداد: ۵۵ نفر
مراجعه به: